این دلتنگی لعنتی

دقت کردم دبدم این روزها از بین هر 10 نفری که باهاش در تماسم به 8 نفرشون دارم می گم "دلم برات تنگ شده "

بعد فکر کردم که چه خوب بود به عنوان یه انسان وظیفه نسیانم رو خوب انجام می دادم و فراموش می کردم همه این چیزهایی که گذروندم رو،همه آدمهایی که زمانی بودن و حالا نیستن.

دایره آدمهای دور و برم چند سالی می شه که گسترده تر نشده و من دارم بین اون آدمهای دوستداشتنی می چرخم، و هر روز آدمهای بیشتری از دسترسم خارج می شن و من مجبورم روزی هزار بار داد بزنم دلم براتون تنگ شده.

می ترسم از روزی که خودم توی دایره ام تنها بمونم.می ترسم از روزی دلم برای خودم هم تنگ بشه.می ترسم.



پ.ن:بیشتر که دقت کردم دیدم خودم اولین آدمی بودم که از دسترسم خارج شدم.دلم واسه خودم بیشتر تنگ شده

باز می گردم بی صدا

همین که می خوای شروع کنی به نوشتن دیگه نمی شه.اینجا رو دوست دارم.مثل یه پاتوق قدیمی می مونه.یا حتی یه کوچه قدیمی توی بچگی ها که هنوز می تونی صدای قهقه های کودکیت رو بشنوی.بوی خوشی می ده اینجا،بوی سرزنده بودن.بوی هجده سالگی.
اینجا رو دوست دارم.مثل وقتی که یه آلبوم قدیمی رو برگ می زنی و یادت میاد زمانی اینی نبودی که هستی.
دلم برای اون بودنم تنگ شده.برای مهسا..برای تند تند حرف زدن ها و حرکت مدام دستهام.
بر می گردم اینجا،شاید به دوباره مهسا بودنم کمک کنه

روایت بیگانه

پام می خوره به پاش.همیشه با پاهام مشکل دارم خوبه زیادم دراز نیست.

همینجوری روبه روم ساکت نشسته.حرف نمی زنه.حرف بزنه دستاش دور و برش تکون می خوره.انگار با دستاش حرف می زنه.حرف نمی زنه.نسکافه ام رو هم می زنم کفش بخوابه.همینجوری به ته قهوه اش نگاه می کنه.

بر می گرده با دستش یه لیوان نشون می ده.صداش گرفته.

-آقا یه شیشه آب معدنی.

چشماش برق می زنه.آب رو که میارن یه لیوان واسه خودش می ریزه.یکی واسه من.

-بیراهم نگفتی اگه بهم بگی خر اما حقش نبود...

نیشم باز می شه.

-خوب خر.

بد نگاه می کنه.کف نسکافه ام خوابیده.اما بازم هم می زنم.قهوه اش و می خوره قیافه اش شده همچین که زهر خورده.آب می خوره.لباش قهوه ای شده.انگار مجبوره.

-خودت بهتر می دونی اکه اون روز با ت ندیده بودمت الان....

-ببین....!!!

خودم می مونم ببین چی.پام می خوره به پاش.خیلی بغض داره حرف نمی زدم اشکش می ریخت.ساکت می مونم.هیچی نمی گه.فرهاد می خونه:تو فکر یک سقفم.زمزمه می کنم باش.سیب گلوش بالا پایین می ره.

-فقط بگو ....دوسش داری؟

-کیو؟هان...نه نمی دونم.مهمه؟

چشماش برق می زنه.

-نه؟اما ت دوسش داشت.

-داشت که داشت .مهمه؟وقتی یه طرفه باشه مهمه؟

قهوه اش و می خوره با یه عالمه آب.دیگه هم نی زنم.

-من هم ت رو دوست داشتم.

-....

- ت هم منو دوست داشت.

نسکافه ام یخ کرده.سر می کشم.همشو یه جا.تموم می شه.پام می خوره به پاش دفعه بعد بهش می گم ببخشید.سیب گلوش بالا پایین می ره.

-ت دوست تو بود.هست.نیست؟اول من بعد هم اون....

لیوان پلاستیکی آب ترک بر می داره از بس فشارش می دم.میز پر آب می شه.مهمه؟

چشماش براقه.ساکتم.نگاهم به شکلات کنار قهوه اشه.فنجونشو بر می گردونه.مثل اونوقتها.اگه ت بود فال می گرفت.پا می شه بره.شکلات کنار قهوه اش و می  خورم.تلخ می خنده.شکلاتش شیرینه.

-ببین.......

چشماش براقه.صدام می لرزه.

-شلوات خاکیه.

---------------------------------------------------

اینو ۱۷/۸/۸۴ نوشتم..بی هیچ تغییری گذاشتم.دیدم مهر اکه داره خاک می خوره.اینم که تو کشو داره خاک می خوره.حالا دیگه هیچ کدوم خاک نمی خورن.

                                                                                                                     مهسا

 

مسخره ترین چیز.....(روایت دوم)

در تاریکی راهروی طبقه سوم قایم شدم.دقیقا از آخرین باری که توسط اون وحشی کشته شدم سعی کردم توی داستانها حضور پیدا نکنم.

به من چه بذار قهرمانها خودشون داستانشونو تعریف کنن.اما اینبار مجبورم.چون نه خانمه قصد داره اطلاعاتی از خودش به من بده نه آقای طبقه ی بالا.واسه همین از دور و بدون جزئیات واستون تعریف می کنم.

داشتم می گفتم توی تاریکی و سیاهی مطلق راهروی طبقه سوم قایم شدم.خونه ی نمناک و کثیف و لعنتی به حساب میاد.یه خونه ی لعنتی جن زده.دارم به جن زدگی خونه فکر می کنم وبه اینکه چرا انقدر احمقم که تصمیم دارم تو این تاریکی از وقایع note برداری کنم که مرد طبقه ی بالا به سرعت از کنارم رد می شه.خوشحالم که متوجه حضورم نمی شه.راوی عاقل ار همه ی قهرمان های لعنتی داستانش باید فاصله بگیره.

خم می شم به راه پله های پایین نگاه می کنم و فکر می کنم که چطور متوجه از پله بالا اومدنش نشدم.یه چیزی محکم می خوره تو سرم.خودکارم دو طبقه می افته پایین.لعنتیهای رذل.نمی فهمم چه پدر کشتگی با من دارن که می خوان منو به قتل برسونن.مگه اینا تو عمرشون به این موضوع پی نبردن که برخورد شئی سنگین با مخچه می تونه کشنده باشه؟اون یکی با اون گلدون عتیقه و مسخره و این یکی هم با یه دسته کلید مسخره تر.

یهو صدای خنده های شیطانی و مستانه میاد.بعد صدای خرد شدن شیشه و پشت سرش صدای ضجه یه زن.نمی تونم تموم وقایع رو به خاطر بسپرم.مرد طبقه ی بالا داره از پله ها پایین میاد.دنبال خودکارم دو طبقه پایین می رم.فکر فرار به سرم می زنه بهتر از این جای وهم انگیز فرار کنم.اما دسته کلید مرد پیشمه.پله ها رو بالا می رم.همه جا ساکت شد.صورت مرد خونی شده و جنازه ی زن روی زمین افتاده.نفسم بند اومده.نمی دونم چرا به سمت بالا می رم.در خونه ی مرد رو باز می کنم و پشت دیوار  خونه ی مرد که روشن هم هست شروع می کنم به نوشتن چیزهایی که  اتفاق افتاده.گزارش یه قتل.همه ی قهرمانهای داستانهای من قاتلن.مرد وارد خونه می شه.به سمت یخچال می ره و ناباورنانه با اینکه از کنارم رد می شه منو نمی بینه.احتمالا از قتلی که انجام داده شوکه شده.همون جا می شینم.داره کنسرو ذرت رو خالی می کنه و عجیب دلم می خواد.گوشی رو بر می داره و با کسی شروع به پچ پچ می کنه.بعد به سمت دری میره.می ترسم دنبالش برم.تصمیم می گیرم جز به جز وقایع رو بنویسم و در یه فرصت مناسب از خونه بیرون برم.شروع به نوشتن می کنم.برق ۱۰۰ بار میره و میاد.عجیبه ساکنینه این خونه چطور اینجا زندگی می کنن؟مرد از توی اونجایی که هست شروع به فریاد کشیدن و تقاضای کمک می کنه.از اکو صداش می شه حدس زد اونجا حموم یا مستراح باشه.حیف که به خودم قول دادم که به هیچکس دیگه کمک نکنم.

صداش در نمیاد می ترسم مرده باشه.بودن با دوتا جنازه و حتما یک قاتل توی یه مکان احمقانه و ترسناکه.سست شدم و نمی تونم از جام تکون بخورم.فشارم اقتاده و به یه آبنبات احتیاج دارم.مردک با کاردی که نصفه تو سینشه از مستراح یا حموم بیرون میاد.فشارم پایین تر می افته.داره به دسته کارد فشار میاره.جلوی چشمام سیاهی می ره.صدای زنگ تلفن و صحبتهای مرد با تلفن میاد.سعی می کنم هشیار باشم اما نمی تونم به اون صحنه فجیع نگاه کنم.واسه فردا قراری می ذاره.و توی آینه جوری به خودش نگاه می کنه که آدم......

بیشتر از این نمی تونم چشمامو باز نگه دارم.چشامو می بندم و به خودم قول می دم دیگه راوی هیچ داستانی به طور مستقیم نباشم

                                                                                                          مهسا

 

مسخره ترین چیز....(روایت اول)

**کمی بعد

لعنتی نمیرفت تو

زور زدم بیشتر فشار دادم

اما بی فایده بود.

به قیافه ی مسخره ام تو آینه خیره شدم.عینک  آبی...که یه کم کجه...دور چشام که خیسن...موهام که از هر زمان دیگه ای به هم ریخته ترن...لعنتی !الان که دارم میبینم...متوجه شدم که خط ریش راستم از چپی بلند تره....

اگه 2 چیز تو دنیا باشه که منو آزار بده یکی دختر سمجه اون یکی هم خط ریش نامرتب....

خیس عرق...با رکابی شیکاگو بولز پاره...و شلوارک رنگ و رو رفته ای که زمانی سورمه ای بود اما الان بیشتر بنفش بود.

مسئله ی من لباسم نبود ابدا...لباس که چیزی نیست...

حتی دمپایی ام که پام توش عرق میکرد هم نبود....در حال حاضر حتی سعی میکردم به خط ریشم هم فکر نکنم...اما

مسخره ترین چیز این بود-مسئله ام این بود- که کارد تا نصفه ی تیغه تو رفته بود و تصمیم نداشت جلو تر بره....

حتی تصمیم نداشت که به عقب تر بیاد...تمام سعیم رو کردم اما بیرون نیومد.میخواستم داد بزنم به یکی فحش بدم اما به کی؟

آب خوردم....

تلفن زنگ زد...

 

برای فردا قرار گذاشتم...رفتم جلو آینه لباسامو میپوشم....باید برای فردا یه کاری بکنم قراره فردا همه از من خوششون بیاد....من باید قهرمان خدا باشم فردا.....اما نمیدونم شاید بقیه اگه این چاقو رو تو سینه ام ببینن خنده شون بگیره....نمیدونم...نمیدونم چرا دردی ندارم هیچ دردی....عین کریشنا مورتی شدم....مورتی کدوم بود؟؟....یا یه همچین چیزی میترسم تا صبح یه قدیس تمام عیار شم...بیافتم تو خیابونا دنبال مردم....غسلشون بدم...

نه خون ریزی نه درد...عین سوراخ کردن گوش....یا برداشتن خال زاید پشت گردن ...بدون درد و خون ریزی.

***

**قبل

راهروی تاریکیه...من همیشه پله ها رو دو تا یکی میرم بالا تا زودتر برسم...راهروی تاریک ونمناکیه...حتی اگه یه نورافکن به بزرگیه نور افکن های محوطه ی زندان بزاری اونجا ...باز هم برای از بین بردن تا ریکی کافی نیست...

همبن طور که دو تا یکی میدوم بالا دست توی جیبم میکنم تا کلیدمو در ارم...تو دستم لمسش میکنم اما لعنتی معلوم نیستکه چرا از دستم لیز میخوره

از لای نرده های راه پله می افته دست کم باید 5 طبقه رو برم پایین...

از رو صداش میگم.اینجا آسانسور خرابه بهتر که خرابه...چون وقتی خراب نبود هم مدام گیر میکرد....و من تا سر حد مرگ میترسیدم...میدونین که از این جک و جونورا توش زیاد بود....جن و من و این چیزا....

تند تند رفتم پایین تا اینکه اون صدای وحشتناک اومد صدای خنده ی بی روح اما بلند و شیطانی و یا حتی مستانه...

از طبقه ی سوم.

صدای خورد شدن شیشه ...با خنده ها قاطی شد.

چراغ ها خاموش شدن...تایمر دارن... روشنشون کردم...حالا صدای داد زنی میاد خدایا چه زجه ای...

به در میکوبم.

زجه بلند تر میشه...در رو میشکنم....

زن همسایه با کاردی توی سینه دور تا دور خونه میدوید...زنان کوتوله ای با صورت های سیاه و گیس های سفید دور تا دورش پرواز میکردن.5 تا بودن شایدم 4 تا یا 3 تا اصلا به من جه من که مامور ردارهی آمار قسمت شمارش عجوزه نیستم.......زن با جیغ به طرف من می آید عفریته ها هم پرواز کنان دور و برش هستند.به من میگه:

کارد توی سینه ام گیر کرده...خواهش میکنم درش بیار...

انگار من متوجه ی کوتوله ها بودم و آن ها هم متوجه ی زن...زن هم تنها مرا میدید....دستم به طرف کارد رفت به آرامی به بیرون کشیدمش خون زن در صورتم جهید...جنازه اش روی زمین افتاد ...کوتوله ها غیب شدن...با ترس تمام خانه را گشتم به راهرو سر زدم...هیچ کس متوجه ی آن سر و صدا ها نشده بود

با استین کاپشنم دسته ی کارد را پاک کردم... ...سراغ دستگیره ی در رفتم ...اونو هم پاک کردم.

کلیدم رو پیدا نکردم.اما در خونه باز بود .اما اشکالی هم نداره....اینجا معمولا درش بازه....چیزی ندارم که دزد ببره....میرم سراغ یخچال....نصفه ی کنسرو ذرت رو خالی خالی میخورم......باید برم حموم...اما قبلش زن همسایه زنگ میزنه و میگه به کسی چیزی نگم....من هم مطمئنا چیزی نمیگفتم....حالش رو پرسیدم مثل احمقا خندید....بلند و شیطانی یا حتی مستانه!

***

**اکنون

از حموم بیرون میام رکابی شیکاگو بولزم رو میپوشم...با شلوارک سورمه ای که کمکم بنفش شده...

جلوی آینه میرم...نمیدونم چه مشکلی واسه نور خونه پیش میاد که قطع و وصل میشه...بعد اینکه نور ثابت موند و همه چی قابل تشخیص شد...آینه چیزیو نشون نمیداد انگار شیشه ای نداشته باشه...انگار رنگ سیاه بهش زده باشن...میترسم .

صدای خنده میاد...خنده های بیروح اما بلندو شیطانی و یا حتی مستانه....

عجوزه ها با اون صورت سیاه و چشمای وق زده...با موهای سفیدشون که روی هوا تاب میخوردن و منو بیش از پیش تا سر حد سکته پیش میبردن از تو آینه بیرون اومدن ...دور سرم میچرخیدن..

من با تمام توانم داد میزدم کمک...ولم کنید...اما کسی نبود اونها هم قصد کمک نداشتن...یا لا اقل این طور به نظر میرسید....یکیشون کارد ی از تو یقه اش در آورد و به طرف من پرت کرد...من جا خالی ندادم ...مطمئن بودم به من میخوره اما نمردم.این که خونی در کار نبود...و این که حتی دردی هم در کار نبود خیلی مسخره است اما مسخره ترین چیز این بود که کارد تا نصفه ی تیغه تو رفته بود نه با فشار تو میرفت و نه حتی خیال داشت بیرون بیاد!

 

 

                                                         کسری

 

*پست داستان قبل که برش داشتم اشتباه بود.هنوز خیلی از مسائل حل نشده هست از این داستان ها احتیاج نداریم.

**کامنت نمیخوام.

***منتظر روایت دوم کامنتدونی دار باشین.

تصمیم مهم..

به کاغذ زردم نگاه میکنم...زردیش منو یاد شله زرد می اندازه...

سیگارمو در میارم نمیدونم چرا عصبیم...عصبی بودن خوب نیست...ممکنه...خراب کنم...

مخصوصا الان...تو این موقعیت...

مبلغ پیشنهادی خیلی بالا بود..نمینونستم رد کنم...دارم راجع به اون مادر به خطایی حرف میزنم که کارو بهم داد...

آره اون بی پدر همچین پول خوبی بهم میده که نگو و نپرس...من هم قبول کردم قواعدم رو بشکونم...زجر کش رو میگم...قراره سر ببرم...

تا حالا از این کارا نکردم...اما حدس میزنم به شلنگی چیزی احتیاج داشته باشم واسه انعقاد خون...

نمیشه که من برم تو اون خوکدونی سر یکی رو جدا کنم و بعد مث یه ((موش خون کشیده)) بیام بیرون...بعد یه تاکسی بگیرم و برای راننده تاکسی بگم که اینها همه شون سس قرمزن که به سر و صورت من ریخته شدن...نه نمیشه...اون احتمالا بخنده و یه بیلاخ تحویلم بده...

اون وقت زرتی هر چی پلیس ملیس تو شهره میافته دنبالم...عکسمو شطرنجی تو روزنامه ها و اینجور دم و دستگاها نشون میدن...میگن من اشرارم!!و از این حرفا شایدم وصلم کنن به موصاد و پوصاد و هر چی شر و وره...بعد بگن که فلانی رو هم من ناکار کردم....

 عصبی بودن خودش کم بود حالا درد بیضه هم اضافه شده...نمیدونم چه مرگشه...وقت و بی وقت درد میگیره...

واقعا همه ی زنای عالم  این شانسو داشتن که از این دم و دستگاها ندارن...

نفس آدم میره...بد تر از این درد وجود نداره...

