اگر در فال قهوه تان یک موز دیدید شاید شما موزی در  آینده بخورید یا شاید موزی شما را در  آینده بخورد!

-دیگه چی ؟پول نمیبینی؟

-پولو که بهت گفتم...یه سگ سیاه میبینم ...

-سگ سیاه؟رنگش سیاهه؟

-رنگش قهوه اییه خب...اما مهم این نیست ...یه سگ بزرگه!

-که سیاه نیست...

-معلومه که سیاه نیست !چطور توقع داری تو فال قهوه...که از قضا دونه های قهوه میسازنش و دونه های قهوه هم که خب میدونی...قهوه ایین...رنگ سیاه ببینی...

-تو گفتی!

-بعد گفتم سیاه نیست!!!بزرگه!

-آخه کی ممکنه که به جای بزرگ بگه سیاه...فکر کن به کسی بگی:من یه خونه ی سیاه دارم از بس سیاهه همه چی توش جا میشه!!!بعد اونم بگه:اوه چه خوب سیاهیش چقدره؟منظورم مساحتشه!!!...و تو جواب بدی:آها اگه بخوام دقیق باشم باید بگم 124000 متر!!!!مسخره!

-مسخره صفت مورد علاقه ی منه...وقتی بخوام تو رو توصیف کنم.....

-بقیشو میگی؟لطفا...منظورم اینه که خب تو اون سگو دیدی اما نمیگی که مفهومش چیه....

-خب یه جور دوست صمیمی که بعد تهدیدت میکنه...یه مرده البته!!!

-چه جور دوست صمیمی ممکنه دوستشو تهدید کنه....

-حالت ایستادن سگه...مثه اینه که بخواد حمله کنه ....ببین...

 

و فنجان را جوری میگیرد که شهریار بتواند ببیند

شهریار میگوید:

-عجیبه...

-چی عجیبه؟

-من اینجا یه سوسمار میبینم!!

-ببینم...اوه خوبه اتفاقا درست میبینی...یه دوست داری که بهت کمک میکنه در مقابل اون دوستت که تهدیدت میکنه!!!!

-از کی تا حالا سوسمار ها به عنوان نمادی از دوست به کار میرن؟؟

-ببین آخه این سوسمار داره میخنده....دیدنش اینجا خوشاینده...

-تنها جایی که دیدن یه سوسمار خوشاینده دیدنش به جای مارک لباسه!!!

آزیتا فنجان را روی میز میگذارد و میگوید:

-من برات فال نمیگیرم تو همه اش مترصدی یه جوری صحبتو بکشونی به زارا و لاکوست و کوفت و زهر مار!!!

-تو هم بلدی از یه مشت لکه ی قهوه ای شر و ور سر هم کنی!!!

 

آنها به صورت دنگی حساب میز را پرداخت میکنند...و در سر پایینی گاندی قدم میزنند...

آزیتا میگوید:

-هوا گرم شده.

-خیلی گرم شده!

-تابستون چی میخواد بشه؟

-میخواد از این هم گرمتر شه!

-البته اگه بشه تو رو به تولید انبوه رسوند...اون وقت مشکل گرما نداریم!کولر گازی!

-البته اگه بشه که یه جورایی تو رو هم به تولید انبوه رسوند...فکر کنم مشکل گرم شدن کره ی زمین حل شه...اما به جاش با مشکل سرد شدن تدریجی کره زمین طرف باشیم!کولر گوزی!

-خیلی بی ادبی!

-خودت شروع کردی...راستی توی جشنواره ی خزندگان یه تمساح فرار کرده...

-عجب...دروغگو!

-چرا هر چیزی که میگم از نظر تو دروغه؟

-خب حالا کجا فرار کرده...

-نمیدونم هنوز با من تماس نگرفته...به محض اینکه تماس گرفت میگم...

-تو یه دروغگوی عوضی هستی...خیلی بدی!!!

