سه نفر به یک خانه ی دانشجویی دعوت شده اند.

اردشیرشورت اسلیپ به پا...با صورت کفی و نیمه تراشیده از دستشویی بیرون آمد...به اتاق کورش رفت وگفت:

-آقا کورش سنده میندازین...آب بگیرین بره پایین...

کورش:من دستشویی نرفتم از صب تا حالا که!!!!یبسم!تو از اون موقع تا حالا اون تو بودی...الان فهمیدی..که کثیفه توالت...

-من موقع ریش تراشیدن به آینه نیگا میکنم نه کاسه توالت!!!!

-منم همینطور!

-این جوری نمیشه...

-چه جوری نمیشه؟خب بشورش بره پایین!من حالم بده وگرنه میرفتم دکتر...سرما خوردم مث لوله آفتابه آب میاد ازدماغم!چته چرا اینجوری نیگا میکنی... به قرآن!!!!آنتی هیستامین خوردم بند اومد...یه خرده!

-پا شو ظرفا رو بشور...الان این سه تا میان آب رومون رفت!پا شو گشاد!

-اولا من اسهال نیستم میگم یبسم ...پس تنگم...دوما ظرف نمیخواد که زنگ میزنیم پیتزا بیارن دیگه...جعبه داره!!!

-غذا داریم تو فریزر...

-بابا من مریضم...نفهم من مریضم

رو به سقف...

-ای خدا...

-کورش پا شو میگم...امروز نوبت توئه!نشد که...یه روز در میون...مریضی...امتحان داری...پریودی...من نمیدونم...ریشمو که زدم...ظرفا نشسته باشه...همشونو میکنم توت همونطوری نشسته...

-بی ادب...

کورش پا میشود سلانه سلانه...دست به کمر و فین فین کنان به سمت آشپز خانه ی سوییت میرود.اردشیر هم به دستشویی میرود.اردشیر از دستشویی داد میزند:

-بیفتک ها رو از فریزر در آر...

--بیفتک نداریم که...

اردشیر از دستشویی بیرون میاد...

-نداریم؟

-نداریم...دیروز بامداد و طاها اینجا بودن...هی من صبر کردم...نرفتن که...خودشون درست کردن...رفیقای توان دیگه...

-ای بابا...خب یه چیز دیگه میخوردین...

کورش که دستکش ظرف شوییی به دست کرده بی توجه میگوید:

-من که میگم پیتزا بگیریم!اوه اوه...کرم گذاشته...قابلمه رو...

و قابلمه ی نیم پر از غذا را به اردشیر نشان میدهد...ادامه میدهد:

-گه بر داشته زندگیمونو ها!!!

-تو اگه اون ما تحت گشادتو هم بکشی ...گه بر نمیداره...بجنب حالا...عین ماست وا نستا...الان میان نرگس اینا آب رومون میره!

کورش صبر میکند تا اردشیر به درون دستشوییی برود...وقتی مطمئن شد که اردشیر صدایش را نمیشنود...گفت:

برو بابا آب رومون میره!آب رومون میره!پس میخواستی آب زیرمون بره؟

صدای زنگ میآید...اردشیر سرش را از دستشوویی بیرون میآورد...به کورش میگوید:

-اومدن...یه چیزی تنت کن این همه سونیا سونیا میکردی...نمخوای که لخت ببیندت!

-چرا میخوام...زنگ بزنم پیتزا بیارن؟

-ماییدی!!!!بزن...بزن!

 

 

                                           کسری

قتل راوی

سرشو گذاشت روی دستهاش و فکر کرد نمی خواست اینجوری بشه...باورش نمی شد که بتونه یکی رو به همین راحتی بکشه.

جیزهایی در مورد برخورد جسم سنگین با مخچه و مرگ شنیده بود ولی هم یادش نمی یومد هم فکر نمی کرد روزی به دردش بخوره.همیشه بهش گفته بودن درسهایی که می خونه تاثیر مستقیم توی زندگیش داره.اما فکر نمی کرد علوم سوم راهنمایی اینجوری بتونه تاثیر توی زندگی و آینده اش...