تو کاغذم نوشته...هر چی میخوای بردار...مردک مادر به خطا فکر کرده من دزدم...

عجیبه...زرد و آبی باید سبز رو تشکیل بدن...

با اینکه روی کاغذ با خودکار آبی نوشته شده...سبزی در کار نیست خود خود آبیه...از آبی بدم میاد...از چیزای گول زنک مرموز بی پدر و مادر بدم میاد.

میدونی مث شیر میمونه که شفاف نیست....

حتی شاش آدم هم شفافه باید هم اینطور باشه...شیر اصلا خوب نیست ...

***

-----یک ساعت بعد-----

توله سگ خودشو کشته بود... شوکه شدم...بیضه هام داشتن جدا میشدن....از درد !

لعنتی یه کارد اندازه  کجای خر کرده بود تو سینه اش...

لخت هم بود ...

از اون زن های هوس انگیزی بود که آدمو مد هوش میکنن...

اما زن لختی که یه کارد به اون بزرگی تو سینه اش رفته باشه به هیچ وجه تماشایی نیست

اصلا شاید شمشیر بود...خلا صه که بد چیزی بود...اما بدیش این بود که دستاشم دور کارد قفل شده بود...مجبور شدم انگشتاشو ببرم...

چون تاکید اکید داشتم که از وسایل تو خونه استفاده کنم...از بس این کار فرما خره...

آدم فکر میکنه مادرش با یه خر همآغوشی کرده و نتیجه اش شده کار فرمای حرومزاده ی من...

خب هر کس تا حالا خیار پوست کنده باشه میدونه که کارد میوه خوری ماست هم نمیبره و من  هیچ چیز تیز دیگه ای به جز کارد میوه خوری پیدا نکردم...

و روح پدرم جلوی چشمم اومد تا انگشتا رو بریدم لعنتیا ۱۰ تا بودن...زنیکه ی احمق با جفت دستاش فشار آورده تا کارد بره تو سینه اش...این کارد از بس مخوفه که فکر کنم اگه یه گوشه بزاریش خودش بلند شه و بره تو سینه ی یکی...این همه زور و فشار نمیخواست...خلاصه اش کنم که پدرم در اومد...شستاش رو نبریدم چون احتیاجی نبود...

یه مزیتی نسبت به بقیه دارم اینکه...اگه یه روز  یه ساتور رفته باشه تو سینه ام و دستامم دورش قفل باشه ....اون مادر به خطایی که میخواد ساتورو در بیاره لازم نیست ۱۰ تا انگشت ببره...من ۹ تا انگشت دارم...

-----۲ ساعت بعد-----

سر توی ساکه....تمام پیرهنم خونیه...شیلنگ لعنتی رو نغهمیدم کجا گم کردم....و بد تر از همه وقتی تو آشپز خونه بودم یادم افتاد که تو کابینت ر و نگشتم...شاید اون تو چیزی بهتر از کارد میوه خوری میبود...

تمام این حروم زاده ها دارن به من نگاه میکنن انگار تو عمرشون خون ندیده باشن...مردم احمق.

میرم سراغ اون حروم زاده ی مادر به خطا که این گند کاری رو گذاشت تو دامنم....

لعنتی رو لخت و عور و با کاردی توی سینه تو خونه اش پیدا میکنم....

بیضه ام تیر میکشه....بیضه ی لعنتی رو باید قطع کرد و یه عمری راحت شد...

تنها چیزی که میخوام پولمه...و بیضه ای که درد نکنه!

اما این لعنتی رو زمین افتاده و نمیتونه به من پول بده به فکرم میرسه...که سر های توی ساک رو ۲ تا کنم...تا تنها نباشن...

نمیدونم این تصمیم از رو حرصه یا از رو درد بیضه...

اما بدون شک این تصمیم عملی میشه...

چون من تصمیم گیرنده ام.

 

 

                                               کسری

توهم نیمه شب

شب از نیمه شب گذشته.توی  تختم بیدار خوابیدم و به تمام روزم فکر می کنم...به تمام هفته به کارام که یهو صدای تیک تیک ساعت بلند می شه.

یاد یه حرف قدیمی می افتم که می گفت اگه صدای تیک تیک ساعت بلند شه جن اومده.

به خرافاتی بودنم لبخند می زنم به سبد سیر آشپرخونه فکر می کنم که یکم زیاد ازم دوره.

چشامو می بندم سعی می کنم به چیز دیگه ای فکر کنم.پشت سرم خالیه.وجودشو حس می کنم.صدای  نفسهاش میاد....بوی نفسهاش میاد بوی توت فرنگی.چشمامو باز می کنماتاق صورتی شده.دلم درد می گیره.حواسم پرت صورتی اتاق می شه.انگار چیزی تو سرم منفجر می شه.۴ تا می  شم با لباسهای زشت صورتی دور اتاق دور خودم می چرخم.هر ۴تام می چرخن.سر گیجه می گیرم از چرخیدن زیاد و باز می چرخم.اتاقم بزرگ می شه با هر ۴تام یه موجود ضعیف رو دور می زنم....ضعیف و زشت.....زشت و کثیف.......کثیف و صورتی.دلم آشوب می شه از دیدنش.هر ۴تام یه چیزی می گن.من هیچی نمی گم و به این فکر می کنم که بهتره کف اتاق حلم بهم نخوره.یاد یکی می افتم که تو استفراغهاش خفه شد کی بود؟هنوز می چرخم.هر ۴تام با من می چرخن.هر ۴تام یه چیزی می گن که من نمی فهمم.شروع می کنم از خودم صدا در آوردن.سرم از پشت درد می کنه.آب دهنم زیاد شده.موجود ضعیف کف اتاق به خودش می پیچه ..من دور خودم می چرخم.دلم می خواد هر ۴تام وایسن.دلم می خواد وایسم...موجود ضعیف از درد می پیچه شاید.درد دارم.پشت سرم درد می کنه.چشمام پر اشک می شه.می بندمشون.یه لباس زشت بلند صورتی پوشیم و کف اتاق تو یه چیزی خفه می شم..موجود ضعیف دورم می چرخه و می خنده.هر ۴تام می چرخن .چشمامو باز می کنم.بوی توت فرنگی میاد و صدای آهنگ...dance me to the end of love....چشمامو می بندم.با لباس صورتی می رقصم.با پای چپ ضرب می گیرم. با پاس راست شروع می کنم..۱.۲.۳...۱.۲.۳...۱.۲.۳...دور انگشت موجود ضعیف ۱۰۰۰دور می چرخم....می چرخم.ورد می خونم.زبونمو گاز می گیرم.هر ۴تام می چرخن...زبونم به ورد نمی چرخه.

موجود ضعیف جیغ می زنه....صدای تیک تیک ساعت میاد...موجود ضعیف جیغ می زنه....هر ۴تام بزگ می شن....کوچیک می شم....اتاق کوچیک می شه.....سرم گیج می ره...کف اتاق تو یه چیزی خفه می شم...م.جود ضعیف جیغ می  زنه...

بدون اینکه بپرم چشامو باز می کنم.ساعتمو از دستی که زیر سرم بود باز می کنم.پتو رو می کشم بالا خوابیدن زیر کولر با پتو می چسبه

                                                                    مهسا

اگر در فال قهوه تان یک موز دیدید شاید شما موزی در  آینده بخورید یا شاید موزی شما را در  آینده بخورد!

-دیگه چی ؟پول نمیبینی؟

-پولو که بهت گفتم...یه سگ سیاه میبینم ...

-سگ سیاه؟رنگش سیاهه؟

-رنگش قهوه اییه خب...اما مهم این نیست ...یه سگ بزرگه!

-که سیاه نیست...

-معلومه که سیاه نیست !چطور توقع داری تو فال قهوه...که از قضا دونه های قهوه میسازنش و دونه های قهوه هم که خب میدونی...قهوه ایین...رنگ سیاه ببینی...

-تو گفتی!

-بعد گفتم سیاه نیست!!!بزرگه!

-آخه کی ممکنه که به جای بزرگ بگه سیاه...فکر کن به کسی بگی:من یه خونه ی سیاه دارم از بس سیاهه همه چی توش جا میشه!!!بعد اونم بگه:اوه چه خوب سیاهیش چقدره؟منظورم مساحتشه!!!...و تو جواب بدی:آها اگه بخوام دقیق باشم باید بگم 124000 متر!!!!مسخره!

-مسخره صفت مورد علاقه ی منه...وقتی بخوام تو رو توصیف کنم.....

-بقیشو میگی؟لطفا...منظورم اینه که خب تو اون سگو دیدی اما نمیگی که مفهومش چیه....

-خب یه جور دوست صمیمی که بعد تهدیدت میکنه...یه مرده البته!!!

-چه جور دوست صمیمی ممکنه دوستشو تهدید کنه....

-حالت ایستادن سگه...مثه اینه که بخواد حمله کنه ....ببین...

 

و فنجان را جوری میگیرد که شهریار بتواند ببیند

شهریار میگوید:

-عجیبه...

-چی عجیبه؟

-من اینجا یه سوسمار میبینم!!

-ببینم...اوه خوبه اتفاقا درست میبینی...یه دوست داری که بهت کمک میکنه در مقابل اون دوستت که تهدیدت میکنه!!!!

-از کی تا حالا سوسمار ها به عنوان نمادی از دوست به کار میرن؟؟

-ببین آخه این سوسمار داره میخنده....دیدنش اینجا خوشاینده...

-تنها جایی که دیدن یه سوسمار خوشاینده دیدنش به جای مارک لباسه!!!

آزیتا فنجان را روی میز میگذارد و میگوید:

-من برات فال نمیگیرم تو همه اش مترصدی یه جوری صحبتو بکشونی به زارا و لاکوست و کوفت و زهر مار!!!

-تو هم بلدی از یه مشت لکه ی قهوه ای شر و ور سر هم کنی!!!

 

آنها به صورت دنگی حساب میز را پرداخت میکنند...و در سر پایینی گاندی قدم میزنند...

آزیتا میگوید:

-هوا گرم شده.

-خیلی گرم شده!

-تابستون چی میخواد بشه؟

-میخواد از این هم گرمتر شه!

-البته اگه بشه تو رو به تولید انبوه رسوند...اون وقت مشکل گرما نداریم!کولر گازی!

-البته اگه بشه که یه جورایی تو رو هم به تولید انبوه رسوند...فکر کنم مشکل گرم شدن کره ی زمین حل شه...اما به جاش با مشکل سرد شدن تدریجی کره زمین طرف باشیم!کولر گوزی!

-خیلی بی ادبی!

-خودت شروع کردی...راستی توی جشنواره ی خزندگان یه تمساح فرار کرده...

-عجب...دروغگو!

-چرا هر چیزی که میگم از نظر تو دروغه؟

-خب حالا کجا فرار کرده...

-نمیدونم هنوز با من تماس نگرفته...به محض اینکه تماس گرفت میگم...

-تو یه دروغگوی عوضی هستی...خیلی بدی!!!

-خب من از کجا باید بدونم که اون کدوم گوری رفته!

آنها از کنار تکه ای از زمین که کنده شده و از بالا راه اب ها و مسیر فاضلاب تهران میگذرد با احتیاط میگذرند...به نظر ان دو خلوت بودن خیابان در ان ساعت عجیب است.ناگهان ازیتا میگوید:

-اصلا چنین نمایشگاه چرندی وجود نداره....

-الان بله اما تا دیروز دایر بوده بالا تر از اسکان...تو نمیدونم سالن چیچی!!!!

آن دو ناگهان ایست میکنند سگ دوبر منی از درون شیشه  ماشین به آن ها پارس میکند شیشه نیمه باز است.ماشین سر کوچه پارک شده...شهریار میگوید:

-فالت درست بود...یه سگ با حالت تهدید امیز داره به ما پارس میکنه...البته به خدا که دوست من نیست...این دفعه ی اوله میبینمش...

 

به سمت آزیتا بر میگردد تا اثر شوخی اش را ببیند اما  فقط پاهای آزیتا را میبیندکه از زانو بریده شده ند ...کمی ان طرف ترکنار مسیر کنده شده ی فاضلاب ازیتا توسط یک تمساح غول پیکر خورده میشد!

مسئله ای که تا مدت ها فکر شهریار را مشغول کرد این بود که چرا در فال قهوه یک سوسمار دیده بود...نه یک تمساح؟

خب این دو از نظر بسیاری...تفاوت های بسیاری دارند!

 

 

 

                                                                       کسری

اگه بارون بباره!!!!

نزدیکهای ۶ صبح  مرد یقه ی کتش رو صاف می کنه ....چند تار می سفید رو لای موهای پرپشت مشکی اش قایم میکنه....از دیدن خودش لذت می بره با این حال نگاهش از خودش به موجود مچاله شده زیر پتوی روی تخت روبه روی آیینه لیز می خوره:نمی خوای از من خداحافظی کنی؟صدای ناله ای از زیر پتو بلند می شه و دست راست زن بالا میاد و مرد در امتداد دست زن نگاهی به عکس عروس و داماد بالای تخت می ندازه.

-اوه٫چه  زود صبح شد داری می ری؟

مرد از تخت به عکس و از عکس به تخت نگاه می کنه و به سمت تخت می چرخه و تلاش می کنه این دو زن رو با هم تطبیق بده.

-آره به همین زودی صبح شد.

تلاشش بی نتیجه می مونه.به سمت زن می ره و لب تخت می شینه...زن سعی می کنه بخنده و چشماشو باز نگه داره...

-به محض این که به هتل برسم زنگ می زنم و شماره ی هتل رو میدم.در خونه رو همیشه فقل کن چه خونه باشی چه نباشی...

زن چشماشو می بنده و فکر می کنه چقدر خوب می شد بخوابه و چرا مرد ساکت نمی شه این اولین سفر مرد نبود و سعی کرد یادش بیاد این بار چندمه که این مزخرفات رو می شنوه.اما  در عوض با صدای بلند حرف مرد رو ادامه داد

-....هر شب راس  ساعت ۱۰ زنگ می زنم سعی کن خونه باشی.

یه لبخند گشاد تحویل مرد داد:خیالت راحت باشه.مراقب همه چی هستم

مرد خم شد زن رو بوسید و فکر کرد زن بوی اول صبح میده.بیرون هوا سخت ابری بود

نزدیکهای ۷ صبح مرد روی صندلی سالن انتظار فرودگاه نشسته بود در حالی که نگاهش روی حروف چاپی روزنامه می چرخید سیگاری رو آتیش زد دود سیگار دهنش رو تلخ کرد.زن توی تخت خواب غلتی زد و در حالی که به زور تنش رو به سمت خنک تخت نزدیک کرد از خوشحالی  هفته ای که داشت لبخندی زد و خمیازه ای پر سر و صدا کشید.فکر کرد بر خلاف این که گفته بود دلم برات تنگ می شه٫می تونه هفته ای خوب و آرومی رو بدون اون طی کنه.

مرد همچنان در حال تطبیق دو زن بود که صدای بلندگوی اطلاعات بلند شد:

 

۱/مرد از دم فرودگاه تاکسی گرفت و آدرس مقصد رو بهش داد.بیرون هوا حسابی ابری و بارونی  بود این اعصابشو بیشتر خرد می کرد.تمام مسیر به بیرون نگاه کرد و پای چپش رو به شدت تکون می داد.زن بعد از مدتها تصمیم گرفته بود سری به لباسها قدیمیش بزنه کمی براش تنگ بود اما این نمی تونست روز خوشگلش رو خراب کنه موهاشو به سمت بالای سرش کشید و با کش محکم بست .چروکهای دور چشمش محو شد...زن توی آینه به خودش لبخند زد.

مرد هر چه بیشتر به ۲تا زن صبح فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و علاوه بر تکون دادن پا به شدت پوست لبش رو می خورد  .زن صدای پخش توی آشپزخونه رو بلند کرده بود و سعی می کرد در حالیکه کتری رو آب می کنه قرهای هماهنگی با آهنگ بده.مرد پوست لبش رو می خورد کیف پول رو توی جیب کتش گذاشت و دسته کلید رو در آورد.در با اولین چرخش کلید باز شد و این مرد رو عصبانی تر کرد صدای بلند آهنگ میومد به سمت آشپزخونه رفت.دسته کلید رو که روی میز کوبید لبش خون افتاده بود.صحنه ای که می دید واسش غیر قابل باور بود.زن توی عکس رو به روش با تعجب ایستاده بود و چیزی گونه هاشو ملتهب کرده بود. دهن مرد مزه ی خون میداد.ورود ناگهانی مرد هم نتونست روز قشنگ زن رو خراب کنه.احساس خجالت از قر دادن٫ لباس تنگ و آهنگ بلند گونه هاشو قرمز کرد.حس جالبی داشت.دهن زن طعم خون میداد.

                                            یا

**/از زمانی که به این مسافرت اومده بود یک هفته ای می گذشت.سفرش در ظاهر خوب گذشته بود.یک پرواز خوب و بی تکون...اقامتی مطبوع...کارهاشم بدون دردسر و دوندگی حل شده بود...اما فکری که از روز اول سفر همراهش بود تبدیل به حسی عمیق شده بود...فکر می کرد زمان کلاه بزرگی به سرش گذاشته و این تقصیر زن بود بنابر این تصمیم خودشو گرفته بود.۳ شب می شد که تماس نگرفته بود.با این حال ناراحت نبود حس آزادی سر زندگی و جوونی به زن دست داده بود و فکر کردن به پایان خوشی می رنجوندش.حاضر نبود به همین راحتی تمام خوشی ها رو کنار بگذاره بنابراین تصمیم خودشو گرفته بود.پوست لبش رو می خورد.هر چه زودتر باید از تصمیمش آگاه می شد.گوشی تلفن رو برداشت شماره رو گرفت و تمام مدتی که طول کشید گوشی رو بر داره حرفها رو با خودش مرور کرد.بدون حاشیه حرفش رو زد و اون خیلی راحت قبول کرد.انتظار قبول راحتش و نداشت....گوشی رو که گذاشت فکر کرد  خوشحاله که نذاشته کلاه گشادی  سرش بره اما دلش برای زن توی عکس تنگ شد.گوشی رو که گذاشت فکر کرد از حالا آزاده آزاده اما پشتش دو کلمه ی تنهای تنها هم اومد.

دهن مرد مزه ی شور اشک می داد.