-خب من از کجا باید بدونم که اون کدوم گوری رفته!

آنها از کنار تکه ای از زمین که کنده شده و از بالا راه اب ها و مسیر فاضلاب تهران میگذرد با احتیاط میگذرند...به نظر ان دو خلوت بودن خیابان در ان ساعت عجیب است.ناگهان ازیتا میگوید:

-اصلا چنین نمایشگاه چرندی وجود نداره....

-الان بله اما تا دیروز دایر بوده بالا تر از اسکان...تو نمیدونم سالن چیچی!!!!

آن دو ناگهان ایست میکنند سگ دوبر منی از درون شیشه  ماشین به آن ها پارس میکند شیشه نیمه باز است.ماشین سر کوچه پارک شده...شهریار میگوید:

-فالت درست بود...یه سگ با حالت تهدید امیز داره به ما پارس میکنه...البته به خدا که دوست من نیست...این دفعه ی اوله میبینمش...

 

به سمت آزیتا بر میگردد تا اثر شوخی اش را ببیند اما  فقط پاهای آزیتا را میبیندکه از زانو بریده شده ند ...کمی ان طرف ترکنار مسیر کنده شده ی فاضلاب ازیتا توسط یک تمساح غول پیکر خورده میشد!

مسئله ای که تا مدت ها فکر شهریار را مشغول کرد این بود که چرا در فال قهوه یک سوسمار دیده بود...نه یک تمساح؟

خب این دو از نظر بسیاری...تفاوت های بسیاری دارند!

 

 

 

                                                                       کسری

اگه بارون بباره!!!!

نزدیکهای ۶ صبح  مرد یقه ی کتش رو صاف می کنه ....چند تار می سفید رو لای موهای پرپشت مشکی اش قایم میکنه....از دیدن خودش لذت می بره با این حال نگاهش از خودش به موجود مچاله شده زیر پتوی روی تخت روبه روی آیینه لیز می خوره:نمی خوای از من خداحافظی کنی؟صدای ناله ای از زیر پتو بلند می شه و دست راست زن بالا میاد و مرد در امتداد دست زن نگاهی به عکس عروس و داماد بالای تخت می ندازه.

-اوه٫چه  زود صبح شد داری می ری؟

مرد از تخت به عکس و از عکس به تخت نگاه می کنه و به سمت تخت می چرخه و تلاش می کنه این دو زن رو با هم تطبیق بده.

-آره به همین زودی صبح شد.

تلاشش بی نتیجه می مونه.به سمت زن می ره و لب تخت می شینه...زن سعی می کنه بخنده و چشماشو باز نگه داره...

-به محض این که به هتل برسم زنگ می زنم و شماره ی هتل رو میدم.در خونه رو همیشه فقل کن چه خونه باشی چه نباشی...

زن چشماشو می بنده و فکر می کنه چقدر خوب می شد بخوابه و چرا مرد ساکت نمی شه این اولین سفر مرد نبود و سعی کرد یادش بیاد این بار چندمه که این مزخرفات رو می شنوه.اما  در عوض با صدای بلند حرف مرد رو ادامه داد

-....هر شب راس  ساعت ۱۰ زنگ می زنم سعی کن خونه باشی.

یه لبخند گشاد تحویل مرد داد:خیالت راحت باشه.مراقب همه چی هستم

مرد خم شد زن رو بوسید و فکر کرد زن بوی اول صبح میده.بیرون هوا سخت ابری بود

نزدیکهای ۷ صبح مرد روی صندلی سالن انتظار فرودگاه نشسته بود در حالی که نگاهش روی حروف چاپی روزنامه می چرخید سیگاری رو آتیش زد دود سیگار دهنش رو تلخ کرد.زن توی تخت خواب غلتی زد و در حالی که به زور تنش رو به سمت خنک تخت نزدیک کرد از خوشحالی  هفته ای که داشت لبخندی زد و خمیازه ای پر سر و صدا کشید.فکر کرد بر خلاف این که گفته بود دلم برات تنگ می شه٫می تونه هفته ای خوب و آرومی رو بدون اون طی کنه.