-می شه خفه شی؟

-جان؟


-گفتم می شه خفه شی؟دارم فکر می کنم.

-شما؟!!

-من همینم که سرش رو دستاش بود.

دفعه ی اول به حساب میومد که یکی از قهرمانهام بام حرف می زد

-خوب البته.....ولی.....مگه به همین ها که می گفتم فکر نمی کردی؟

-نه احمق.

-ببین می تونی بهتر صحبت کنی.من راوی توام و اگر بخوای می تونم کاری کنم که این زنده شه

-من می خوام ولی تو نمی ذاری.اگه می خواستم زنده شه نمی کشتمش.

-یعنی از عمد کشتیش؟

-آره..مگه تو نمی دونستی؟

-نه من از وقتی کشتیش رسیدم و شروع کردم به تعریف کردن.اگه از عمد کشتیش چرا ناراحتی؟

-کی گفته من ناراحتم؟

-نیستی؟

-نه.تازه راحت شدم خیلی حرف می زد.

-پس چرا سرت رو دستات بود؟

-خوابم میاد.دیشب نخوابیدم.سرم هم از حرف زدنهاش درد گرفته بود.

-آخی!!!!!قرص می خوای؟؟؟

-نه قرصی نیستم.

-آهان........یعنی تمام اون مدت که من داشتم تعریف می کردم داری فکر می کنی خواب بودی؟

-نه اولش که گفتم داشتم فکر می کردم.

آها...راست می گی.....به همین ها که می گفتم فکر می کردی؟

قهرمان داستانم یه آه می کشه.کارهاش برام غیر عادیه.چشمهاشو جوری می ده بالا که اگه یه آدم معمولی که خوابش نمی یومد وعصبی نبود این کارو می کرد فقط سفیدی چشم معلوم می شد اما ماله این همش قرمز بود که معلوم نبود از  بی خوابیه یا عصبانیت

-نه مسائل مهمتری بود که داشتم به اونا فکر می کردم.

-ببین اگه مشکل مالی یا عشقی داری بگو من می تونم کمکت کنم همه جوره دستم بازه.

-نه من از این مشکلها ندارم

-ببین دوست من با من حرف بزن.من می تونم کمکت کنم.مشکلت چیه؟

مثل وقتی که با یه نفهم حرف می زنی شروع کرد تند تند و شمرده شمرده حرف زدن که البته من ناراحت نشدم.

-به این که جسد ۴-۵ ساعته دیگه بو می گیره و من نه وسیله نقلیه واسه بردنش دارم نه اره یا ساطور تیز واسه قطعه قطعه کردنش.فهمیدی؟

آخرهای حرفش صداش کش اومد و حاضرم قسم بخورم که چشمهاش برق عجیبی زد

-گفتی می تونی کمکم کنی؟

با سر جواب مثبت دادم واعتراف می کنم که ترسیده بودم

-خوب پس بهم اره و ۷ کیسه زباله بده.

خیلی دلم می خواست بپرسم چرا ۷تا اما تو شرایط خوبی نبود از اون گذشته حس شراکت در قتل آزارم می داد.

-نمی شه......نمی  تونم.....نمی ذارم تیکه تیکه اش کنی من طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم.

-باشه......حالا که قصد کمک نداری..می تونی گم شی خودم یه فکری می کنم.

حس علاقه ی عجیب من به قهرمانم وادارم می کنه پهلوش بشینم.دوباره سرش تو دستهاشه.

-هنوز سر درد داری؟

-اوهوم....

-advileمی خوای؟ضد التهابه...معجزه می کنه.

-تا حالا کسی از قهرمانهات بهت گفته بود نفهمی؟

درکش می کنم در شرایط خوبی نیست و من از عمد کمکش نمی کنم.صادقانه می گم:

-نه می دونی تو اولین نفری هستی که با من حرف زدی....احساس می کنم می تونی دوست خوبه من باشی

دستمو جلو می برم تا باهاش دست رفاقت بدم تا حالش بهتر شه

-ببینم غیر توی احمق کسه دیگه ای نمی تونه راوی این داستان باشه؟

-خوب چرا کسری می تونست

دستمو می برم پشت سرم و کلمو می خارونم

-خوی کجاس؟بگو بیاد  و بذار بقیشو اون بگه.