دهن زن مزه ی شور اشک می داد.

                                                                      

                                                                      مهسا

سه نفر به یک خانه ی دانشجویی دعوت شده اند.

اردشیرشورت اسلیپ به پا...با صورت کفی و نیمه تراشیده از دستشویی بیرون آمد...به اتاق کورش رفت وگفت:

-آقا کورش سنده میندازین...آب بگیرین بره پایین...

کورش:من دستشویی نرفتم از صب تا حالا که!!!!یبسم!تو از اون موقع تا حالا اون تو بودی...الان فهمیدی..که کثیفه توالت...

-من موقع ریش تراشیدن به آینه نیگا میکنم نه کاسه توالت!!!!

-منم همینطور!

-این جوری نمیشه...

-چه جوری نمیشه؟خب بشورش بره پایین!من حالم بده وگرنه میرفتم دکتر...سرما خوردم مث لوله آفتابه آب میاد ازدماغم!چته چرا اینجوری نیگا میکنی... به قرآن!!!!آنتی هیستامین خوردم بند اومد...یه خرده!

-پا شو ظرفا رو بشور...الان این سه تا میان آب رومون رفت!پا شو گشاد!

-اولا من اسهال نیستم میگم یبسم ...پس تنگم...دوما ظرف نمیخواد که زنگ میزنیم پیتزا بیارن دیگه...جعبه داره!!!

-غذا داریم تو فریزر...

-بابا من مریضم...نفهم من مریضم

رو به سقف...

-ای خدا...

-کورش پا شو میگم...امروز نوبت توئه!نشد که...یه روز در میون...مریضی...امتحان داری...پریودی...من نمیدونم...ریشمو که زدم...ظرفا نشسته باشه...همشونو میکنم توت همونطوری نشسته...

-بی ادب...

کورش پا میشود سلانه سلانه...دست به کمر و فین فین کنان به سمت آشپز خانه ی سوییت میرود.اردشیر هم به دستشویی میرود.اردشیر از دستشویی داد میزند:

-بیفتک ها رو از فریزر در آر...

--بیفتک نداریم که...

اردشیر از دستشویی بیرون میاد...

-نداریم؟

-نداریم...دیروز بامداد و طاها اینجا بودن...هی من صبر کردم...نرفتن که...خودشون درست کردن...رفیقای توان دیگه...

-ای بابا...خب یه چیز دیگه میخوردین...

کورش که دستکش ظرف شوییی به دست کرده بی توجه میگوید:

-من که میگم پیتزا بگیریم!اوه اوه...کرم گذاشته...قابلمه رو...

و قابلمه ی نیم پر از غذا را به اردشیر نشان میدهد...ادامه میدهد:

-گه بر داشته زندگیمونو ها!!!

-تو اگه اون ما تحت گشادتو هم بکشی ...گه بر نمیداره...بجنب حالا...عین ماست وا نستا...الان میان نرگس اینا آب رومون میره!

کورش صبر میکند تا اردشیر به درون دستشوییی برود...وقتی مطمئن شد که اردشیر صدایش را نمیشنود...گفت:

برو بابا آب رومون میره!آب رومون میره!پس میخواستی آب زیرمون بره؟

صدای زنگ میآید...اردشیر سرش را از دستشوویی بیرون میآورد...به کورش میگوید:

-اومدن...یه چیزی تنت کن این همه سونیا سونیا میکردی...نمخوای که لخت ببیندت!

-چرا میخوام...زنگ بزنم پیتزا بیارن؟

-ماییدی!!!!بزن...بزن!

 

 

                                           کسری

قتل راوی

سرشو گذاشت روی دستهاش و فکر کرد نمی خواست اینجوری بشه...باورش نمی شد که بتونه یکی رو به همین راحتی بکشه.

جیزهایی در مورد برخورد جسم سنگین با مخچه و مرگ شنیده بود ولی هم یادش نمی یومد هم فکر نمی کرد روزی به دردش بخوره.همیشه بهش گفته بودن درسهایی که می خونه تاثیر مستقیم توی زندگیش داره.اما فکر نمی کرد علوم سوم راهنمایی اینجوری بتونه تاثیر توی زندگی و آینده اش...

-می شه خفه شی؟

-جان؟


-گفتم می شه خفه شی؟دارم فکر می کنم.

-شما؟!!

-من همینم که سرش رو دستاش بود.

دفعه ی اول به حساب میومد که یکی از قهرمانهام بام حرف می زد

-خوب البته.....ولی.....مگه به همین ها که می گفتم فکر نمی کردی؟

-نه احمق.

-ببین می تونی بهتر صحبت کنی.من راوی توام و اگر بخوای می تونم کاری کنم که این زنده شه

-من می خوام ولی تو نمی ذاری.اگه می خواستم زنده شه نمی کشتمش.

-یعنی از عمد کشتیش؟

-آره..مگه تو نمی دونستی؟

-نه من از وقتی کشتیش رسیدم و شروع کردم به تعریف کردن.اگه از عمد کشتیش چرا ناراحتی؟

-کی گفته من ناراحتم؟

-نیستی؟

-نه.تازه راحت شدم خیلی حرف می زد.

-پس چرا سرت رو دستات بود؟

-خوابم میاد.دیشب نخوابیدم.سرم هم از حرف زدنهاش درد گرفته بود.

-آخی!!!!!قرص می خوای؟؟؟

-نه قرصی نیستم.

-آهان........یعنی تمام اون مدت که من داشتم تعریف می کردم داری فکر می کنی خواب بودی؟

-نه اولش که گفتم داشتم فکر می کردم.

آها...راست می گی.....به همین ها که می گفتم فکر می کردی؟

قهرمان داستانم یه آه می کشه.کارهاش برام غیر عادیه.چشمهاشو جوری می ده بالا که اگه یه آدم معمولی که خوابش نمی یومد وعصبی نبود این کارو می کرد فقط سفیدی چشم معلوم می شد اما ماله این همش قرمز بود که معلوم نبود از  بی خوابیه یا عصبانیت

-نه مسائل مهمتری بود که داشتم به اونا فکر می کردم.

-ببین اگه مشکل مالی یا عشقی داری بگو من می تونم کمکت کنم همه جوره دستم بازه.

-نه من از این مشکلها ندارم

-ببین دوست من با من حرف بزن.من می تونم کمکت کنم.مشکلت چیه؟

مثل وقتی که با یه نفهم حرف می زنی شروع کرد تند تند و شمرده شمرده حرف زدن که البته من ناراحت نشدم.

-به این که جسد ۴-۵ ساعته دیگه بو می گیره و من نه وسیله نقلیه واسه بردنش دارم نه اره یا ساطور تیز واسه قطعه قطعه کردنش.فهمیدی؟

آخرهای حرفش صداش کش اومد و حاضرم قسم بخورم که چشمهاش برق عجیبی زد

-گفتی می تونی کمکم کنی؟

با سر جواب مثبت دادم واعتراف می کنم که ترسیده بودم

-خوب پس بهم اره و ۷ کیسه زباله بده.

خیلی دلم می خواست بپرسم چرا ۷تا اما تو شرایط خوبی نبود از اون گذشته حس شراکت در قتل آزارم می داد.

-نمی شه......نمی  تونم.....نمی ذارم تیکه تیکه اش کنی من طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم.

-باشه......حالا که قصد کمک نداری..می تونی گم شی خودم یه فکری می کنم.

حس علاقه ی عجیب من به قهرمانم وادارم می کنه پهلوش بشینم.دوباره سرش تو دستهاشه.

-هنوز سر درد داری؟

-اوهوم....

-advileمی خوای؟ضد التهابه...معجزه می کنه.

-تا حالا کسی از قهرمانهات بهت گفته بود نفهمی؟

درکش می کنم در شرایط خوبی نیست و من از عمد کمکش نمی کنم.صادقانه می گم:

-نه می دونی تو اولین نفری هستی که با من حرف زدی....احساس می کنم می تونی دوست خوبه من باشی

دستمو جلو می برم تا باهاش دست رفاقت بدم تا حالش بهتر شه

-ببینم غیر توی احمق کسه دیگه ای نمی تونه راوی این داستان باشه؟

-خوب چرا کسری می تونست

دستمو می برم پشت سرم و کلمو می خارونم

-خوی کجاس؟بگو بیاد  و بذار بقیشو اون بگه.

-بدم نمیاد.....ولی خوب آخه نوبت من بعدشم تو به ذهن من اومدی.

-خریت محض.

-جان؟

-هیچی....می شه بری ؟بد جوری رو اعصابمی!!!
-راستش نمی شه...همه ی خواننده ها منتظر آخرشن.

-خواننده هات؟؟؟؟؟مگر  هنوز غیر از تو احمقی تو این دنیا هست که بخواد کارهای تو رو بخونه؟

-ساکت باش من نمی ذارم در موردشون اینجوری حرف بزنی ..اونا آدمهای محترمین و همیشه کارهای ما رو دنبال می کنن.

-بس که خری....از رو رودربایستی کامنت می ذارن مطمئن باش نمی خونن.

-چرت نگو کاملا معلومه که می خونن.

-خودتو به خریت نزن الاغ همشون از رو اجبار میان.

-مزخرفه...چون من همشونو نمی شناسم و اجباری در کار  نیست.

-خوب اونا از طرف کسری میان....چرا فکر می کنی چرت و پرتات قابل خوندنن؟

-نه خیر اصلا اینطوری نیست...خواننده های ما وبلاگ و دوست دارن همیشه بامون بودن و کارامونو نقد کردن...اگه اینطوری نبود نوشته هامون کامنت نداشت...ما وقتی کانتر داشتیم بالای ۱۰۰۰۰ تا بیننده داشتیم که شاید یک سومش منو کسری بودیم.....

 می خواستم ادامه بدم اماپلک چپش می پرید

-خفه شو.

-درست صحبت کن من بهت اجازه نمی دم هر جور بخوای حرف بزنی من آدم محترمیم.

-گفتم خفه شو.

-نمی خوام...خودت خفه شو...قاتل...جانی...پست...تو یک روانی  هستی.

-خفه می  شی یا بکشمت؟

-جرات نداری من راوی تو ام من آفریننده توام بهتر معذرت بخوای چون من می تونم تو رو....

آخرین چیزی که دیدم بالا رفتن گلدون قدیمی و فرودش رو سرم بود...صورت به صورت جنازه رو زمین می افتم و خودم رو می بینم که ۱ ساعت پیش کشته شدم ....در حالی که به وبلاگ فکر می کنم برای دومین بار می میرم

                                                                     مهسا

چه چیزی باعث هاج و واج شدن عکاس پير میشود؟

مردی که سِِيبيل پر پشت داشت وارد مغازه ي عکاسي مرد پير شد…با نگاهي خيره و لبخندي به اطراف نگاه کرد...از خودش صدايي در آورد تا توجه اطرافيان يا احيانأ کسی که تو عکاسی باشد رو جلب کند پس سرفه کرد.

اما اين سرفه ي ساختگی باعث شد تا آب دهانش به درون گلو بپرد و تا نزديکي خفگي پيش برود…براي همين واقعا سرفه کرد

عکاس پير از آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه ي کوچک که توش عکس هاي کوچک رو چاپ مي کرد بيرون اومد و متوجه شد که يک مرد با سيبيل پر پشت در محوطه ي عکاسي در حال خفه شدن است براي همين به درون آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه که توش عکساي کوچک چاپ مي کرد برگشت استکاني کوچک برداشت و از شير آب کوچک چند قطره آب داخل استکان ريخت اما… آب قطع بود … بعد آب را آورد بالاي سر مرد ايستاد که اکنون روي زمين افتاده بود و دستهايش را دور گلويش گرفته بود…پيش خود گفت با اين دو ،سه قطره آب چه کنم… اين دو ،سه قطره کسی را از خفگی نجات نمي دهد،گلوی خودش از تشنگي خشک شده بود…بنابراين خود دو ،سه قطره را خورد…در اين حين که من به مرد با سيبيل پرپشت نزديک مي شدم ،خبري به من رسيد: دور شو… حال مرد خوب شد.

به عکاس گفت: من رو شناختيد؟

عکاس: از کجا بايد بشناسم؟

مرد: من چهل سال پيش اينجا عکسی انداختم...

عکاس: تو چهل سال پيش وجود داشتي؟!!!

!!! -بله...کاملأ

-از کجا مطمئنی؟

-چون اينجا عکس انداختم

من آرشيوم را هر ده سال دور مي ريزم...نگاتيوها رو ميگم

--عجب...اين کار حرفه ای نيست

-جا ندارم

-پس مي خواهم عکس جديدي بگيرم

 

 

 

-پس من ميروم نهارم را تمام کنم..درست نيست که آدم نهارش را نيمه کاره رها کند...این گفته ی پدر بزرگم است.

-باشه من عجله ای ندارم...فقط می تونم موهامو مرتب کنم؟...روی زمين ولو شدم فکر کنم بهم ريخته..کتم هم خاکی شده

-البته

و به اتاق عکاسي اشاره کرد و خود به آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخانه ي کوچک که

در آن عکس های کوچک چاپ مي کرد رفت... باقي مانده ي غذايش را خورد...و به سراغ شير آب کوچک رفت...اما آب کماکان قطع بودنا گهان به یاد پدر بزرگ متوفی اش افتاد وخاطره ای محو ناگهان آمد...

***

-برای یک لحظه دستت را از دماغت بیرون بیار!!!بزرگش میکنی!

-دماغ من است...درونش یک چیزهاییست!

-من وقتی به سن تو بودم فاصله ی بین دو ده را پیاده میرفتم!

-چه فایده؟

-خبر میبردم و میآوردم!

-مثل کلاغ ها؟؟؟

 

پدر بزرگ با خود گفت هر چه بیشتر بحث کند بد تر است...او یک کودک است که علاوه بر کودک بودن نفهم نیز هست وگفت:

-به هر حال غذایت دارد سرد میشود!!!و از دهن میافتد...تو یک اسراف کار شمرده میشوی و جهنم انتظارت را میکشد..

-اسراف؟

یعنی هدر دادن یک چیز...یعنی بد استفاده کردن...

-نترس من استفاده ای از غذا نخواهم کرد!!!

 

پدر بزرگ با در ماندگی پرسید:

-آخر چرا؟؟

-چون آن غذا نمک ندارد....

-محتویات دماغ تو دارد؟

-البته که دارد...یاد چیپس می افتم!!!

پدر بزرگ اندیشید که چرا هیچ وقت کاری را که نوه میکند امتحان نکرده بلند شد ساعت نویش را بست غذای نوه را به درون آشپز خانه برد و سپس انگشت سبابه اش را به آرامی به درون سوراخ چپ دماغش کرد!

 

***

به اتاق عکاسي سر کشي کرد ...

--آماده ايد؟

مرد سيبيل پر پشت مبهوت داشت به عکس پسري که نگاه خيره اي داشت و لبخندي کم رمق نگاه مي کرد گفت:

-من همين عکس را ميخواهم...اين عکس منه

-اوه ...نه اين بهترين عکسيه که گرفتم...اين عکس شما نيست

-اين عکسه منه...مطمئنم

 

چرند نگو...شما سيبيل داريد! به علاوه موهاتون ريخته

-خب اين عکس مربوط به چهل سال پيشه...انتظار داريد که مردم در پنج سالگي سيبيل داشته باشند؟

-نه

-پس چه؟

-انتظار دارم مردم راست بگن

من اين عکس رو مي خرم ...هر چقدر که شد..پول مي دم-

و نگاهش رو خيره تر کرد.

-اين عکس ها فروشی نيستند ، هيچ کدوم

من از مکالمه ي آن دو خسته شدم تصميم گرفتم که به تاريکخانه ي کوچک سر بزنمهمه جايش را گشتم وقتي از آنجا بيرون اومدم آنها به توافق رسيدند... مرد سيبيل پر پشت بابت عکس آن پسر بچه پول خوبي داد.

خبري به من رسيد: به مرد سيبيل پر شت نزديک شو...

مرد سيبيل پر پشت ناگهان با دستانش قلبش را گرفت روي زمين افتاد و مرد.

پيرمرد عکاس هاج و واج به فرشته ي مرگ نگاه مي کرد.

 

 

                                                          کسری

خیلی دور....خیلی نزدیک

به  پویا با تمام نگرانی ها:

 راوی می گه:صورت صافش قرمز بود

  از عصبانیت شاید هم گرما.دور تا دور یقه بلوز قرمزش عرق کرده بود...تند تند چرخ رو می چرخوند و سعی می کرد به نگاههای آدمهای اطرافش توجهی نکنه....سرعتش زیاد بود...عاقبت چرخ توی یکی از هزارتا چاله گیر کرد.چپ شد.صورتش از داغیه آسفالت کف کوچه داغ شد.کف کوچه بوی لاستیک می داد.قیافه خندون شهردار شهر که دیروز خیلی مسئولانه لبخند می زد و روبان قیچی می کرد جلوی چشمش اومد.سمت چپ بدنش تا کمر درد می کرد کمر به پایین حس نداشت.چرخ ویلچر هنوز توی هوا می چرخید.با صدای ناله چرخ می شد هزار بار مرد و زنده شد.چشمهاشو بست و فکر کرد ۱۷ ساله زندگیش اونی که باید و می خواست نیست...از ۳۴ سال زندگیش هیچی نفهمیده بود.بغض کرد.صدای باباش تو گوشش زنگ می خورد:"تو جوون این مملکتی باید بری .گذشته از اون سربازی آدم و مرد می کنه"به همه ی آدمهایی که سربازی نرفته مرد شده بودن فکر کرد.می تونست یکی از اونها باشه.با صدای دختر به خودش اومد:آقا کمک می خواین؟نصف صورت دختر رو چادر سیاه پوشونده بود.به پشت روی زمین خوابید و با تعجب نگاهش می کرد:چطور می خوای کمک کنی من نامحرمم.دختر با تردید دستش و دراز کرد و گفت:وظیفه ام حکم می کنه.دستهاشو ستون بدنش کرد و نشست.وظیفه بابا هم یه روز حکم کرد منو بفرسته برم جنگ...وظیفه شرعیش حکم می کنه...من نمی خواستم می شدم نرم اما وظیفه شرعیش حکم می کرد .دسته های ویلچر رو گرفت و خودشو بالا کشید:رفتم که مرد بشم...حالا هم حکمم اینه که تا آخر رو این صندلی بشینم...می بینی این وظیفه شرعی حکمهای جالبی می کنه....حالا شاید مرد شدم...انگار نمی شد بدون این صندلی مرد شد...حالا خیلی وقته که بابام به مردونگیم افتخار میکنه....