مرد همچنان در حال تطبیق دو زن بود که صدای بلندگوی اطلاعات بلند شد:

 

۱/مرد از دم فرودگاه تاکسی گرفت و آدرس مقصد رو بهش داد.بیرون هوا حسابی ابری و بارونی  بود این اعصابشو بیشتر خرد می کرد.تمام مسیر به بیرون نگاه کرد و پای چپش رو به شدت تکون می داد.زن بعد از مدتها تصمیم گرفته بود سری به لباسها قدیمیش بزنه کمی براش تنگ بود اما این نمی تونست روز خوشگلش رو خراب کنه موهاشو به سمت بالای سرش کشید و با کش محکم بست .چروکهای دور چشمش محو شد...زن توی آینه به خودش لبخند زد.

مرد هر چه بیشتر به ۲تا زن صبح فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و علاوه بر تکون دادن پا به شدت پوست لبش رو می خورد  .زن صدای پخش توی آشپزخونه رو بلند کرده بود و سعی می کرد در حالیکه کتری رو آب می کنه قرهای هماهنگی با آهنگ بده.مرد پوست لبش رو می خورد کیف پول رو توی جیب کتش گذاشت و دسته کلید رو در آورد.در با اولین چرخش کلید باز شد و این مرد رو عصبانی تر کرد صدای بلند آهنگ میومد به سمت آشپزخونه رفت.دسته کلید رو که روی میز کوبید لبش خون افتاده بود.صحنه ای که می دید واسش غیر قابل باور بود.زن توی عکس رو به روش با تعجب ایستاده بود و چیزی گونه هاشو ملتهب کرده بود. دهن مرد مزه ی خون میداد.ورود ناگهانی مرد هم نتونست روز قشنگ زن رو خراب کنه.احساس خجالت از قر دادن٫ لباس تنگ و آهنگ بلند گونه هاشو قرمز کرد.حس جالبی داشت.دهن زن طعم خون میداد.

                                            یا

**/از زمانی که به این مسافرت اومده بود یک هفته ای می گذشت.سفرش در ظاهر خوب گذشته بود.یک پرواز خوب و بی تکون...اقامتی مطبوع...کارهاشم بدون دردسر و دوندگی حل شده بود...اما فکری که از روز اول سفر همراهش بود تبدیل به حسی عمیق شده بود...فکر می کرد زمان کلاه بزرگی به سرش گذاشته و این تقصیر زن بود بنابر این تصمیم خودشو گرفته بود.۳ شب می شد که تماس نگرفته بود.با این حال ناراحت نبود حس آزادی سر زندگی و جوونی به زن دست داده بود و فکر کردن به پایان خوشی می رنجوندش.حاضر نبود به همین راحتی تمام خوشی ها رو کنار بگذاره بنابراین تصمیم خودشو گرفته بود.پوست لبش رو می خورد.هر چه زودتر باید از تصمیمش آگاه می شد.گوشی تلفن رو برداشت شماره رو گرفت و تمام مدتی که طول کشید گوشی رو بر داره حرفها رو با خودش مرور کرد.بدون حاشیه حرفش رو زد و اون خیلی راحت قبول کرد.انتظار قبول راحتش و نداشت....گوشی رو که گذاشت فکر کرد  خوشحاله که نذاشته کلاه گشادی  سرش بره اما دلش برای زن توی عکس تنگ شد.گوشی رو که گذاشت فکر کرد از حالا آزاده آزاده اما پشتش دو کلمه ی تنهای تنها هم اومد.

دهن مرد مزه ی شور اشک می داد.

دهن زن مزه ی شور اشک می داد.

                                                                      

                                                                      مهسا