روایت بیگانه
همینجوری روبه روم ساکت نشسته.حرف نمی زنه.حرف بزنه دستاش دور و برش تکون می خوره.انگار با دستاش حرف می زنه.حرف نمی زنه.نسکافه ام رو هم می زنم کفش بخوابه.همینجوری به ته قهوه اش نگاه می کنه.
بر می گرده با دستش یه لیوان نشون می ده.صداش گرفته.
-آقا یه شیشه آب معدنی.
چشماش برق می زنه.آب رو که میارن یه لیوان واسه خودش می ریزه.یکی واسه من.
-بیراهم نگفتی اگه بهم بگی خر اما حقش نبود...
نیشم باز می شه.
-خوب خر.
بد نگاه می کنه.کف نسکافه ام خوابیده.اما بازم هم می زنم.قهوه اش و می خوره قیافه اش شده همچین که زهر خورده.آب می خوره.لباش قهوه ای شده.انگار مجبوره.
-خودت بهتر می دونی اکه اون روز با ت ندیده بودمت الان....
-ببین....!!!
خودم می مونم ببین چی.پام می خوره به پاش.خیلی بغض داره حرف نمی زدم اشکش می ریخت.ساکت می مونم.هیچی نمی گه.فرهاد می خونه:تو فکر یک سقفم.زمزمه می کنم باش.سیب گلوش بالا پایین می ره.
-فقط بگو ....دوسش داری؟
-کیو؟هان...نه نمی دونم.مهمه؟
چشماش برق می زنه.
-نه؟اما ت دوسش داشت.
-داشت که داشت .مهمه؟وقتی یه طرفه باشه مهمه؟
قهوه اش و می خوره با یه عالمه آب.دیگه هم نی زنم.
-من هم ت رو دوست داشتم.
-....
- ت هم منو دوست داشت.
نسکافه ام یخ کرده.سر می کشم.همشو یه جا.تموم می شه.پام می خوره به پاش دفعه بعد بهش می گم ببخشید.سیب گلوش بالا پایین می ره.
-ت دوست تو بود.هست.نیست؟اول من بعد هم اون....
لیوان پلاستیکی آب ترک بر می داره از بس فشارش می دم.میز پر آب می شه.مهمه؟
چشماش براقه.ساکتم.نگاهم به شکلات کنار قهوه اشه.فنجونشو بر می گردونه.مثل اونوقتها.اگه ت بود فال می گرفت.پا می شه بره.شکلات کنار قهوه اش و می خورم.تلخ می خنده.شکلاتش شیرینه.
-ببین.......
چشماش براقه.صدام می لرزه.
-شلوات خاکیه.
---------------------------------------------------
اینو ۱۷/۸/۸۴ نوشتم..بی هیچ تغییری گذاشتم.دیدم مهر اکه داره خاک می خوره.اینم که تو کشو داره خاک می خوره.حالا دیگه هیچ کدوم خاک نمی خورن.
مهسا