تبليغاتX
بالا افتادن
یک برگ کاهو از ظرف سالاد بیرون می افتد

دقت کردم دبدم این روزها از بین هر 10 نفری که باهاش در تماسم به 8 نفرشون دارم می گم "دلم برات تنگ شده "

بعد فکر کردم که چه خوب بود به عنوان یه انسان وظیفه نسیانم رو خوب انجام می دادم و فراموش می کردم همه این چیزهایی که گذروندم رو،همه آدمهایی که زمانی بودن و حالا نیستن.

دایره آدمهای دور و برم چند سالی می شه که گسترده تر نشده و من دارم بین اون آدمهای دوستداشتنی می چرخم، و هر روز آدمهای بیشتری از دسترسم خارج می شن و من مجبورم روزی هزار بار داد بزنم دلم براتون تنگ شده.

می ترسم از روزی که خودم توی دایره ام تنها بمونم.می ترسم از روزی دلم برای خودم هم تنگ بشه.می ترسم.



پ.ن:بیشتر که دقت کردم دیدم خودم اولین آدمی بودم که از دسترسم خارج شدم.دلم واسه خودم بیشتر تنگ شده

نوشته شده توسط کاهو در ساعت 15:31 | لینک  | 

همین که می خوای شروع کنی به نوشتن دیگه نمی شه.اینجا رو دوست دارم.مثل یه پاتوق قدیمی می مونه.یا حتی یه کوچه قدیمی توی بچگی ها که هنوز می تونی صدای قهقه های کودکیت رو بشنوی.بوی خوشی می ده اینجا،بوی سرزنده بودن.بوی هجده سالگی.
اینجا رو دوست دارم.مثل وقتی که یه آلبوم قدیمی رو برگ می زنی و یادت میاد زمانی اینی نبودی که هستی.
دلم برای اون بودنم تنگ شده.برای مهسا..برای تند تند حرف زدن ها و حرکت مدام دستهام.
بر می گردم اینجا،شاید به دوباره مهسا بودنم کمک کنه

نوشته شده توسط کاهو در ساعت 21:37 | لینک  |