چادر از رو صورت دختر کنار رفته بود...احساس سبکی می کرد...صدای ناله چرخ تمام کوچه رو پر کرده بود............

علی شریعتی می گه:امروز وامشب دستم به قلم نمی رود.پنجه هایم به حال خود نیستندبه فرمان من نیستند.بیهوده می کوشم آرامشان کنم.رامشان کنم.یکباره غافلگیر شده اند

 گیجند گیجم.نمی توانم ساعتها خود را پشت میز بنشانم و هی بگویم:بنویس٫کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند٫شنا می کنند و به رقص آمده اند که هیچ کدام دم به دست نمی دهند.....

من می گم:

خیلی سعی کرد داستانو ادامه بدم..نشد..گیجم...واقعا گیجم و بیشتر از اون نگرانم.نگران همه ی پسرایی که می شناسمشون و سربازی نرفتن.بیشتر از همه ی اونها پویا..۱ سال از درسش مونده و من می ترسم خیلی زود دیر شه واسه نرفتنش...خیلی   های دیگه ام هستن جز پویا..من نگران همه ی اون خیلی هام..نگران اتفاقیم که شاید قرار نباشه بیفته...نمی دونم از خدا بخواهم تا کی تا چند سال این اتفاق نیفته...شاید همش یه بازیه مسخره باشه اما من نگرانم...می ترسم یکیشون از قلم بیفته...می ترسم...از ترم ۷-۸ شدن پسرایی که می شناسم...از قبول نشدنشون از سن پدراشون...از تک فرزند نبودنشون...از صداهایی که هر چند وقت یکبار از اطراف همین نزدیکیا به گوش می رسسه...ترسو شدم...هوای اینجا بوی خاک آتیش گرفته...بوی باروت بوی تفنگ بادیه پیام ظهر تابستونو می ده...شاید چون نزدیک چهارشنبه سوریه...

شاید داستانم واقعا پایان نداره...بی سر و ته....من حتی نگران

 قهرمان بی نام داستانمم...شاید یه روز یه جا این داستان تموم شه...شاید تو بتونی تمومش کنی...هر جور که دوستش داری تمومش کن...با بهترین یا بدترین اتفاقها.........

 

                                                                  مهسا

چه چیزی باعث میشود تا یک عکاس پیر یادش برود روی ناهارش نمک بپاشد؟

عکاس پیر در عکاسی را باز میکند...بعد از روشن کردن چراغ ها زمین را ته میکشد...پس از تمیز کردن زمین به منظور نوشیدن چای به آشپز خانه ی کوچک کنار تاریکخانه میرود.در حالی که حواسش پی صدای قل قل کتری است با دقت روزنامه اش ا باز میکند خدا مادانست که چقدر از روزنامه های تا خورده و پاره متنفر است.

صبحی خلوت.

برای خارج کردن تفاله های چای از دهانش دستش را به درون دهانش نبرد...اما آن ها را قورت داد.

به اتاق عکاسی میرود نیم نگاهی به کل اتاق می اندازدعکس بچه هایی که روزگاری با والدینشان به آنجا آمده بودند را از نظر می گذراند وبه نظر او همه ی آنها به نوعی بغض فرو خورده ای داشتند...او فکر میکرد بهترین عکس از آن پسرکی بود که لبخند کم رمقی داشت و نگاهی عمیق چاشنی آن لبحند.

عکاس پیر تا حوالی ظهر کار خاصی جز وررفتن با روزنامه اش که در آخر بر اثر وسواس زیاد پاره شده بود...ودر اوردن تفاله های یک لیوان چای دیگر-این بار با دخالت دست-نداشت.

سر ساعت یک سراغ فریزر کوچک اشپز خانه ی کوچک عکاسی کوچک رفت و یک بسته ی کوچک گوشت چرخ کرده که این گوشت هم گوشت گوسفندی کوچک که از علف های کوچک-یا شاید کوتاه-چمن زاری کوچک تغذیه میکرد را از فریزر در آورد...پیش خود گفت یک ساعت هم بیشتر لازم است تا یخ این بسته گوشت چرخ کرده اب شود...نا خود آگاه به ساعتش که از پدر بزرگش گرفته بود نگاهی انداخت.

***

-این ساعت رو هفته ی پیش خریدم نوئه نوئه...

-من ساعت نمیخوام

-این یه یادگاریه...کسی نمیتونه یادگاری کس دیگه ای رو نپذیره...چون..این خلاف ادبه!!!

-من یه سه پایه برای دوربینم میخوام...میتونم یادگاریتون رو بفروشم؟

-هیچ یادگاریی نباید به فروش بره ... فروش یاد گاری باعث شور بختی میشه

-شور بختی یعنی چی؟

-یعنی بد بختی...

-شور یعنی بد؟

پیر مرد که داشت نفسهای آخرش را میکشید تمام توانش را جمع کرد و گفت:

-نه!

-پس یعنی چی؟

-یکی رو صدا کن... نفسم باز تنگ شده...

- کی رو؟

-هر کی رو!!!!

-مثلا؟

پیر مرد با خودش اندیشید که درخواست از بقیه برای تنها ماندن با نوه ی آخرش اشتباه محض بوده مخصوصا اگر نوه ی آخر یک شخص زبان نفهم هم باشد.

پیر مرد فکر این را میکرد که در بیمارستان بمیرد...اما هیچ وقت فکر نمیکرد آخرین کلمه ای که میشنود( مثلا) باشد.(میخواست) با تمام قوا فریاد بزند:

-آهای پرستار بیا و این بچه ی تخس پدر سوخته رو ببر بیرون...به همراهانم در بیرون اجازه ی ورود بده...یک ظرف عسل با خود بیار تا قاشقی از عسل به هر کدومشون بدم مثال های زیادی از زندگی شیرین آماده کردم...یک ظرف هم مخلوط آب و جوش شیرین بیار که از تلخکامی هم مثال هایی در ذهن دارم...کاغذی بیار تا وصیت نامه ام رو تغییر دهم...به دختر اتاق کناری بگو که برای اون و شوهرش آرزوی نیک بختی و بهروزی دارم ...راستی این خانوم که بالای سرمه...بهش بگو من به فرشته ها به خصوص فرشته ی مرگ ...بی اعتقادم.

حتی اگه تمام روز رو بزک کرده باش تا دل من رو ببره...اما به خدا که هیچ جای من رو نمیتونه که ببره!!!!

بهش بگو من گرگ بارون دیده ام ...سه تا زن و چهار تا معشوق داشتم

سی فرزند دارم که نوزده تای آنها نا مشروعند و پنجاه و دو نوه دارم!!!!

املاک من اوونقدر گستردن که به ازای هر روز از هر سال دختری از زیبا ترین های دهم...حاضر به هم آغوشی با من میشوند!!!!

به این فرشته بگو...من به خدا اعتقاد داشتم چون او به من اعتقاد داشت....من اونو دووووست داشتم چون اون منو دوست داشت...اما بگو که من برای او فرشته ی مرگ نفرستادم و نخواهم فرستاد...

با این حال او فرشته اش را فرستاده!

تازه اگه قرار بود فرشته ای بفرستم....او را میفرستادم تا جان تو را بگیرد پرستار....و خودش پرستاری من رو بکنه....چون اون اختمالا نه چاق ...نه زشت....و نه دارای اخلاق زشت نیشگون گرفتن میبود!اخم هم نمیکرد!!

اما پیر مرد با اینکه میخواست اینها را بگوید نتوانست...کودک با چشمانی باز به فرشته ی مرگ نگاه میکرد.

***

عکاس به خودش آمد پیش خود گفت :من حتما نابغه بودم...از اون سن عکاسی میکردم...

یادش آمد که دوربینی به گردن داشت و با آن دوربین از همه چیز عکس میگرفت...اما الان باید تخم مرغ ها را به داخل گوشت که در ماهیتابه جلز و ولز میکرد میریخت...با اینکه افکاارش در گذشته سیر میکرد...غذایش نسوخت اما از یاد برد تا نمک روی آن بپاشد.

 

 

                                                                                کسری

ستاره

آروم دستمال زمین شور رو گذاشت توی سطل و مواظب بود آب سطل ازش بیرون نریزه....همیشه معتقد بود هیچ چیز جای دستمال و آب کف رو برای پاک کردن پارکت نمی گیره...گره روسری شو که سفت کرد صدای بسته شدن در اومد...با ناراحتی به ستاره که باکفش روی زمینی که تلزه تمیز کرده بود راه می رفت نگاه کرد...ستاره گفت:سلام زهره خانوم.مامانم کو؟با سر جواب لامش و داد و گفت:تو آشپزخونن...ستاره دوباره تمام مسیری که اومده بود برگشت و به آشپزخونه رفت...خم شد و به آرومی جای پای ستاره رو دوباره پاک کرد....به آشپزخونه رفت...سعی کرد خودشو به اون راه بزنه که جای کفشارو کف آشپزخونه نمی بینه

-خانم شکیبایی دیگه با من کاری ندارین؟خانم شکیبایی ظرف غذا رو داد دستش که ستاره گفت:راستی مامان می دونستی امروز ولنتاینه؟و با دیدن قیافه ی مامانش ادامه داد:روز دوست داشتنه دیگه...هر کی واسه کسی که دوستش داره کادو می خره....

ظرف غذا رو گرفت دستش و تا اومد پول رو برداره داد خانم شکیبایی رفت بالا:تو باز با کفشهای زهرماریت اومدی تو خونه .کوری مگه...نمی بینی خونه تازه تمیز شده؟مرده شور همه قرتی بازیا رو ببرن که آدم با کفش پر از کثافت تو خونه راه نره...

ستاره کفشهاشو کند و زهره خم شد و دستمال و سطل رو برداشت....

                                    *************

تمام مغازه های پاساژ قرمز رنگ بود...روی شیشه های مغازه ها پر از قلب و نوشته های قرمز....توی یکی از مغازه ها رفت و به ردیف خرس و قلب خرهای تو مغازه نگاه کرد....چندتا دختر با فروشنده سر ۳۰ تومن و ۳۵ تومن بحث می کردن....فروشنده گفت:بفرمایین خانوم؟هول شد برگشت:یه کادو می خواستم واسه ..و....واسه شوهرم.چادرشو سفت کرد و نگاهشو ازنگاه فروشنده که حتما به کبودی زیر چشمش نگاه می کرد دزدید

-تا چه قیمتی می خواین باشه؟

همه ی پولی رو که خانوم شکیبایی داده بود گذاشت رو میز

-چیز خاصی تو نظرتون نیست؟

سرشو تکون داد

                                     ****************

از اتوبوس پیاده شد.مثل یه بچه ی کوچولو ذوق زده بود...دوباره همون کوچه باریکهایی که تا خونه می رفت...اینبار زودتر رسید...ظرف غذا و جورابهایی که از خیسی کوچه خیس شده بود رو گذاشت رو بخاری نفتی...جعبه کادو رو گذاش جای همیشگی که حمید می نشست...موهاشو باز کرد و بیشترشو ریخت روی کبودی چشمش...منتظر نشست و مشغول بافتن پلیور عید حمید شد.....صدای در اومد...پاشد سلام کرد و با ذوق به حمید نگاه کرد...حمید نشست به جعبه نگاه کرد:این دیگه چیه؟در جعبه رو باز کرد...زهره با ذوق گفت :امروز روز دوست داشتنه منم اینو واست خریدم...حرفش تموم نشده بود که اولین سیلی اومد توی گوشش-فکر کردی پول علف خرسه...که واسه من از این قرتی بازیا در میاری...............بقیه حرفشو نشنید نخواست بشنوه...دست جلوی صورتش گرفت و آروم منتظر شد مشت و لگد ها تموم بشه...کبودیه زیر چشمش درد می کرد..از زیر دستش به دختر و پسر مجسمه نگاه کرد که سرشون از هم جدا شده بود....

                                *******************

بیرون سرد بود...سیگار نم کشیده رو از کنار پنجره برداشت...دیر روشن شد بوی توتون آب زده رو می داد...بوی قلیون...بوی عزیز خانوم...بوی عصر تابستون...بوی شمعدونیهای کنار حوض...بوی بچگی

یه پک زد و به پیت نفت کنار حیاط نگاه کرد..تازه پر شده بود...صدای حمید بلند شد:زهره.....زهره...بیا یه لقمه غذا بده زهر مار کنیم مردیم گشنگی.رفت تو ظرف غذا رو از رو بخاری برداشت ریخت تو بشقاب و گذاشت جلوش.نگاهش کرد.غذا که می خورد مثل خرس می خوابید..شروع کرد با دهن پر حرف زدن:رفت واسه من مجسمه خرید قیمت خون آقاش که چی روز دوست داشتنه.ها؟نکنه دلت می خواس منم مثل اون پسره که دختره رو بغلت کرده بغلت کنم؟نه خیلی هم خوشبویی؟بو شیشه پاکن می دی.اگه خیلی خانوم بودی شیشه های این قبرستون نبتی و گند زده نبود......

دیگه گوش نکره.فکر کرد یعنی تو مغازه هم بوی شیشه پاکن می داد؟

                                       ************
حمید مثل خرس خواب بود..پیت رو برداشت  آروم ریخت روی لحاف حمید...نگاهش کرد پیت رو گرفت بالای سرش..چشماش از نفت سوخت دیگه مطمئن بود بوی شیشه پاکن نمیده.اولین چوب کبریتو روشن کرد لحاف و حمید گر گرفتن...دومین چوب کبریت...دامنش می سوخت خودش هم...

                             *****************

حمید داد می زد:بی پدر سوختم...لعنتی آتیش گرفتم....تمام تنش می سوخت...سرش گیج می رفت و جلوی چشماش پر از ستاره بود..فکر کرد هیچ وقت با کفش تو هیچ خونه ای نرفته.........

                                                                           مهسا

 

سقوط

بالا پشت بوم سردی بود...برای اون این دفعه اول بود که به بالا پشت بوم جایی می رفت.

شلوارکش پاش بود با یه تیشرت که آستیناش ناشیانه بریده شده بود...توی کمد لباسای تو خونش پر بود از شلوارهایی که با بی سلیقگی و بی دقتی پاچه هاشون بریده شده.این تز چند بارم روی تیشرت هاش انجام شده بود.

صدای دم پایی روی ایزوگام صدای ناخوشایندی بود که هر وقت بهش فکر میکنم مور مورم میشه.

آسمون میخواست بباره اما نمی بارید...مردد بود.منظور من در اینجا دقیقا قهرمانمونه که به روی پشت بوم اومده و شما باید از اسم احمقانه این نوشته حدس بزنین که یکی قراره سقوط کنه و من خوشحالم که بهتون بگم اون شخص من نیستم البته...من منظور دیگه ای هم از مردد داشتم:اینکه آسمون هم در باریدن مردد بود...حتی خودمم در نوشتن این سطور مرددم...چون اصولا اگه خودمم قاطی داستان کنم عده ایی فکر میکنن نکنه من واقعا فکر میکنم بامزم...یا اینکه فکر میکنن من برای نو آوری حاضرم دست به کارای شنیعی بزنم  که البته این طور نیست..یا ختی کسایی بودن که فکر کنن این اتفاق ها واقعا افتاده و البته انها اشتباه میکنن...با این حال من اینجا مردد بودم که برم و به دوست خوبمون کمک کنم که هولش بدم پایین یا نه...

***

-شما سرطان ریه دارید...

در جا خشکش زد.چرا من؟سوالی بود که از خودش میپرسید.جایگاه خدایی که براش نماز می خوند داشت محو میشد.

خدا مشکلات اونو میدونست.خونه نشینی پدر.خستگی مادر.هزینه هایی که عمل قلب براشون داشت و ....کی حال و حوصله شیمی درمانی رو داشت؟!کی پولشو داشت؟ببینید همهء ما کم و بیش به خدا اعتقاد داریم.در صورت غیبت خدا زندگی چیز جالبی نخواهد بود..شاید خود من دیوونه بشم البته خدا وجود داره و اگه شما فکر میکنین وجود نداره اشتباه میکنین حرف منو که دانای کل هستم جدی بگیرید.البته این طرز خبر دادن نا خوشاینده...این دیگه چه دکتر احمقیه.البته من به اون این حق رو میدم که به همین وضع فجیع خبر بده به بیماراش...چون از خیلی چیزا آگاه نیست ولی من هستم چون دانای کل هستم...در حالی که اون حتی دانای جزء هم نیست.!

--من تازه سیگاری شدم.چطور ممکنه...؟

-خب...وضعیت مساعد بود...اینجا(اشاره به عکسهای ریه)...

از اون به بعد دیگه پیش اون دکتر نرفت...اما من رفتم...راستش من به عنوان شغل دوم قتل های سفارشی انجام میدم.به این صورت که شما با من تماس میگیرید و این موارد و مشخص می کنید:

۱.فرد مورد نظر.

۲.علت قتل

۳.آلت قتاله

۴.وآدرس که خیلی مهمه

من هم برای شما مواردی رو مشخص میکنم:

۱.نحوهء رساندن پول به دست من

۲.اینکه من بچه ها و افراد پیر رو نمیکشم

۳.زجر کش هم نداریم

خلاصه اینکه چند وقت بعد از این قضایا من مامور شدم که اون دکتر رو  به قتل برسونم و وارد مطبش شدم.

***

حالا یه ماه گذشته و واقعا داره بابت ریه اذیت میشه...(یک ماه از وقتی که به دکتر رفت.)

میره نوک پشت بوم و تو ذهنش دنبال جملهء مناسب میگرده:

-خدایا چرا وجود نداری؟

من به آسمون نگاه کردم...یه تصور احمقانهء ما آدما اینه که خدا از آسمون بهمون نگاه میکنه اما ...قهرمان ما به پایین نگاه میکنه...

و میپره...

من اون قدر شجاع نبودم که به پایین بپرم در عوض با سرعت از پله ها پایین اومدم و اولین نفری که فهمید میشه از طبقه پنجم بدون ابزار بدل کاری سقوط کرد و نمرد من بودم.!

