سرشو گذاشت روی دستهاش و فکر کرد نمی خواست اینجوری بشه...باورش نمی شد که بتونه یکی رو به همین راحتی بکشه.
جیزهایی در مورد برخورد جسم سنگین با مخچه و مرگ شنیده بود ولی هم یادش نمی یومد هم فکر نمی کرد روزی به دردش بخوره.همیشه بهش گفته بودن درسهایی که می خونه تاثیر مستقیم توی زندگیش داره.اما فکر نمی کرد علوم سوم راهنمایی اینجوری بتونه تاثیر توی زندگی و آینده اش...
-می شه خفه شی؟
-جان؟
-گفتم می شه خفه شی؟دارم فکر می کنم.
-شما؟!!
-من همینم که سرش رو دستاش بود.
دفعه ی اول به حساب میومد که یکی از قهرمانهام بام حرف می زد
-خوب البته.....ولی.....مگه به همین ها که می گفتم فکر نمی کردی؟
-نه احمق.
-ببین می تونی بهتر صحبت کنی.من راوی توام و اگر بخوای می تونم کاری کنم که این زنده شه
-من می خوام ولی تو نمی ذاری.اگه می خواستم زنده شه نمی کشتمش.
-یعنی از عمد کشتیش؟
-آره..مگه تو نمی دونستی؟
-نه من از وقتی کشتیش رسیدم و شروع کردم به تعریف کردن.اگه از عمد کشتیش چرا ناراحتی؟
-کی گفته من ناراحتم؟
-نیستی؟
-نه.تازه راحت شدم خیلی حرف می زد.
-پس چرا سرت رو دستات بود؟
-خوابم میاد.دیشب نخوابیدم.سرم هم از حرف زدنهاش درد گرفته بود.
-آخی!!!!!قرص می خوای؟؟؟
-نه قرصی نیستم.
-آهان........یعنی تمام اون مدت که من داشتم تعریف می کردم داری فکر می کنی خواب بودی؟
-نه اولش که گفتم داشتم فکر می کردم.
آها...راست می گی.....به همین ها که می گفتم فکر می کردی؟
قهرمان داستانم یه آه می کشه.کارهاش برام غیر عادیه.چشمهاشو جوری می ده بالا که اگه یه آدم معمولی که خوابش نمی یومد وعصبی نبود این کارو می کرد فقط سفیدی چشم معلوم می شد اما ماله این همش قرمز بود که معلوم نبود از بی خوابیه یا عصبانیت
-نه مسائل مهمتری بود که داشتم به اونا فکر می کردم.
-ببین اگه مشکل مالی یا عشقی داری بگو من می تونم کمکت کنم همه جوره دستم بازه.
-نه من از این مشکلها ندارم
-ببین دوست من با من حرف بزن.من می تونم کمکت کنم.مشکلت چیه؟
مثل وقتی که با یه نفهم حرف می زنی شروع کرد تند تند و شمرده شمرده حرف زدن که البته من ناراحت نشدم.
-به این که جسد ۴-۵ ساعته دیگه بو می گیره و من نه وسیله نقلیه واسه بردنش دارم نه اره یا ساطور تیز واسه قطعه قطعه کردنش.فهمیدی؟
آخرهای حرفش صداش کش اومد و حاضرم قسم بخورم که چشمهاش برق عجیبی زد
-گفتی می تونی کمکم کنی؟
با سر جواب مثبت دادم واعتراف می کنم که ترسیده بودم
-خوب پس بهم اره و ۷ کیسه زباله بده.
خیلی دلم می خواست بپرسم چرا ۷تا اما تو شرایط خوبی نبود از اون گذشته حس شراکت در قتل آزارم می داد.
-نمی شه......نمی تونم.....نمی ذارم تیکه تیکه اش کنی من طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم.
-باشه......حالا که قصد کمک نداری..می تونی گم شی خودم یه فکری می کنم.
حس علاقه ی عجیب من به قهرمانم وادارم می کنه پهلوش بشینم.دوباره سرش تو دستهاشه.
-هنوز سر درد داری؟
-اوهوم....
-advileمی خوای؟ضد التهابه...معجزه می کنه.
-تا حالا کسی از قهرمانهات بهت گفته بود نفهمی؟
درکش می کنم در شرایط خوبی نیست و من از عمد کمکش نمی کنم.صادقانه می گم:
-نه می دونی تو اولین نفری هستی که با من حرف زدی....احساس می کنم می تونی دوست خوبه من باشی
دستمو جلو می برم تا باهاش دست رفاقت بدم تا حالش بهتر شه
-ببینم غیر توی احمق کسه دیگه ای نمی تونه راوی این داستان باشه؟
-خوب چرا کسری می تونست
دستمو می برم پشت سرم و کلمو می خارونم
-خوی کجاس؟بگو بیاد و بذار بقیشو اون بگه.
-بدم نمیاد.....ولی خوب آخه نوبت من بعدشم تو به ذهن من اومدی.
-خریت محض.
-جان؟
-هیچی....می شه بری ؟بد جوری رو اعصابمی!!!
-راستش نمی شه...همه ی خواننده ها منتظر آخرشن.
-خواننده هات؟؟؟؟؟مگر هنوز غیر از تو احمقی تو این دنیا هست که بخواد کارهای تو رو بخونه؟
-ساکت باش من نمی ذارم در موردشون اینجوری حرف بزنی ..اونا آدمهای محترمین و همیشه کارهای ما رو دنبال می کنن.
-بس که خری....از رو رودربایستی کامنت می ذارن مطمئن باش نمی خونن.
-چرت نگو کاملا معلومه که می خونن.
-خودتو به خریت نزن الاغ همشون از رو اجبار میان.
-مزخرفه...چون من همشونو نمی شناسم و اجباری در کار نیست.
-خوب اونا از طرف کسری میان....چرا فکر می کنی چرت و پرتات قابل خوندنن؟
-نه خیر اصلا اینطوری نیست...خواننده های ما وبلاگ و دوست دارن همیشه بامون بودن و کارامونو نقد کردن...اگه اینطوری نبود نوشته هامون کامنت نداشت...ما وقتی کانتر داشتیم بالای ۱۰۰۰۰ تا بیننده داشتیم که شاید یک سومش منو کسری بودیم.....
می خواستم ادامه بدم اماپلک چپش می پرید
-خفه شو.
-درست صحبت کن من بهت اجازه نمی دم هر جور بخوای حرف بزنی من آدم محترمیم.
-گفتم خفه شو.
-نمی خوام...خودت خفه شو...قاتل...جانی...پست...تو یک روانی هستی.
-خفه می شی یا بکشمت؟
-جرات نداری من راوی تو ام من آفریننده توام بهتر معذرت بخوای چون من می تونم تو رو....
آخرین چیزی که دیدم بالا رفتن گلدون قدیمی و فرودش رو سرم بود...صورت به صورت جنازه رو زمین می افتم و خودم رو می بینم که ۱ ساعت پیش کشته شدم ....در حالی که به وبلاگ فکر می کنم برای دومین بار می میرم
مهسا