-بدم نمیاد.....ولی خوب آخه نوبت من بعدشم تو به ذهن من اومدی.

-خریت محض.

-جان؟

-هیچی....می شه بری ؟بد جوری رو اعصابمی!!!
-راستش نمی شه...همه ی خواننده ها منتظر آخرشن.

-خواننده هات؟؟؟؟؟مگر  هنوز غیر از تو احمقی تو این دنیا هست که بخواد کارهای تو رو بخونه؟

-ساکت باش من نمی ذارم در موردشون اینجوری حرف بزنی ..اونا آدمهای محترمین و همیشه کارهای ما رو دنبال می کنن.

-بس که خری....از رو رودربایستی کامنت می ذارن مطمئن باش نمی خونن.

-چرت نگو کاملا معلومه که می خونن.

-خودتو به خریت نزن الاغ همشون از رو اجبار میان.

-مزخرفه...چون من همشونو نمی شناسم و اجباری در کار  نیست.

-خوب اونا از طرف کسری میان....چرا فکر می کنی چرت و پرتات قابل خوندنن؟

-نه خیر اصلا اینطوری نیست...خواننده های ما وبلاگ و دوست دارن همیشه بامون بودن و کارامونو نقد کردن...اگه اینطوری نبود نوشته هامون کامنت نداشت...ما وقتی کانتر داشتیم بالای ۱۰۰۰۰ تا بیننده داشتیم که شاید یک سومش منو کسری بودیم.....

 می خواستم ادامه بدم اماپلک چپش می پرید

-خفه شو.

-درست صحبت کن من بهت اجازه نمی دم هر جور بخوای حرف بزنی من آدم محترمیم.

-گفتم خفه شو.

-نمی خوام...خودت خفه شو...قاتل...جانی...پست...تو یک روانی  هستی.

-خفه می  شی یا بکشمت؟

-جرات نداری من راوی تو ام من آفریننده توام بهتر معذرت بخوای چون من می تونم تو رو....

آخرین چیزی که دیدم بالا رفتن گلدون قدیمی و فرودش رو سرم بود...صورت به صورت جنازه رو زمین می افتم و خودم رو می بینم که ۱ ساعت پیش کشته شدم ....در حالی که به وبلاگ فکر می کنم برای دومین بار می میرم

                                                                     مهسا

چه چیزی باعث هاج و واج شدن عکاس پير میشود؟

مردی که سِِيبيل پر پشت داشت وارد مغازه ي عکاسي مرد پير شد…با نگاهي خيره و لبخندي به اطراف نگاه کرد...از خودش صدايي در آورد تا توجه اطرافيان يا احيانأ کسی که تو عکاسی باشد رو جلب کند پس سرفه کرد.

اما اين سرفه ي ساختگی باعث شد تا آب دهانش به درون گلو بپرد و تا نزديکي خفگي پيش برود…براي همين واقعا سرفه کرد

عکاس پير از آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه ي کوچک که توش عکس هاي کوچک رو چاپ مي کرد بيرون اومد و متوجه شد که يک مرد با سيبيل پر پشت در محوطه ي عکاسي در حال خفه شدن است براي همين به درون آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه که توش عکساي کوچک چاپ مي کرد برگشت استکاني کوچک برداشت و از شير آب کوچک چند قطره آب داخل استکان ريخت اما… آب قطع بود … بعد آب را آورد بالاي سر مرد ايستاد که اکنون روي زمين افتاده بود و دستهايش را دور گلويش گرفته بود…پيش خود گفت با اين دو ،سه قطره آب چه کنم… اين دو ،سه قطره کسی را از خفگی نجات نمي دهد،گلوی خودش از تشنگي خشک شده بود…بنابراين خود دو ،سه قطره را خورد…در اين حين که من به مرد با سيبيل پرپشت نزديک مي شدم ،خبري به من رسيد: دور شو… حال مرد خوب شد.

به عکاس گفت: من رو شناختيد؟

عکاس: از کجا بايد بشناسم؟

مرد: من چهل سال پيش اينجا عکسی انداختم...