***

دیدن نزدیک شدن به سطح زمین خیلی سخته و چشم هاشو بست ...

من هر چی گوش هامو تیز کردم فریادی نشنیدم ... بعد از سقوط که بالای سرش وایستاده بودم تنها صدای ناله هاشو میشنیدم...

کوری براش زجر آور تر از قطع نخاع-اونم از نوع کمر به پایین- بود...اما کوری یه جنبهء مثبت داشت و اون ندیدن صورت دفرمه شدش بود.

هر چند با لمس کردن حدسایی پیش خودش زده بود.اما من هنگامی که پیشش بودم خیلی سخت میتونستم مستقیم به صورتش نگاه کنم.به نظر میرسید در قسمت هایی بافت استخوانی کاملا از بین رفته باشه و البته که چنین چیزی امکان نداره و من هم دارم میگم به نظر میرسید...اما والدینش نمی ذاشتن تو مطب بمونه و به حرف پزشکا گوش کنه...با این حال والدینش نمی دونستن که من مدام تو مطب هستم...و حتی نمی دونستن من می تونم پل ارتباطی مناسبی با پسرشون باشم...اما من خودم نخواستم که پل باشم.

می دونین موضوع جالب چی بود؟موضوع جالب این بود که سرطان ریه از بین رفته بود...

و این حتی باعث تعجب من دانای کل متبحر تو همهء موارد شد.

هیچ توضیحی ندارم... میگم که اگه تو این موارد کسایی مثل خدا رو دخالت ندیم به دیوانگی میرسیم.

***** ***** *****

چیزایی که تو ضبط صوت ضبط کردمو چند بار گوش میدم.این نوارو باید بدم به آقای بزرگمند در نشر آتیه اون قول داده که این نوار های جدید و نوشته های دورهء بینا بودنم رو به ویراستار هایی بسپاره تا اونا روشون کار کنن...حتی تصور اینکه کتابی از من چاپ بشه و من نتونم بخونمش آزارم میده...

چند وقتی هست که دارم بریل رو تمرین می کنم راستش به خاطر اون تصادف خوب نمی تونم تکلم کنم...لذا شنیدن صدام از ضبط صوت یه کم آزار دهندس.

مادرم رو صدا میزنم...باید به دستشویی برسم ولی نمی تونم آخه صندلی چرخ دارم به میز گیر کرده.

نمی دونم به کجاش گیر کرده...تحمل اینکه دیگران تو رو به جایی که نمی دونی کجاست هدایت کنن مشکله...دلم برای درد سینم و سرطان تنگ شده...بعد از اینکه کلیهء اشیای نوک تیز خونه جمع آوری شد حتی نمی تونم رگمو بزنم...اما من از دوران درمان آسمم یه سرنگ دارم...تا حالا آمپول هوا رو امتحان نکردم...

بعضی وقتا فکر میکنم که چرا خدا وجود نداره؟

 

 

                                                         کسری

 

*داستان اولیه تلخ تر از این بود...منظورم نسخه های دوم و سومشه.

 

 

مهم نیست کی هستی.....من با تو حرف می زنم

سلام:

بی فکر قبلی می نویسم.......داستان نیست....حرفه...حرف حرفم که نیست

می دونی یهو چی شد؟دلم گرفت که هیچکی onنیست...هیچکی حالمو نپرسیده...هیچ خبر مهیجی نیست...دلم گرفت از اینکه آخرین تاریخ به روز شده ی مهرا نزدیک ۱ ماه پیشه....دلم گرفت از اینکه یکم فکر کردم تا passاینجا یادم اومد....دلم گرفت که خیلی وقته کسریonنشده...دلم گرفت که خیلی وقته صدرا رو ندیدم تا با هم کل بندازیم...کاهو جونم نیست تا قبل و بعد هر کلمه ای ۱۰۰ تا قلب بزنیم...آدما تموم شدن تا منو طناز با هم بهشون بخندیم انقدر تموم شدن که من به مدت یک ربع هیچی  نداشتم به تن تن بگم.....

خیلی چیزای دیگم مزید بر علت شدن...آدمایی که تو بمب گذاری مردن که من ۲ تاشونو می شناختم(جالبه واستون که بدونید نزدیکای ۱ ساعت پیش یه بمب دیگه سر فاز ۲ خیابون ما منفجر شد؟؟!!!کمتر از۷۰۰ متر از خونمون فاصله داشت و من به اهواز آروم فکر می کنم که حالا به پیشواز ۴شنبه صوری رفته) بازم هست که بگم...این که دم ورودی دانشگاه به طور شرماورانه ای می گردنمون و این توهین مستقیمه..... بازبگم؟نه دیگه نمی گم...دیگه نمی گم...قرار بود اینجا راوی هم باشیم نه اینکه بشینیم قصه حسین کرد شبستری بگیم......

وقتی راوی جوهر قلمش خشک می شه باید هم نقالی کنه و سفره ی دل پهن کنه....اعتراف می کنم که دیگه نمی تونم بنویسم...یه بار یه چیزایی در مورد جرقه گفته بودم...جرقه ندارم...یه مدتم نمی خوام باشم...می خوام با نژلا برم سراغ کتاب فروشی کمند لای دو ردیف کتاباش ول بخوریم...با آقای تپل(که فامیلش یادم رفته)صاحب اونجا بحث کنیم...دزدکی کتاب جیبی بخونیم و باز عکسهای جدیدی که از روستا های دور و بر داره رو ببینیم...به محض اینکه از شر کتابهام راحت شم می رم

هیچ وقت با کسری قرار نذاشته بودیم که اینجا حرف بزنیم...می شه تو یه وبلاگ دیگم حرف زد...واقعا حوصله ساختن وبلاگ جدیدو نداشتم...تنها علت اینجا اومدن و زرت و پرت کردن های بی سر و ته و بی ربط همین بود....امیدوارم کسری که on شد در اولین فرصت این پست و پاک کنه....

پ.ن:۱.کاهو جونم تولدت مبارک

پ.ن:۲.امتحاناتونو خوب پشت سر گذاشته باشین

پ.ن:۳.اینم از آپی که خواستید شرمنده اونی که باید نبود

پ.ن:۴.تعطیلات میان ترم به همتون خوش بگذره

پ.ن:۵.مرسی از این که خوندید و نظر دادید

پ.ن:۶.اصلا به منزله خداحافظی نبود مهرا معلقه.کسری که بیاد شاید..نمی دونم

 

خوش باشید...........................

                                                مهسا

 

 

بشقاب سوم

کلید انداختم..ساعت از ۱۲ شب گذشته.در با صدای قیژ کشداری باز شد.سه تا شنبه از پنجشنبه آخری که قول داده بودی در رو روغن کاری کنی می گذره.اونروز در رو که باز کردی که بریم دکتر گفتی:یادم بیار شب که اومدیم درهارو روغن کاری کنم.دکتر که رفتیم و برگشتیم عوض شدم یا عوض شدی؟

خم شدو جورابهامو بکنم زدم زیر کفشهام که روی هم افتاده بودن حوصله مسافرت نداشتم.مثل همیشه مانتو و روسری روی مبل دم در .چه فایده وقتی که نیستی غر بزنی اینارو بذار سر جاشون بذارم تو جالباسی؟قیافه ی خانوم دکتر هنوز جلوی چشمامه...پاهام دل دل می کنه.در اتاق خواب رو که باز می کنم بوی عطرت می زنه تو دماغم...یه چیزی تا توی گلوم می زنه بالا و بر می گرده.در اتاق خواب و می بندم چشام پر اشک می شه...باز یه چیزی تا توی گلوم می زنه بالا و ..اینبار بر نمی گرده..می رم سمت دستشویی تلفن زنگ می زنه.... عق می زنم....۱ زنگ..عق می زنم...۲زنگ...عق-زنگ

زنگهای تلفن قطع می شن....صورتم و می کنم زیر آب سرد...بر می گردم تو اتاق...گل سر آبی رو می ذارم کنار آیینه خیلی وقته که نوشته های روی آیینه پر رنگ نشدن...یه دونه دیازپام...یه لیوان آب ...سرم و تا ته می کنم توی بالشت...لحاف و تا زیر چشام می کشم بالا...بالش و لحاف بوی تنت و می ده چشام می سوزن...قبل از اینکه فکر کنم خوابم می گیره

                                        *********

آفتاب سر ظهر می خوره توی صورتم....از آخرین باری که alarmساعتو offکردی سه روز می گذره....آخرین بار بار که ساک بستی نشستی روبه روم که:مطمئنی؟چشمهام یخ زده بود. سرمو تکون دادم چشمهات قرمز بود.....می شینم روی تخت چشامو که فشار می دم ستاره ها جلوی چشام می رقصن...پا می شم گیج می خورم...ژاکت سرمه ای رو از رو صندلی بر می دارم گل سر آبی رو از کنار ایینه...نگاهم و از آیینه می دزدم انقدر که همه جا هستی من همش باید نگاهمو بدزدم...به قایم باشک بازی خودم می خندم....

توی آشپزخونه جای لیوان شیر و بشقاب بیسکوییت که صبحها می ذاشتی خالیه...سر یخچال می رم...یه لیوان شیر...کابینت اول دست چپ ۲ تا بیسکوییت مادر...پنجره رو که باز می کنم سرما می زنه توی آشپزخونه ساعت نزدیکای ۱ رو نشون می ده....اگه اونوقتها بود سر ۱ زنگ می زدی...دختر همسایه روبه رویی داره می دوه باز دیر کرده...دستشو تکون می ده و داد می زنه:سلام خاله...واسش دست تکون می دم...یه گاز به بیسکوییت مادر ...اگه همون سال اول بچه دار شده بودیم الان بچه ی ما هم بر می گشت خونه...لیوان شیر و سر می کشم...دهنم ترش می شه...یه چیزی تا توی گلوم میاد بالا و بر می گرده....چشهام پر اشک می شن.لیوان شیر رو می ذارم روی طره پنجره...باز یه چیزی تا توی گلوم میاد بالاو اینبار بر نمی گرده...به سینک آشپزخونه پناه می برم...تلفن زنگ می زنه....عق می زنم یه زنگ....عق می زنم دو زنگ....عق-زنگ.......زنگهای تلفن قطع می شه باد سرد می زنه توی صورتم....تو بودی؟معلومه که تو بودی........زنگ زدی که باز داد بزنی چته؟چرا عوض شدی؟بچه نباش....بغض می کنم..من عوض شدم یا تو معلومه تو....داد می زنم حوصله زر زر کردناتو ندارم....شاید اگه با خودم حرف نزنم صدام یاد بره...می شینم پشت میز آشپزخونه اثر قرصه شاید که من اینقدر خوابم میاد.چشمهام می سوزن......

                                     ******************

باد می زنه و لیوان شیر پخش می شه کف آشپزخونه...سردمه تمام تنم می لرزه........پنجره رو می بندم.....و به تلاش احمقانم لبخند می زنم...

تو خونه راه می رم...به قاب عکست نگاه می کنم می خندی چشمات بیشتر قاب عکس و کج می کنم روی میز...قبلا ها محکمتر بودم..همیشه می گفتی چشات موقع گریه خوشگل ترند.......جلوی آیینه ی دم در به خوشگلی چشام می خندم...موهام تو گل سر آبی گره خورده...دماغم قرمزه.ماله سرماست...ساعت داره به ۸ نزدیک می شه ...عادت همیشگی دم اسبی موهامو مرتب می کنم..مانتو رو سری رو آویزون می کنم کفشهارو جفت می ذارم گوشه جا کفشی و جورابهارو می ذارم توش.چرا نیستی؟بغض می کنم .ته دلم غش می ره.می رم تو آشپزخونه خرده شیشه های لیوان و جمع می کنم...روغن ماهیتابه و یدونه تخم مرغ..حالا که قراره واسه همیشه نباشی از این به بعد فقط غذای مجردی...ساعت آشپزخونه سر ساعت ۸ زنگ می زنه اون موقعها معنیش این بود که میای  اما حالا...بوی روغن سوخته می زنه توی دماغم...عق می زنم...صدای در میاد..عق می زنم...صدای قدمهات میاد...عق می زنم...صورتمو می کنم زیر آب سرد..توی چارچوب در وایسادی..می خندی چشمهام می سوزن...می گیی :تخم مرغها رو ۲تاش کن بشقاب سوم و من می ذارم.....

                                                       مهسا(شهریور ۸۴)

گرم و شیرین............

کشتمش..یعنی با سومین ضربه مرد.از پشت حمله کردم.شاید چون نامردم.جه فرقی می کنه؟مهم اینه که اون مرده.تنها چیزیم که ناراحتم کرد همین حمله ی از پشت بود.وقتی اولین ضربه رو زدم تو پهلوش از درد به خودش پیچید صدای ناله اشم شنیدم.یعنی انقدر درد داشت که نتونست بر گرده؟شاید ۲تا ضربه ی بعدی از شدت ناراحتی بر نگشتنش بود.اولین ضربه جنبش فرق می کرد٫یه جور کینه بود.کینه از اینکه می دمش و بقیه نمی دیدن.مدتها بود منتظر اولین ضربه بودم می خواستم باور کنم هست آدمه زنده اس.اونروز که اون زن و با طناب جلوی من خفه کرد و بعد اعلام کردن زن خودکشی کرده داغون تر شدم...چشمهای از حدقه در اومده ی زن جلوی چشمام بود تقلا نکرد حتی اونم بر نگشت قاتلش و ببینه...ولی من دیدم.همچین کسی تو دنیای من نمی تونست وجود داشته باشه اگه بود پس چرا نمی دیدنش؟اگه نبود پس اون همه قرمزی خون که دستم. پر کرده بود چیو می خواست ثابت بکنه؟

اولین بار تو محوطه دیدمش...دوشنبه یک بعد لز ظهر باز دو در کرده بودیم و داشتیم ۴تایی به ملت می خندیدیمودیدمش درست روبه رو م وایساده بود بوی capitan blackتمام فضا رو پر کرده بود.پرسیدم:دانشگاه بی صاحابه ملت راحت سیگار می کشن؟نگار گفت:نمی دونم....حتما دیگه.فکر کردم دیدتش.حرفه ای سیگار می کشید.این و از کم دود بودن و پک های عمیق فهمیدم.آخه سیگار سبکی واسه تو دادن نبود.یعنی هر کس نمی تونه.از پشت شیشه های عینکش زل زده بدد د٫وسط چشمام.سر تا سیاه پوشیده بود.اون موقعها هوا گرمتر از پوشیدن کت بود.احساس کردم کجه..نه خودش گردنش..شایدم داشت کج کج نگاه می کرد...اما قیافه جدی اش به کج نگاه کردن نمی خورد...آره همون گردنش بود سبزه ام بود...باز نگام می کرد.خسته شدم هوار زدم:مرتیکه پایین نمیاد قورتم داد...مرجان زد تو پهلوم:هوی مگه بازاز ماهی فروشاس داد می زنی؟نگار پرسید کیو می گی؟به روبه روم که اشاره کردم سه تایی پخ زدن زیر خنده.مریم گفت:چیه تو چتی؟گفتم:غلط کردی مرتیکه به اون گندگی نمی بینی وایساده جلو شماره یک؟نگاش کردم.رو برو م بود نگاش کج بود با یه لبخند کج.مرجان به رو به روش نگاه کرد:توهم زدی بابا چی می گی گل کاغذی رو می گی؟پرسیدم مسخره ام کردید؟برم وایسم کنارش؟نگار زد تو شوخی :آره بابا فهمیدم کیو می گی.همون خوشتیپ رو می گی دیکه؟آره خوب جیگریه برو باش دوس شو.بهش گفتم دهنشو ببنده

 

بعد از اون ۳٫۴ بار دیگه ام اصرار داشتم که هست و بچه ها می گفتن نیست....بی خیال قضیه شدم....بچه ها فکر کردن ماله دنده خل چلیمه من فکر کردم ۳تایی گذاشتنم وسط.اما مسئله این نبود مسئله این بود که تقریبا هیچکس نمی دیدتش..کاریم نداشت فقط نگاه می کرد واسه همین بی خیالش شدم.تا اینکه اون زن و کشت جلوی چشمای من زن و نمی شناختم اما هر چی بود تنها شاهد  ایت قتل بی محاکمه بودم....حس وظیفه و انتقام بود که تمام وجودمو گرفته بود.دفعه بعد پشت نماز خونه ی آقایون دانشگاه دیدمش...حالا مطمئنم که ضربه اول بری احراز وجودش بود.....بالا سر مردی که نمی شناختم...گرمم بود عرق کرده بودم....کاتر خونی که تو بدنش مونده بود کشیدم بیرون خون گرم دستهامو پر کرد.با ضربه اول خونش پاشیده بود تو صورتم....حتی گسی خونشم چشیدم...شیرین بود و گرم......مزه ی شیرین انتقام بود..حس موقعهایی رو داشتم که مسئله ی سخت ریاضی رو حل می کردم.....به مرجان smsدادم بیاد پیشم....دستمو کشیدم به صورتم از لیز خوردن خون رو صورتم لذت می بردم..مرجان زود اومد....قیافه اش هنوز یادمه....داد زد چی کار کردی با خودت...نمی دونم دستم چرا بریده شده بود...دستشو گرفتم:حالا می بینیش اینجاست مرده زیر پاته می بینیش مگه نه؟دستش یخ کرده بود...همه چیز سریع پیش می رفت...حراست...۱۱۰...پاسگاه ...بابا.... مجبور شدن تو زندان پاسگاه منو نگه دارن.هر چی بود من به قتل اعتراف کرده بودم اما می گفتن پرونده مقتول نداره....قاضی پرونده وفتی دید رد وحرفام پافشاری می کنم منو متهم به استفاده از قر صهای روان گردان کرد  .لی من استفاده نکرده بودم....و حالا ۲٫۳ ماهی می شه که اینجام....دیگه به وجود افراد اعتقاد ندارم.حتی مامان بابا مرجان یا بقیه.....البته قرصهای جدید کمکم می کنه با همشون حرف بزنم و بهشون اعتماد کنم.....تنها چیزی که اذیتم می کنه حسیه که مثل خوره به جونم افتاده...گرچه بارها به خاطر قتل خودمو سر زنش  کردم....اما عجیب چند وقتیه دلم هوس شیرینی و گرمی خون کرده.....به نظرتون کاردهای میوه خوری به خوبی کاتر می تونه با ۳ ضربه بکشه؟هرچند مهم تعداد ضربات نیست تنها مهم گرمی و شیرینیه خالی تو زندگیمه....اینجا آدمهای زیادی هستن که هم کج راه می رن هم کج نگاه می کنن هم کج می خندن.........

