یک برگ کاهو از ظرف سالاد بیرون می افتد

 دخترک تقلا می کرد......سعی می کردم لباساشو در بیارم...انسانها همیشه یا گریه می کنن یا می خوابن یا داد می زنن.....این یکی می خوابید قبلشم تا می تونست جیغ  زد......

شب پیدا کرده بودمش توی کوچه با مردی قدم می زد٫مرد که....خودم رو نشونش دادم بهش گفتم که می خوام باهاش حرف بزنم اما جیغ زد...دهنش رو مهم گرفتم که جیغ نزنه اما مثل مرده ها روی زمین افتاد٫وقتی به داخل دخمه آوردمش مدتی نگاهش کردم٫شکل مامانم بود ٫شاید رنگ موهاش فرق داشت یا رنگ لباس......اما مثل مادرم بود.موهای نرمی داره٫موهای نرمی داشت....مادرمو می گم.

وقتی خیلی کوچک بودم مادرم نوازشم می کرد گوشامو و پشت گردنمو٫چند بار راجع به پدرم ازش سئوال کردم٫گفته بود همه ی بچه ها پدر و مادر دارن٫من  نداشتم لااقل پدر...شبها که می خواست بره اصرار به موندنش می کردم...اما هیچ وقت نموند.نمی دونم کجا می رفت حتی هنوز هم نمی دونم.

شاید خونه ای پیش آدمها داشت٫بهم گفته بود که دنبالش نکمنم٫نمی کردم.

یه روز صبح به دخمه اومد من خواب بودم٫اونم منو ندید چون تو حفره ی بالایی بودم٫لابد فکر کرده بود منهم بیرونم...یادم میاد می رفتم بالای درخت و اون پایین رو می دیدم٫خوشم میومد بعد از اینکه چند بار شاخه ها شکست و زمین خوردم این عادت از سرم افتاد.

در هر صورت٫بوی گوشت تازه رو حس کردم خواستم که ار حفره ی بالایی بیام بیرون که صدای دیگه ای اومد٫صدای مردی بود٫گوشهام تیز شد...

می گفت اینجا چی کار می کنی؟مادرم می گفت از اینجا برو!ولی مرد نمی رفت٫مرد فضولی بود از بالای حفره دیدم که ریش داره و سعی می کنه مادرمو بغل کنه٫مادرم می گفت اینجا نه..الان نه... و خواهش به رفتن مرد می کرد٫خواستم برم جلو اما منصرف شدم٫احساس خاصی داشتم گلوی مادرم رو گرفته بود و صورتش رو به صورت مادرم می زد٫به صورتش زبون می زد٫یعضی وقتها هم می بوسید٫منتها فکر کردم نکنه الان مادرمو بخوره ....

مادرم باز هم می گفت برو و سعی می کرد اونو از خودش دور بکنه .مرد ناگهان لباسای مادرمو پاره کرد....من کرخت شده بودم مادرم التماس می کرد٫مرد می خندید...کم کم صدای هر دو قطع شد  فقط صدای خفیف می رسید  وگاهی ناله.....

جلو رفتم...
متوجه من نبودن...از دیدنشون لذت می بردم٫تا به حال به غیر از مادرم کسی رو ندیده بودم٫فقط توی کتابهایی که برام میورد شاید.

مرد متوجه حضور من شد ناگهان از این رو به اون رو شد....با ترس به من نگاه کرد...سلام دادم....اما گذاشتو رفت یعنی فرار کرد به مادرم نگاه کردم ٫به دیوار  تکیه کرده بود . هق هق گریه می کرد....پرسید کجا بودی؟جوابی ندادم بهش نزدیک شدم بغلش کردم و شروع کردم به لیسیدنش......جیغ کشید گفت گمشو.....چیزایی گفت که من نمی دونستم...اما من اینبار نمی تونستم به حرفش گوش بدم نیروی عظیمی بود که منو هدایت می کرد...نفهمیدم کی چاقویی رو که برای بریدن گوشت استفاده می کردبرداشت...البته من هیچوقت از اون چاقو استفاده نمی کنم چون نمی تونم خوب تو دستم بگیرمش٫دندونام کافین.... داشتم می گفتم چاقو رو برداشت و مستقیم به گردنش زد....خون مادرم توی صورتم بود.گرم و خوشبو...دور لبم رو با زبونم پاک کردم.مادرم که روی زمین افتاده بود رو دیدم...خون دور گردنشو لیسیدم....وبازهم بغلش کردم و شروع به لیسیدن کردم...اما مادرم تکون نمی خورد احساس من شدت گرفته بود می خواستم فریاد بکشم...چاقو رو برداشتم و تند تند به بدنه مادرم زدم ...از خون او لذت می بردم....تا قبل از این خون آدم رو نچشیده بودم....بعد فکر کردم نکنه این خونریزی منجر به مرگ شه....هر چی باشه گاو ها از همین خونریزی می مردن.....

مادرم مرده بود...حرکت نمی کرد...ناراحت بودم..اما گرسنه هم بودم.به سمت گوشتی که آورده بود رفتم.اما بوی بدی می داد...باز هم از مادرم خون میومد...همه ی خونهارو لیسیدم.مادرم رو به بالای درختی که هبچ وقت نمی شکست بردم...هنوز هم گاهی به اون درخت سر می زنم...

 

این دختر شبیه مادرمه٫موهای نرمی داره٫من احساس خاصی دارم شبیه اون موقع...دختر بیدار نمی  شه...شاید اگه بغلش کنم بیدار شه...کرتور منتظره تا سهمشو از شکار ببره متوجه نیست که این شکار نیست.....

                                                                کسری





نوشته شده توسط کاهو در ساعت 21:46 | لینک  |