عکاس: تو چهل سال پيش وجود داشتي؟!!!

!!! -بله...کاملأ

-از کجا مطمئنی؟

-چون اينجا عکس انداختم

من آرشيوم را هر ده سال دور مي ريزم...نگاتيوها رو ميگم

--عجب...اين کار حرفه ای نيست

-جا ندارم

-پس مي خواهم عکس جديدي بگيرم

 

 

 

-پس من ميروم نهارم را تمام کنم..درست نيست که آدم نهارش را نيمه کاره رها کند...این گفته ی پدر بزرگم است.

-باشه من عجله ای ندارم...فقط می تونم موهامو مرتب کنم؟...روی زمين ولو شدم فکر کنم بهم ريخته..کتم هم خاکی شده

-البته

و به اتاق عکاسي اشاره کرد و خود به آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخانه ي کوچک که

در آن عکس های کوچک چاپ مي کرد رفت... باقي مانده ي غذايش را خورد...و به سراغ شير آب کوچک رفت...اما آب کماکان قطع بودنا گهان به یاد پدر بزرگ متوفی اش افتاد وخاطره ای محو ناگهان آمد...

***

-برای یک لحظه دستت را از دماغت بیرون بیار!!!بزرگش میکنی!

-دماغ من است...درونش یک چیزهاییست!

-من وقتی به سن تو بودم فاصله ی بین دو ده را پیاده میرفتم!

-چه فایده؟

-خبر میبردم و میآوردم!

-مثل کلاغ ها؟؟؟

 

پدر بزرگ با خود گفت هر چه بیشتر بحث کند بد تر است...او یک کودک است که علاوه بر کودک بودن نفهم نیز هست وگفت:

-به هر حال غذایت دارد سرد میشود!!!و از دهن میافتد...تو یک اسراف کار شمرده میشوی و جهنم انتظارت را میکشد..

-اسراف؟

یعنی هدر دادن یک چیز...یعنی بد استفاده کردن...

-نترس من استفاده ای از غذا نخواهم کرد!!!

 

پدر بزرگ با در ماندگی پرسید:

-آخر چرا؟؟

-چون آن غذا نمک ندارد....

-محتویات دماغ تو دارد؟

-البته که دارد...یاد چیپس می افتم!!!

پدر بزرگ اندیشید که چرا هیچ وقت کاری را که نوه میکند امتحان نکرده بلند شد ساعت نویش را بست غذای نوه را به درون آشپز خانه برد و سپس انگشت سبابه اش را به آرامی به درون سوراخ چپ دماغش کرد!

 

***

به اتاق عکاسي سر کشي کرد ...

--آماده ايد؟

مرد سيبيل پر پشت مبهوت داشت به عکس پسري که نگاه خيره اي داشت و لبخندي کم رمق نگاه مي کرد گفت:

-من همين عکس را ميخواهم...اين عکس منه

-اوه ...نه اين بهترين عکسيه که گرفتم...اين عکس شما نيست

-اين عکسه منه...مطمئنم

 

چرند نگو...شما سيبيل داريد! به علاوه موهاتون ريخته

-خب اين عکس مربوط به چهل سال پيشه...انتظار داريد که مردم در پنج سالگي سيبيل داشته باشند؟

-نه

-پس چه؟

-انتظار دارم مردم راست بگن

من اين عکس رو مي خرم ...هر چقدر که شد..پول مي دم-

و نگاهش رو خيره تر کرد.

-اين عکس ها فروشی نيستند ، هيچ کدوم

من از مکالمه ي آن دو خسته شدم تصميم گرفتم که به تاريکخانه ي کوچک سر بزنمهمه جايش را گشتم وقتي از آنجا بيرون اومدم آنها به توافق رسيدند... مرد سيبيل پر پشت بابت عکس آن پسر بچه پول خوبي داد.

خبري به من رسيد: به مرد سيبيل پر شت نزديک شو...

مرد سيبيل پر پشت ناگهان با دستانش قلبش را گرفت روي زمين افتاد و مرد.

پيرمرد عکاس هاج و واج به فرشته ي مرگ نگاه مي کرد.

 

 

                                                          کسری