                                                                                                                    مهسا

برای رهایی از شر ارواح شریر با ما تماس بگیرید

 

طبق دستور عمل کردم٫یک دور دور درخت زدم.......روبه روی حفره ی درخت ایستادم....روح شریری توی این درخته.......که به زودی توسط من گرفته می شه......شیلی کشور زیبایه.......همه  ی کشورها به نظر من قشنگیه خودشون رو دارن.....اما من اینجا واقعا راحتم......تو هتل محل اقامتم.......خیلی راحتم......اونجا منو"آقا"صدا می زنن نه "سینیور"....نمی دونم از کجا بلدن........شاید قبل از من کس دیگه ای از ایران اینجا بوده....وقتی به سمت جنگل کوچیکdel rojas ماشین خواستم متصدی هتل نمی دونست کجاست....حتی موسسه ی کرایه ی ماشین هم چیزی از این جنگل نمی دونست....با این حال من به اونا فهموندم که خودم بلدم و لازم به بلد بودنشون نیست.......غذا های اینجا تنده و به مذاق من جور در نمیاد.......حتی کنسروهای ذرتشم تنده!!

با این حال روش نوشته شدهsweet corn.....شاید به ذائقه ی غذایی اونا درست شدن

با این حال می شه مزه ی تند غذاها رو تو غذاهای آشنا تحمل کرد ......مثل پیتزا......راننده ی بیچاره نمی دونست دارم به کجا می برمش....

شیلی مثل ایران خودمونه....ماشینهای کرایه ای فقط تو ۱ نوع هستن خیلی زحمت کشیدم تا جایی رو پیدا کردم که جیپ کرایه می دادن.....

اما شیب تپه به اندازه ای تند بود که حتی جیپ هم نمی تونست بالا بره....

با اینکه من شیلیایی نبودم با این حال ظاهرا دانستنیهای من از منطقه بیشتر از راننده بود برای همین براش کروکی کشیدم تا تو جاده ی سانتیاگو بیفته.....

این منطقه کاملا عاری از تمدن بود......قدیم تر ها....نزدیک به هزار سال پیش....سرخپوستهای زیادی اینجا بودن....اما الان نه..نمی دونم که چی انتظار منو می کشه....معمولا هم دوست ندارم بدونم......کی فکر می کرد کار من بشه شکار ارواح خبیث.....با این حال این کار بیشتر از هر کار دیگه ای منو ارضا می کنه.....از خودم راضیم.....اون زمان که تو دانشگاه مدیریت می خوندم فکر می کردم که تبت یا پرو برم....تو تبت بودایی شم......و تو پرو به مقبره های اینکاها سر بزنم.......بعدا به این نتیجه رسیدم که بودایی و مسلمان زیاد هم فرقی باهم ندارن.....چون این چیزیه که مربوط به انسان می شه.....بعد از اون تو هند با کسی آشنا شدم ٫ یک مرتاض....یک خردمند....روشنیده ای که راه منو مشخص کرد....خب نه من هندی می دونستم نه اون ایرانی یا حتی انگلیسی.....شاید هم می دونست.....اما من صدای اونو توی ذهنم شنیدم.......راه من اونجا مشخص شد........نزدیکpompei(بم بیی)روحی در دل سنگی جا  خوش کرده بود آدمای تو اون منطقه......عملیات شیطانی انجام می دادن.........مثلا دختر باکره ای رو می دزدیدن به دور سنگ می گشتن......بعد به دختر تجاوز می کردن٫فصل آخر این برنامه پختن اون دختر تو خون خودش بود....به این نحوه که....رگهای گردن. مچ ها . پاها رو می بریدن همچنین عضله ی قلب رو از سینه در می آوردن بعد لاشه ی دختر رو تیکه تیکه کرده.....و توی خون می پختن..یه کم چندش انگیز هست اما واقعیت داره.....بعد گوشت پخته رو سرو می کردن به علت دور  بودن از شهر پلیس دخالتی نمیکرد و اغلب خونواده هایی که دختران خودشونو از دست می دادن....خوشبختانه هیچ وقت نمی فهمیدن چه بلایی سر اون دختر اومده.....همه ی این اعمال و گسترش اونها در منطقه به روحی تعلق داشت که در دوران حیات در جسم مردی به شیطان فروخته شده و پس از از بین رفتن جسم در اختیار اون می موند.......شیطان هر بار از جهنم سوغاتی جدیدی برای ما می فرستاد.......و البته من تنها نبودم.....خیلی های دیگه مثل من تو سازمان کار میکردن....

اولین چیزایی که توی سازمان مشخص شد این بود که هر فیلمی که راجع به ماورالطبیعه دیدیم فراموش کنیم....ظاهرا هیچ شباهتی بین اون چیزایی که ما باهاش مواجه می شدیم واون فیلما نبود .....خب البته من تو هند اینا رو به عینه دیدم.........در حقیقت فیلمهای هالیودی مثل یک جک می مونن ...

من با روحی طرف بودم که هر بار موقع حمله باید حواسمو جمع می کردم که جسمم رو تسخیر نکنه .....در حالی که تنها سلاح من ایمان بود....نه سلاحهای آتش زا....نه صدای سوسک...

حالا تو این درخت یه چیز عجیب غریب دارم ........یه روح که جسمشو کاملا تسلیم قادر مطلق نکرده........در حقیقت جسمی رو همراه داره که حس نداره........اگه بخوایم یه نمونه ی عینی بگم باید بگم مثل زامبی ها از نظر ظاهر ........ولی نه به کندی اونها......و در نظر داشته باشید که اونها روح نداشتن جسد متحرک بودن....

اما این روح باهوشه و شیطانی .....یرای از بین بردن اون بین ادعیه قدیمی خودم گشتم  اما چیزی رو پیدا نکردم........تا اینکه به یک دعای قدیمی سرخپوستی دسترسی پیدا کردم .....مضمون این دعا.......مثل دعا های دیگه ساده است اما چون کلام مقدسیه اثر خودشو می زاره.....حالا از بین حفره چشمای نارنجی رنگی برق می زنه.....به خودم مسلط می شم از کوله پشتی نایکم که از دوران دانشگاه دارم و الان تقریبا رنگ سیاهش تبدیل شده به بنفش!یه طبل کوچیک در میارم که به اندازه ی کله ی یه گربه بزرگه.....شروع می کنم به نواختن و خوندن ..

erate matore..li tore rore tore....erate matore li tore rore tore....

راستش این اوراد در هیچ زبانی معنا ندارن...با این حال مقدس و روحانی به حساب میان....شاید هم در زمان های دور معنا و مفهومی داشتن...فعلا وقت فکر کردن نیست...باید عجله کنم ...هر کاری زمان خودشو داره حتی فکر کردن...یاد جمله ی زمانی برای بریدن و زمانی برای دوختن می افتم...

روح بیرون میاد فضای جنگل مخوف شده... تیره و تار....رو به روی من می شینه و از درد به خودش می پیچه ......زیاد از دیدن قیافه اش خوشحال نیستم جسم متعلق به زنیه که جسدش باید پوسیده شده باشه...حالا فکر کنین همچین چیزی خیلی راحت با چشمای نارنجی رنگش رو به روی شما نشسته باشه و مشغول آه و نالهباشه... اونهم به صورت برهنه....من که نگاهش نمی کنم  راستش  سربالایی این تپه گرسنه ام کرده و نمی خوام اشتهام و از دست بدم .....البته...با وجودغذا های شیلیایی در حال گرسنگی هم اشتهامو از دست میدم... هر چه ناله هاش سوز و گداز بیشتری می گیره خوشحال تر می شم .....ماموریت بعدیم نقطه ای است تو مغولستان .........اما نه طرفهای چین بلکه نزدیکهای روسیه.......

شاید غذا های اونجا تند نباشه.........

                                                                           کسری

 

 

خاطره ی تلخ

نور به چشمم خورد...سر وصورتم پر از خون بود.دماغم درد وحشتناکی داشت .....دور وبرم پر از اوار بود...بوی خاک تنها بوییدنی بود.کسایی که پیدام کرده بودن خارجی بودن...فکر کردم به فرانسه حرف میزنن...گفتم :

-چی شده؟

اما زبونشون رو نمیفهمیدم سعی میکردن تا اونجا که میشد اوارو از روم کنار بزنن...به دور و برم نگاه انداختم...همه جا خراب بود...زلزله...این اولین حدسم بود...پاهام درد وحشتناکی داشتن تحت فشار بودن ...بیشتر هم پای چپم....از جناغ به پایین زیر اوار بودم...به انگلیسی پرسیدم چی شده...بیشتر به اطلاعات احتیاج داشتم...اما انگار زبونم بند اومده بود...

earthquake!-

ختما فرانسوی بودن چون (ر)رو(ق)شنیدم

ifeel pain in my leg-

aha...good sign-

با هم صخبت میکردن و من چیزی نمیفهمیدم تا اینکه همون که بیبنیمو باند پیچی کرده بود بهم گفت:

-we have pomp...an..air pomp we push it..aa..below the ...we can..to...

دیگه گوش ندادم کنج کاو بودم که چه طور من رو بیرون میارن...و احساس ترس داشتم از این پمپ هوایی که میگفت...از این که کار نکنه!

تا اینکه صدایی شنیدم با لهجه ی اشنا...یه ایرانی...داد زدم...بلند!

-اهای..اهای...کمک!

خارجیا انگار میدونستن کمک یعنی چی...همشون به من نگاه میکردن...منم تند تند کمک میحواستم و دستامو تکون میدادم..تا بالاخره صاحب صدا اومد بالای سرم...پوتین سیاه ...لباس نظامی...ریش انبوه...پرسید:

-حالت خوبه؟

-پام درد میکنه....

رو به یه طرف دیگه داد زد:

-حاجی بیا طرف اینجاس...با اونا سر و کله نزن...

-کی میارینم بیرون؟

-همین الان!

-این فرانسویا که گفتن همین طوری نمیشه...پمپ میخوان...

-اینا فرانسوی نیستن..بلژیکین...با سگ پیدات کردن...حالا میگن بیرون اوردنت با دست خطرداره ...میگن صبر کنیم پمپ بیاد..پمپ اینجا نیست...

-کجاست؟

-فس فس میکنن..باید عجله کرد میدونی چقدر ادم هنوز موندن زیر اوار؟ما میاریمت بیرون....تو میخوای ما بکشیمت بیرون؟

-با چی؟پرسیدم پمپ کجاست؟

- با دست!

-کی زلزله اومد؟

-پریروز...

-دو روزه که دفنم؟

-اینا میگن دو روز بیهوش بودی...هوا بهت میرسیده...بنیه ات هم خوب بوده!خدا دوست داشته که زنده ای!

جوون بسیجی دو باره رو به کسی فریاد میزنه...که من نمیتونم ببینم.

-حاجی چی کار داری میکنی...اینجاس طرف...درد داره بنده خدا...

صدای حاجیو میشنوم که داره نزدیک میشه...

-میگن پمپ ندارن ...خطر داره...

من کنجکاو بودم حاجی که الان دیگه میدیدمش با چه زبونی با بلژیکیا حرف زده...جوون جوابشو داد:

-پمپ نمیخواد که..به بچه ها بگین بیان اینم مث بقیه درش میاریم دیگه.....

بعد رو به من میکنه...

-از پریروز تا حالا کم کم صد نفرو بیرون کشیدیم...خیلیا مرده...بعضیام زنده...

درد پا داره فلجم میکنه....

بسیجیا با هم حرف میزنن...بعد دور من جمع میشن قیافه هاشون خسته است. اثار بی خوابی پیداست هر کدوم یه ور من رو گرفتن...حالت تهوع داشتم...پام از همه بد تر بود...میخواستم بدونم کجا گیر کرده...حاجی اقاشون میاد دم گوشم میگه:

-اماده ای...خودتو شل کن...

-نمیتونم گیر کردم....دست خودم نسیت...

-بومی نیستی نه؟اهل بم نیستی؟

-نه از تهران اومدم...خبر نگارم...گزارش راجع به ارگ...

-ارگ با خاک یکسان شده...

-نه......

 

من هنوز ناباور بودم...اونا همه اماده ی شنیدن یک.دو.سه ی حاجی....

-یک........دو..........

باند بینیم باز شده بود...صورتم خونی....احساس درد پام به اوج رسیده بود احساس بدی داشتم...

داد زدم:

-ولم کنین.....

اما حاجی سه رو هم گفت ...بسیجیا فریاد کشیدن:

-یا علی ی ی ی ی !

صدای فریادم گم شد....صورتم پر از خون بود...بینیم درد داشت....کاملا اومده بودم بیرون...پاهام بی درد بودن اما....

من این نشونه ی شوم رو درک میکردم...اون جوون بسیجی راست میگفت. خدا دوستم داشت که زنده بودم...اما با نخاع قطع شده ..

.خب...

کی گفته خدا هر کیو دوست داره اون زنده میمونه؟

 

 

                                                                      کسری

*تقدیم به هموطنان مصیبت دیده ام ...به یاد از دست رفته ها.

**یکی از دریغ های زندگیم رفتن به بم و کمک بود که میسر نشد.

***این داستان واقعی است...البته برای تبدیل به داستان مجبور به اعمال تغییراتی بودم.

****با تشکر از دوست عزیزم...علی ...به خاطر کمک ها و اطلاعات ارزشمندش.

حوادث احمقانه

امروز

 

-خب میدونی من یه سری شعر هم دارم...

-واقعا؟ یعنی شعر میگی؟

-اوهوم...از دوازده سالگی...

-چه نوع شعری؟

-هر چیزیو که حسم باشه بهش وزن میدم...دفتر شعرم تو کیفمه ....میخوای برات بخونم؟

 

جفتشون رو نیمکت های دانشگاه نشستن.مصطفی داره از رو دفترش شعر میخونه.گیتی با بی حوصلگی گوش میده...

-بی تو هوای سرد پاییزی هیچ نمیره..........انگاری که جغد شب توی دلم جون بگیره!

...

به تو که رسیدم دیروز بودی با من مهربون..........پس بگو بوسه چی شد اخه رسید ماه رمضون!

...

تن خشک دل من اب میخواد اب میخواد..........کفتر چاهی من چاه میخواد چاه میخواد!!!

گیتی ساکت مونده...مصطفی میپرسه:

-چه طور بودن...هان؟

گیتی یهو به خودش میاد...جواب میده:

-ها؟..اهان!خوب بود افرین...

-گیتی من احساسی دارم که قبلا نداشتم!

-چه با مزه...خب...همه ممکنه احساسایی پیدا کنن که قبلا نداشته بوده باشن...جملم درست بود؟!!؟

-این یه حس دیگست!

-چه حسیه خب؟

-عشق!

گیتی میزنه زیر خنده...میگه:

-جمع کن بابا....عشق!!!

-جدی میگم!!!

-کی هست حالا؟

-صاحب زیبا ترین چشمای دنیا!

گیتی خودشو لوس میکنه....با صدای بچه گونه میگه:

-نکنه منم؟

مصطفی خیلی جدی:

-اره خودتی!

.

.

.شترق!!!!!!(صدایی که طنینش کل محیط طبقه ی دوم ساختمون علوم انسانی یک.واقع در دانشگاه علوم تخقیقات تهران رو پر کرد!)

دست گیتی از چکی که به محکمی به صورت مصطفی نواخته بود درد الود بود!اما اون یکی دست دردی نداشت بنابراین.اون دست کیف گیتی رو بر میداره ...

گیتی از اون محل دور میشه و مصطفی بی احساس درد به دفتر شعرش نگاه میکنه...

 

دیروز

 

گیتی با پگاه صحبت میکنه...سوی نگاش به سمت گروهی از پسرای کلاسه...میگه:

-من از این پسره خوشم میاد...مث موشه...

-کی؟شاهینو میگی؟...خیلی ازگله که...

-نه احمق جون...مصطفی رو میشناسی؟اون مو شاخ شاخیه..خیلی بلاست پدر سوخته...

پگاه با ذوق:

-اره اون که خیلی جیگره!!!!

-میخوام برم باهاش حرف بزنم!

-دروغ نگو!شوخی میکنی؟مگه دوس دختر نداره؟

-نمیدونم...حالا منم که نمی حوام برم پیشنهاد بدم بهش که...میرم سر حرفو وا میکنم...

-به نظر من این کارو نکن ...

-نظرتو واسه خودت نگه دار...

 

پس فردا

 

پگاه عاشق شعرای مصطفی میشه...(نپرسین چه طور!!!!)...و قبل از اینکه مصطفی بهش پیشنهاد دوستی بده(راستشو بخواین مصطفی به همه ی دخترای کلاسشون پیشنهاد داده بود جز پگاه!پگاه این کارو میکنه!)

و مصطفی اینقدر خوشحال میشه که سراغ گیتی میره و با بیشترین توانش یه سیلی به گوش گیتی میزنه...(لازم به گفتنه!!!کهاز کلاس چهل ودو نفره ی اونا.سی نفر به مصطفی نه گفته بودن.یک نفر بهش پیشنهاد داده بود!یک نفر سیلی زده بود و بقیه هم پسر بودن!!!مشکل مصطفی هین بود که اون که سیلی زده هم میتونس بگه نه!)

حراست دانشگاه در یک تصمیم گیری دقیق گیتی رو اخراج کرد...از نظر اونا سیلی خورنده اصولا غلط میخورد که سیلی میخورد!

 

                               

                                                  کسری

 

*این داستان واقعی نیست

**الهام بخشم همکلاسیام بودن...تقدیم با عشق....  و البته کمال تشکر از همکاری صمیمانشون...

***من از گل وبلبلی نوشتن به شدت لذت الودم.....این اولین تجربه ام بود!

کادوی تولد

-این چیه؟

-کادوته دیگه...

-میدونم...مرسی...ولی چرا فکر کردی که من باید ازش خوشم بیاد؟

-اخه چراغ داره!سبز و قرمز...میخوای بهت نشون بد....

-نه...تولد شیرین موبایل خریدن...سونی اریکسون...پی...نمیدونم هشتصد...نهصد....اووووووووه...اون موقع...میدونی یعنی چی؟اون موقع؟

-...

-گوشیشو نگاه کن....سبزه.... ایییییییش!

-اره دیگه اخه نور چراغش هم سبزه....سبزه و ...

-سبزه وقرمز!!!!!!!!!! سه تا هم زنگ داره....واقعا خوبه....

-سه تا زنگ علاوه بر اینی که روشه داره....

-افرین...پس به حاطر این چراغا و چهار جور زنگ مختلف و شادی بخش من باید ازش خوشم بیاد؟

-اوهوم!

-...

-اخه تو خیلی با تلفن حرف میزنی خب!!!!فکر کردم چون اون یکی خشخش میکنه...

-خب...

-این جدیده...اون کهنه....

-خب؟

-و چهار تا زنگ داره...

-...!

-و چراغ هم داره...سیمشم قرمزه خوشگله!

-گوشیه سبزشو نگفتی....چقدر به رنگ چراغاش ماید راستی......

-اوهوم....

-...!

-من میخواستم خوشحالت کنم...یه خواهر که بیشتر ندارم!تازه تو هم که یه دونه بیشتر نداری!!!!!

-میتونم ازت یه خواهش کنم؟

-اره که میتونی!دو تا بکن...

-از اتاق من برو بیرون!

-یعنی میخوای بگی خوشت نمیاد ازش؟می خوای ببرم عوضش کنم ...اگه از رنگش خوشت نمیاد صورتی و نارنجیشم هست.....

-برو بیرون!

 

 

                                                        کسری

اینبار مهسا..........

همگی سلام.........

بازم مثل همیشه اول می گم مرسی که میاین  می خونین و نظر می دین.....

واسه ی یه مدت کوتاه نیستم....دلیل خاصی نداره که بخوام بگم واسه این دلیل نیستم....ترجیح می دم یه مدت کوچولو به این مغز مهر و موم شدم یک استراحته کوچولو بدم تا با آمادگی بیشتر بیام تو این مدته کوچولو کسری تنهایی ادامه می ده

مرسی از کسری که گذاشت استراحت کنم...

مرسی که می خونین......

مرسی که نظر می دین

                                                                 مهسا

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.......روایت دوم

صبح:

مانی از تخت پایین اومد.دستهاشو کرد توی موهاشو یکم ی بهمشون ریختشون..تی شرتشو تنش کرد و از اتاق اومد بیرون.کسی خونه نبود معمولا وقتی کسی خونه نبود حشیش مصرف می کرد.برای همین دوباره تی شرتشو در آورد....از تو سبد نون یه تیکه نون برداشت و شروع کرد به گاز زدن.....دوباره به اتاق برگشت رفت پای دراور تو پایین ترین طبقه که به شورتو جورابها اختصاص داشت گشت...تا پاکت سیگارسو پیدا کرد....

بعد از لای کلاسور یه ورق تمیز برداشت...گذاشت روی میز تحریر با انگشت سبابه و شصت انقدر بدنه ی سیگارو مالید تا تنباکوش بریزه بیرون اونوقت تنباکو ها رو به دو بخش تقسیم کرد....ناخالصی هارو کنار گذاشت یه ورق از روی تقویم میز کند و تنباکوهای بی ناخالصی رو روی اون ریخت بعد از توی همون کشوی قبلی کیسه ی کوچیکی در آورد...مثل نعناع خشک بودن...جنس آشغالی نبود ماری جوانا بودن...تنباکو رو با ماری جوانا قاطی کرد و توی لوله ی خالی سیگار ریخت...سر سیگار یکم خالی موند که اونا هم گوله کرد ....بعد کامپیوتر رو روشن کرد و تا زمانی که سیستمش بالا بیاد روی میز ضرب گرفت.یه نگاه به ساعت انداخت...سیگارو گذاشت دم لبش و روشن کرد

drive d...pink floyd...atomic heart mother..

123

۳تا پک عمیق مواظب بود آتیشش نریزه ...پنجره رو وا کرد...نباید بویی می موند...123....صدای گیتار کش دار شده بود..123....تموم شد یلخ افتاد روی تخت...چشماش باز بود به سقف نگاه می کرد...فکر کرد اگه سقف الان بیاد پایین چی...مدتی به همان حال موند دوباره ساعتشو نگاه کرد باید کم کم آماده می شد....نه کامپیوتر رو خاموش کرد ....نه پنجره رو بست...بدتر از همه یادش رفت زیر سیگاری رو بشوره...

ظهر:

مانی و حامد با هم تازه آشنا شده بودن....مانی از صبح یکم سر درد داشت...حامد رو دوره حرف زدن بود....حامد ازمانی خوشش میومد...مانی از حامد بدش میومد...در واقع همیشه از خدا می خواست...تا فرصتی برای زدن مشت تو صورت حامد بهش بده..یه فرصت منتظر بهانه بود..

- ببینم تو چرا اینقدر بی حالی؟

- خفه شو...

- می خوام بدونم چته؟

- چیزیم نیست...

- چیزی شده؟

- می گم خفه شو...

- درست صحبت کنا!!!

- خب آخه خفه نمی شی...

- من که می دونم چی شده ه...سر این دختراس من که گفتم اینا میونه ی ما هارو خراب می کنن.....نگفتم

- ...

- اینا به خودشونم رحم نمی کنن...مگه همی محدثه ی مادر....شماره ی فرناز نعیمی رو به من نداد گفت اذیتش کن....من هم بهش زنگ زدم خوب...البته محدثه گفته بود خوشگله!من هم اول به قصد رفاقت زنگ زده بودم....به جونه خودم...

- برام جالب نیست...این چیزا که می گی به من جه مربوط؟

- دارم دردودل می کنم..

- آدم خوبی رو انتخاب نکردی....

موبایل حامد زنگ می زنه..

خودشه....حالا دیگه اون زنگ می زنه ...من زنگ نمی زنم هوی هوش با توام....

- تو مث که دلت سیلی می خواد؟

- می گم من بهش زنگ نمی زنم ...اون زنگ می زنه....می فهمی اما من ریجکتش می کنم...

مانی پا شد و با آخرین توانش مشت محکمی به دهن حامد کوبید حامد افتاد رو زمین...موبایل همین طور زنگ می زد....مانی از خدا به خاطره فرصتی که بهش داده بود تشکر کرد...

عصر:

مانی و فرناز با هم قدم می زدن ...

- از اون دوستت محدثه که تو دانشگاه ما بود چه خبر؟

- از من خبر می گیری؟

-دارم همین کارو می کنم..به نظرت دارم کار دیگه ای می کنم؟

- تو امروز چته؟

- هیچی!

- هیچی؟

- اوهوم....

- واقعا؟

- واقعا ...خبری نداری؟

- نه..هیچی....

- مزاحمه چی شد؟

- دیگه زنگ نمی زنه...خدا رو شکر

البته فرناز ناراحت بود....تنها هم صحبتش اون مزاحمه بود....مانی نباید می دونست که با هاش حرفم می زنه....

خب...اگه یه بار دیگه بهت زنگ زد بهم بگو..باشه؟

فرناز با تعجب به مانی نگاه کرد......

- باشه....بهت می گم....

پاییز بود فصل رنگ و صدا....رنگ زرد و نارنجی..صدای باد و کلاغ و برگ...ترکیب غریب...شاید هم غمگین....با اینکه آسمون خاکستری بود مانی احساس خوبی داشت........

- ببینم معنی اسم محدثه یعنی چی؟

شب: 

وقتی فرناز توسط مانی بوسیده می شد فکر کرد....بی شک این یه پایان  خوش واسه سناریوی غمگینه دو روز اخیره..

نمی دونست که مانی گوش خوبی واسه شنیدن داره حتی نمی دونست که به مانی هم می شه این حرفها رو زد.....اینو هم نمی دونست که مانی هم حرفهایی واسه گفتن داره....

آسمون شب ابری بود  و بی ستاره اما رنگش صورتی بود...شاید به خاطره ابرها....

وقتی مانی اومد خونه کسی نبود...کامپیوتر هنوز روشن بود....زیر سیگاری هنوز کثیف بود......کاغذ ها هنوز رو میز تحریربودن...رفت سراغ کشوی پایین دراور...سیگارو مانی جوانا رو برداشت و همراه کاغذ ها توی کیسه زباله ی سیاه گذاشت درش رو خوب گره زد...خیلی دوست داشت همون شب کیسه رو بذاره دم در....اما نشد....تنبلیش اومد....شاید فردا صبح این اولین کار واسه ی انجام دادن بود...

                                                                                       کسری

 

 

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.............روایت اول

نزدیک ۱ سال بود که زنگ می زد.دیگه کم کم به زنگ  زدنها و حرف نزدنهاش عادت کرده بود.به اون همه سکوت که بیشتر از هر چی بهش آرامش می داد.این ۲روزی که زنگ نزده بود براش ۱۰۰ سال گذشته بود.بی حوصله بود با کسی حرف نمی زد چندین بار بهش زنگ زده بود ولی خاموش بود

به اولین باری که زنگ زد فکر کرد یه نصفه شب .با صدای زنگ از خواب پرید شماره رو نمی شناخت و هر چی الو بله کرده بود فایده نداشت.اون شب بدونه اینکه بدونه حالا حالا ها درگیر این بازیه خوابیده بود.اویل خیلی این در و اون در زد که بفهمه کسی که زنگ می زنه و حرف نمی زنه کیه؟بهش زنگ زده بود چندین بار...دفعه های اول با خواهش و بعد با تهدید ازش خواسته بود یا حرف بزنه یا زنگ نزنه.ولی اون فقط گوش می کردو بعد قطع .همون اندازه که اون موقعها داش می خواست زنگ نزنه حالا آرزوش بود زنگ بزنه.شاید به اون همه سکوت عادت کرده بود.زنگ زدنها و حرف نزدنهاش کم کم کمتر اعصاب فرناز و خرد می کرد و فکر می کرد همش یه بازی مسخره است که دیر یا زود تموم می شه.فکر می کرد یه مزاحم روانیه که زود از این بازی خسته می شه اسمشو زده بود مزاحم .هر چی فکر کرد یادش نیومد که چی  شد شروع کرد به حرف زدن باهاش.واسش از درسها گفت از خودش از دوستاش از دل مشغولی هاش از کاراش از اینکه می خواست چی باشه و چی شده بود و .....و اون فقط گوش کرده بود این گوش کردن به طور عجیبی تو زنگیش تاثیر گذاشته بود....یه جورایی شده بود نقطه عطف زندگی فرناز.کسی وارد زندگیش شده بود که حتی نمی تونست باش رویا بسازه......نمی دونست زنه یا مرد٫پیره یا جوون شاید همه چیز یه شوخی بود شاید............از صدای گاه به گاه نفسها هیچی نمی شد فهمید...این آخریا بیشتر از اونکه اون زنگ بزنه فرناز زنگ می زد.اون وقتها واسش سخت بود هیچ جوابی واسه حرفهاش نشنوه و این آخریا فکر می کرد چه خوب که هیچ صدایی از اون پشت نمیاد.

دلش گرفته بود اندازه ی ۲ روز حرف داشت که هیچکی بلد نبود بشنوه...هیچکس...

از خودش بدش اومد از اینکه گذاشته بود یه روانی جفت پا بپره تو زندگیش و زندگیشو لگد مال کنه بدون اینکه کوچکترین مقاومتی کنه گذاشته بود بازیش بدن.از اونم بدش میومد از اون روانیه لال که مسخره اش کرده بود.گوشی رو برداشت شمارهاش و گرفت"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"از صدای این خانوم هم متنفر بود...................

 

                                                                                                 مهسا

راوی....روایت ذوم

دو طرف خیابون پر از ساختمونهای سیمانی .فخری داد زد:میترا بیا!!!اما میترا نیومد وایساده بود و به آزیتا که خرس قهوه ای که تو دستاش بود نگاه می کرد:خرسه تو؟پوستش خزه٫نرمه.........اسمت چیه؟چند سالته؟

میترا موهاشو از صورتش زد کنار:میترا٫۷سالم تموم شد رفتم تو ۸سال...فخری اومد بالا سر میترا:مگه بهت نمی گم بیا.یه نگاه به آزیتا کرد اگر انقدر شلخته نبود شاید خوشگل بود.آزیتا خرس قهوه ای رو گرفت طرف میترا سمت نگاش فخری بود ولی نگاش نمی کرد:منم یه روز ۸ سالم بود.۸ساله دیگه بیشتر وقت نداری.من ۱۶ سالم بود.دخترها ۱۶ سال بیشتر خوشبخت نیستن.....هنوز داشت حرف می زد که فخری خرس قهوه ای و دست میترا رو گرفت کشید.آزیتا داد زد:مواظب بابات باش یه شب میاد پیشت اول با ناز شروع می کنه....دور شده بودن.آزیتا راهشو به سمت کوچه کج کرد.صبح مانی اومده بود دم در.درو که باز کرد پرید تو و با خنده گفت:عینکم مونده بود آزیتا رفت به سمت اتاق.مانی حرف می زد و می خندید:اینجور وقتها حواس که نمی مونه واسه آدم البته فکر نکنی واسه عینک اومدم .اومدم یه حالی پرسیده باشم وگرنه قابل نداره که....آزیتا در اتاق و باز کرد عینک واز رو میز برداشت.دیگ توی اتاق بوی بدی میداد مانی عینک و گرفت و دوباره پشت سر آزیتا راه افتاد.آزیتا در و باز کرد٫مانی گفت:مرسی از دیشب٫قهوه و عینک....راستی تو دیگ چی بود؟خندید.آزیتا خونسرد گفت:همونی که دیشب تو قهوه ات بود پرو پای جوشیده کبوتر.مانی حس کرد گلوش می سوزه حال خوبی نداشت.آزیتا در و که بسته بود فکر کرده بود مانی خوب بود.

رسید سر کوچشون گربه ی کنار درخت توجه آزیتا رو به خودش جلب کرد.یه تیکه گوشت از تو جیبش در آورد گرفت سمت گربه.یه حرکت دفاعی یکم بو کرد . آروم به آزیتا نزدیک شد.آزیتا همینطور که پشت گوشهای گربه رو ناز می کرد چاقو رو در آورد.آروم گفت:بابای منم اولش با ناز شروع کرد

سریع پاهای جلوی گربه رو گرفت و پنجه هاشو برید.بعد پنجه های عقب داد زد:بعد بالشو گذاشت رو صورتم و دستامو گرفت شروع کرد.دم گربه رو برید.گربه ناله های ضعیفی می کرد چاقو دم و گذاشت توی جیبش. از کار خودش راضی بود توی خونه دم گربه رو انداخت توی  دیگ تا بجوشه.نشست روی صندلیش.آخرین وردهای کتابش باقی مونده بود باید تمومش می کرد٫شروع کرد به خوندن.صدای در اومد.سعید بود فکر کرد پشت اینهمه نفرت سعیدو دوست داره.۵سال نفرتی رو هم که باش زندگی کرده بود هم دوست داشت.ولی وقتی قرار بود با این قهوه سعید دیگه نباشه  بهتر بود خودشم بره.دیگ می جوشید آخرین ورد.هنوز صدای دوش آب میومد.تموم شد.فنجونو برداشت یکم قهوه یکم معجون.صدای دوش آب قطع شد.فنجون و گذاشت روی میز از اتاق بیرون اومد و از پله های پشت بوم بالا رفت.دعا کرد اینبار نترسه.قرار نبود بترسه.پرید.فکر نکرد ترسیده یا نه آخرین فکری که کرد این بود که سعید و دوست داشت.

 

شب توی خواب مانی بود.مانی وقتی  بیدار شد حس بهتری داشت ولی گلوش هنوز می سوخت.

روزنامه ی فردا خبر خودکشی دختری جوان و مرگ مشکوک مردی و میده که به طور نامعلومی به قتل رسیده ..............           

                                                                        مهسا

 

راوی.......روایت اول:

خون از دستاش می چکید٫چاقو هنوز توی دستش بود....دم کنده شده ی گربه رو توی جیبش گذا شت.....گربه هم کم کم داشت میمرد چون تنها دمش نبود که بریده شده بود.... تمامی پنجه هاش چیده شده بودن و خون زیادی ازشون می رفت....ناله های گربه کم کم داشت ضعیف و ضعیف تر می شد...

آزیتا هیچ وقت هنگام بریدن قطعات بدن اون حیوون  بد بخت...احساس بدی نداشت...به این فکر می کرد که با اونا می تونه به چیزی که می خواد برسه٫و مگه همه ی ما نمی خوایم به اون چیزی که دوست داریم برسیم؟وقتی به خونه اومد چاقو رو با آب ولرم شست٫از همون آب ولرم توی دیگ ریخت آب رو جوشوند و هنگام قل قل کردن اندامهای اون حیوونای مفلوک رو بهش اضافه کرد

بدون اینکه موهارو از اونها جدا کنه...یا تغیری توش بده...نور اتاق کم شده بود دیگه چیزی بخ ساعت ۷ نمونده بود....شمعها رو روشن کرد٫کتابش و در آورد و شروع به خوندن وردها کرد....

سعید وارد خونه می شه...بوی عجیبی از اتاق آزیتا میاد....اما ترجیح سعید به دوش گرفتنه...توی آیینه هم نگاه نمی کنه.حوله اش رو آویزون می کنه و فقط به این فکر می کنه که مژگان امروز دچار مشکلات زنانگی بود....علت نزدیکی نکردن اون زن رو نمی فهمید و اینکه مگه چه چیزی کم و کسر بود.همه چیز مثل همیشه بود....

مژگان فکر می کرد سعید مرد بی شعوریه مثل مردای دیگه...امروز برای سومین بار فواد بهش حمله کرده بود...به زور سکس کردن رو اصلا دوست نداشت...مژگان با فواد ازدواج کرده بود چنو پدر فواد از پدر مژگان طلبکار بود....بعدا تو شرکت صادرات فرشی با سعید آشنا شده بود....

و سعید اگه مرده خوبی نبود و اگه دندونای زردی داشت که بوی سیگار می دادن...در عوض جیب بزرگی داشت که توش پولهای سبز رنگ بودن ...مژگان هیچ وقت فکر نمی کرد که سعید به دختر خودشم رحم نمی کنه

در واقع سعید در کودکی مورد تجاوز جنسی پدرش قرار گرفته بود...نخواست که دخترش از تجربه ی خودش یب نصیب بمونه...

آزیتا هم بعد از اون واقعه که تو ۱۶ سالگی اتفاق افتاده بود...خیلی وقتها که سعید نبود به خیابون می رفت و از هرکی که خوشش میومد به خونه می آورد....

عادت کشتن حیونها جوشاندنشون توی آب ٫و خوراندن اونها به پسرها عادتی بود که که برای کسی حتی خودش قابل درک نبود !در واقع خود من هم به عنوان کسی که این بلا سرش اومده به فلسفه ی این کار پی نبردم!هرگز پی نبردم!

به من گفت:مانی قهوه می خوری؟

و من موافقت کرده بودم.

بعد که شنیدم اون آب جوشیده فقط حاوی قهوه نبوده بلکه توش پروپای کبوتر جوشونده شده بود حال خوبی نداشتم.

آزیتا قهوه رو با آب جوشونده شده در قابلمه موجود روی گاز پیک نیکیه اتاقش درست کرد...روی میز گذاشت و از در خارج شد...

سعید از حموم بیرون اومد به اتاق آزیتا رفت...فهمید که خونه نیست و قهوه رو تا ته سر کشید...

آزیتا از در خارج شد و به پشت بوم رفت و برای اولین بار به ترس خودش غلبه کرد چون از اون بالا پایین  پرید....

البته من هنوز با روح اون در ارتباطم وگرنه چطور می تونستم این چیزا رو برای شما تعریف کنم....در واقعه تمام ایتا رو آزیتا برام تعریف کرده......

                                                                                     کسری

 

 

 

 

کلینیک........روایت دوم

میترا خرس قهوه ای رو نشوند جلوشو گفت:خرس گنده من که حرف می زنم تو گوش کن......بعد روی شکم خوابید...مداد قهوه ای رو برداشت و گفت:خرس گنده همینجوری بشین تا من بکشمت.می دونی مامان گفت  با خرس گنده بازی کن تا من بیام واسه همین تو باید با من بازی کنی.خانم معلم گفته اگه یه وقت تو خونه تنها بودید دست به کبریت و گاز نزنید چون ممکنه خونه آتیش بگیره.اما من خودم بلدم کبریت روشن کنم بعدم زودی فوتش کنم که آتیش نگیره.مامانم پارسال همین کارو کرد وقتی می خواست شمعهای کیک و روشن کنه...۷تا شمع بود...اون موقع تو توی کاغذ کادو بودی ندیدی ولی من دیدم.بعدشم مامان نگفته من دست به کبریت نزنم.خانم معلممون هم گفته حتما هر چی مامانتون بهتون می گه گوش کنید.حتی گفته به حرف بابا هاتونم گوش کنیداما مامان به من گفته می تونم به حرف بابا گوش ندم.آخه می دونی خرس گنده قبلا ها تا می رفتم نقاشیمو نشونش بدم یا بهم دیکته بگه می گفت تو می ری مدرسه واسه چی؟منم بهش گفتم چون می خوام دکتر بشم.نترس خرس گنده نمی خوام از این دکترا بشم که آمپول می زنن. می خوا از اون دکترا شم که وقتی می ری پیششون همش آدم و می خندونن.مثل همون دکتره که مامان اون دفعه بردم پیشش و  نذاشت تو رو ببرم.گگفت می ریم پیش این دکتره چون مریضه.اما هیچیه هیچیش نبود.عطسه نمی کرد سرفه ام نمی کرد دماغشم صدا نمی داد.اصلا شبیه وقتهایی که من مریض می شدم نبود.وقتی می خواستیم بریم صورتشو سفید کرد دور چشماشم یه عالمه مشکی کرد.وقتی خودشو اینجوری می کنه شبیه اون خرسه می شه که تلویزیون نشون داد بابا هم گفت اسمش پانداست خانوم معلم گفته نباید به مامان بابا هامون حرف بد بزنیم من نمی دونم آدم می تونه به مامانش بگه پاندا یا نه.ولی وقتی از خونه می ره بیرون این شکلی می شه.اونروزم همین شکلی بود وقتی رفتیم پیش دکتره که آمپول نمی زد و پیر و چاق بود لپمو گرفت کشید گفت:خوبی میترا خانم؟می بینی خرس گنده دکترا همه چیزو می دونن.حتی اسم مامانم مبدونست بهش می گفت فخری جون.فقط بابا و خاله ثریا و خاله سودابه خاله نرگس به مامان می گن فخری جون .من که می گم مامان ٫مامان بزرگ بابا بزرگم بهش می گن فخر النسا.مامان وقتی می خواد بره یششون اصلا شبیه پاندا ها نمی شه تازه همه ی موهاشو که یکم زرده می کنه زیر روسری می گه عمو حمید نباید ببینه.من نمی دونم چرا فقط عمو حمید نباید ببینه.اون دکترو همه ی موهای مامانو دید هی هم مامانو بغل می کرد.مامان می گفت نکن زشته اما هی می خندید.بعد دکتره به من گفت می خوای بری بیرون بازی کنی منم گفتم آره اما من نمی خواستم چون بیرون هیچکس نبود من باش بازی کنم.اما مامان با سر بهم گفت که برم.وقتهایی که اینجوری سرشو تکون می ده یعنی   باید بگم چشم.ولی وقتهایی که چشمک می زنه نباید حرف بزنم.مثل اوندفه که بابا به مامان گفت کارت دکتررو بده به من و مامان کلی ذوق کردو هی بابا رو بوس کرد.فکر کردم بابا هم مثل مریضیه مامان مریض شده واسه همین گفتم مامان بابا می خواد بره پیش  همون دکتره که لپم و کشید؟اما مامان تند یه چشمک زدو به بابا نگاه کرد منم به بابا نگاه کردم .اما بابا داشت به کارته نگاه می کرد.از اون روزم که رفته پیش دکتر چاقه بیشتر می خنده ۲بار بهم دیکته گفته.تازگی ها  هم وقتی مامان حواسش نیست با تلفن حرف می زنه به من می گه عمو بهزاده.اما من صدای اونو شنیدم یه خانومستکه مثل مامان می خنده.عمو بهزاد که زن نیست مرده.وقتی هم می خنده صداش اصلا شبیه مامان نیست من دیدم وقتی می خنده صداش کلفته اینجوری :هو هو هو شکمشم اینجوری می پره بالا پایین ولی بابا وقتی می خنده زیاد صدا نمی ده فقط لیشو یکم می ده بالا و می هه انگاری که زیاد خنده نداشت.خانم معلم می گه آدم نباید ادای کسی رو در بیاره اما من که ادا در نمیارم فقط می خوام بهت که تا حالا ندیدی نشون بدم.می بینی خرس گنده چقدر شبیه خودت شد؟مامن گفته هر وقت عقربه کوچیکه رو ۴ وایسه عقربه بزرگه رو ۱۲ تلویزیون عمو پورنگ نشون می ده.تازه گفته که یه بار زنگ می زنه من واسه عمو پورنگ اردک تک تک بخونم .بقیه شعراشو هم بلدو ایوای خرس گنده پاشو عقربه بزرگه از رو ۱۲ رد شد.....

میترا سریع از اتقش بیرون رفت در دیوار اتاق پر از عکسهای خرس قهوه ای بود از اتاق بیرون میام دیوارای خونه پر از عکسه فخری و محمدرضا و میتراست...از خونه بیرون میام ......می دونم فخری با دکتر تو پارک نشستن و فخری از محمد رضا می گه...محمد رضا و مهرنوش دست در دست به سینما میرن....کسری تو اتوبان پارک وی نزدیک گیشا به ۷۰۰۰ تومن جریمه اش فکر می کنه......

کاش دانای کل این ماجرا نبوئم.......کاش منم یه خرس گنده داشتم

 

                                                                                مهسا

کلینیک.....روایت اول

وقتی محمد رضا وارد اون کلینیک می شد هیچ وقت خیال خیانت به زنش -حتی واسه یک ثانیه-به ذهنش نمیرسید.

اون مطب به صورت اتاق مستطیل شکلی بود.میزی در وسط قرار داشت که توسط پنج صندلی احاطه شده بود.البته مخمدرضا هیچ وقت اونارو نشمرد.بلکه تعداد صندلی ها از اطلاعات من به عنوان دانای کله .منشی جوانی هم توی اون اتاق خضور داشت.مخمد رضا با شک سلام کرد چون فکر میکرد مزاحم کار اون منشی شده ولی در واقع مزاحم نشده بود.چون منشی داشت جدول حل میکرد واصلا وظیفش به عنوان منشی تا اونجا که من به عنوان دانای کل باید بدونم جدول حل کردن نیست...

منشی بی اینکه سر از رو جدولش بلند کنه پرسید:

-وقت قبلی داشتین؟

محمد رضا اما به منشی نگاه میکرد.گفت:

-بله.

منشی سرش رو از رو جدول بلند کرد.از نظر اون ادمایی که به عنوانبیمار وارد این کلینیک میشدن موجودات بی چاره ای بودن چون گیر دکتر فروهر می افتادن البته این به معنای حاذق نبودن دکتر فروهر نبود واین رو هم بگم که اولین کاری که منشی در اولین فرصت می کرد ترک کلینیک بود.مشکل این بود که این فرصت هیچ وقت پیش نمیومد.

منشی از محمد رضا دعوت به نشستن کرد...با خودش حدس زد این یکی چه مشکلی میتونه داشته باشه؟

محمدرضا به نظر مهرنوش-اسم منشی.ببینم شما که انتظار ندارین من تا اخر عمرم اونو منشی صدا کنم!دارین؟-ادم مهربونی میرسید وجذاب.

مخمد رضا به پلیسی فکر میکرد که امروز جریمه اش کرده بود.به نظر اون اکثر پلیس هایی که میشناخت از درجه ی حماقت بالایی برخوردار بودن....

البته من به عنوان نویسنده ی این سطور و دانای کل!!!!میدونم که استفاده از کلمه ی بر خوردار در اینجا درست نیست...اما به نظر من مناسبه وبیش از اندازه هم مناسبه!!!!چیزای غلط میتونن مناسب و دوست داشتنی به نظر بیان.مثلا شما به ادمی که وسط مراسم خاک سپاری شروع میکنه به رقصیدن علاقه پیدا نمیکنین؟

محمد رضا اون قدر غرق افکارش بودکه متوجه خروج بیمار قبلی.باز بودن بند کفشش.مشاجره ی اون فرد با مهر نوش بر سر قیمت ویزیت.فحش های رد و بدل شده نشد....ختی نفهمید که اون فرد تو راه پله زمین خورده...البته اشتباه نکنین این زمین خوردن ناشی از باز بودن بند کفش نبود...و اگه میخواین بدونین....باید بگم که از نظر من که دانای کل هستم مهم نیست!لازم نمیدونم که برای شما هم توضیح بدم.

مهرنوش که از زمین خوردن اون دختر خوشحال بود گفت:

-نوبت شماست.

محمدرضا سلانه سلانه به سمت اتاق دکتر رفت.این اولین بار بود که به روان پزشک مراجعه میکرد.به پیشنهاد زنش فخرالنسا.

فخرالنسا از یک خانواده ی مذهبی بود...اما تو دوران دانشجویی تصمیم گرفته بود که مذهبو واسه ی همیشه بزاره کنار.بعد به مخمدرضا که اون روزا خیلی مورد توجه دختر های دانشکده بود پیشنهاد دوستی بده والان که 15 سال از اون موضوع میگذشت اون ها صاحب دختری به اسم میترا بودن.

فخری-اسمی که دوستان واشنایان از ان استفاده میکردن.طبیعی بود گفتن این اسم خیلی اسون تر از اولیه- پی به افسردگیه شوهرش برده بود و اینقدر گفت وگفت و گفت که محمدرضا جواب داده بود:

-ادرس اون روانپزشک رو بده.

و برق شادی رو تو چشمای فخری دیده بود.

دکتر فروهر59 سال سن داشت.میشه گفت فرویدیست بود اما خودش این موضوع رو انکار میکرد.فخری در واقع دوست دختر دکتر بود.با اینکه عاشق محمدرضا و میترا بود....اما پیشنهاد دوستی دکتر رو پذیرفته بود.

دکتر فروهر یک بار ازدواج کرده بود و به نظر زیاد راضی نمیرسید.همین طور از وجود محمدرضا کاملا اگاه بود.حتی وقتی فخری با نگرانی گفته بود که مخمدرضا شب ها بی خوابه.حرف نمیزنه.غذا نمیخوره و تازگیا به میترا میگه:

-میری مدرسه که چی بشه؟

مثل یه دوست خوب و قابل اطمینان گفته بود:

-چرا نمیفرستیش پیش من؟

خالا محمدرضا تو کلینیک بود.دکتر نمیتونست اشتیاق خودش رو واسه دیدن محمدرضا پنهان کنه.فخری عاشق مخمدرضا بود.صبح ها که به باشگاه انقلاب میرفتن ومیدویدن.فخری میگفت:

-مخمدرضا از تو تند تر میدویید!

و دکتر اینقدر میدوید که بعضی وقت ها قلب درد میگرفت!!!

در واقع هنگام دیدن محمدرضا ذهن دکتر پر شد از سایه فخری و جمله های وصفیش راجع به محمدرضا:

-مخمدرضا این فیلمو دوست نداشت.

-محمدرضا بستنی شاتوتی دوست داشت.

-دهن محمدرضا هیچ وقت بو نمیده!!!

در مورد این اخری دکتر مجبور بود داستانی راجع به دندون خراب و ربط اون به ذو سر هم کنه که ابدا خقیقت نداشت!

و حالا این رقیب قدرتمند رو به روی دکتر ایستاده بود...تشخیص اولیه دکترافسردگی خفیف بود.

-بشین خاهش میکنم.

-مرسی.

در واقع دکتر از همون اول از محمدرضا خوشش اومده بود.درست مثل اولین باری که مهرنوش محمد رضا رو دیده بود.درست مثل اولین باری که فخری سر کلاس استاتیک دیده بودش.

و این یه مسله ی عادیه...نظریه اولین بر خورد...میگه اگه ما در اولین برخورد از هم خوشمون بیاد.انرزی های وجودیمون به هم سازگارن و به قولی واسه هم انرزی مثبت میفرستیم....این اتفاق کوچکترین ربطی به قیافه و تیپ و اینجور چیزا نداره...

مثلا من در ااولین بر خوردی که با اخرین دوست دخترم -ثمین-داشتم فهمیدم انرزی های وجودیمون با هم جوره...و این رو هم متوجه شدم که چه قدر دوستش دارم...با هین حال از اون رابطه د وست داشتنی برای من خاطره ای باقی مونده و برای اون احتمالا یک کابوس!(خودمونیماز نظریه کشکی تر ندیدم...اما خیلی ها هم قبولش دارن!)در حقیقت دکتر هم احساس کرده بود ادمی که جلوش ایستاده حیفه که افسرده بشه و با کلیشه های رایج شروع به پرسیدن سوال هایی کرده بود که محمد رضا رو وادار به فکر کردن میکرد.

-باید از لخظه لخظه ی زندگیت لذت ببری...از پیادهروی صبخگاهیت...از بغل کردن بچه ات...از مزه مزه کردن قهوه داغ...

محمد رضا با خود فکر کرد که چند وقته که قهوه نخورده....

-با دخترت با زنت بیشتر گرم بگیر....

-شما از کجا میدونین من دختر دارم؟

-مگه دختر داری؟

انوشیروان-هر کسی ختما اسم کوچکی هم داره...حتی دکتر ها!!!-سوال میکرد...محمدرضا جواب میداد.من هم وقتی اونا داشتن حرف میزدن...ناخن پام رو گرفتم...چون جوراب نومو به خاطرش از دست داده بودم.انوشیروانهیچ قرصی برای مخمدرضا تجویز نکرد...مخمدرضا هم احساس میکرد حالش بهتر از قبل شده...دوست داره شب ها بخوابه و دیگه به میترا نگه:مدرسه نرو.

انوشیروان به محمدرضا این نکته رو هم گوشزد کرد که لازم نیست وجهی بپردازه چون دارویی رو تشخیص نداده و کار خاصی هم نکرده...انوشیروان از طریق خط داخلی به مهر نوش هم گفت که از محمد رضا وجهی اخذ نکنه.

انوشیروان در اتقش به این موضوع فکر کرد که به رقیبش کمک کرده...

محمدرضا این بار دقیق به مهرنوش نگاه کرد و متوجه زییبایی و خستگی صورتش شد...

مهر نوش که اینبار نه صدای داد و فریادی از اتاق انوشیروان شنیده بود نه رفتار زشتی از خود بیمار دیده بود...روی تصمیم قبلی خود مصمم تر شد....شاید محمد رضا بیمار نبود و دوست پدرش انوشیروان بود...شاید هم نه...اما مهم نبود...مهرنوش از این مرد خوشش اومده بود...

-میخواین شماره ی منو داشته باشین؟

-...ببخشین؟

انتظار این عکس لعمل رو نداشت...

-شماره ی کلینیکو؟اگه کاری داشتین با پدرم...

-اوه...بله البته...

مهرنوش از این عکس العمل محمدرضا غمگین شد...و نمیدونست که 4 روز بعد محمدرضا به مطب زنگ میزنه و نه تنها با انوشیروان کاری نداره...بلکه 4 ساعت منقطع با هم حرف میزنن.محمد رضا هیچ وقت فکر خیانت به زنش رو هم نمیکرد...اما...بالاخره این کارو کرد...

همیشه چیزایی که فکر نمیکنیم اتفاق بیافتن .خیلی ساده اتفاق میافتن...

هفته ی پیش میخواستم در اتو بان پارک وی نزدیک پل گیشا بنزین بزنم 700 تومن خورد داشتم...اما پلیس بهم ایست داد فکر کردم چه پلیس شوخی من که مشکلی ندارم...به حرفش گوش ندادم و جریمه شدم.

در حقیقت فکر میکردم اون 700 تومن ساخته شده برای پول بنزینم...اما ساخته شده بود برای دادن 7000 تومن جریمه...

 

 

                                                                           کسری