چه چیزی باعث هاج و واج شدن عکاس پير میشود؟
مردی که سِِيبيل پر پشت داشت وارد مغازه ي عکاسي مرد پير شد…با نگاهي خيره و لبخندي به اطراف نگاه کرد...از خودش صدايي در آورد تا توجه اطرافيان يا احيانأ کسی که تو عکاسی باشد رو جلب کند پس سرفه کرد.
اما اين سرفه ي ساختگی باعث شد تا آب دهانش به درون گلو بپرد و تا نزديکي خفگي پيش برود…براي همين واقعا سرفه کرد
عکاس پير از آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه ي کوچک که توش عکس هاي کوچک رو چاپ مي کرد بيرون اومد و متوجه شد که يک مرد با سيبيل پر پشت در محوطه ي عکاسي در حال خفه شدن است براي همين به درون آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخونه که توش عکساي کوچک چاپ مي کرد برگشت استکاني کوچک برداشت و از شير آب کوچک چند قطره آب داخل استکان ريخت اما… آب قطع بود … بعد آب را آورد بالاي سر مرد ايستاد که اکنون روي زمين افتاده بود و دستهايش را دور گلويش گرفته بود…پيش خود گفت با اين دو ،سه قطره آب چه کنم… اين دو ،سه قطره کسی را از خفگی نجات نمي دهد،گلوی خودش از تشنگي خشک شده بود…بنابراين خود دو ،سه قطره را خورد…در اين حين که من به مرد با سيبيل پرپشت نزديک مي شدم ،خبري به من رسيد: دور شو… حال مرد خوب شد.
به عکاس گفت: من رو شناختيد؟
عکاس: از کجا بايد بشناسم؟
مرد: من چهل سال پيش اينجا عکسی انداختم...
عکاس: تو چهل سال پيش وجود داشتي؟!!!
!!! -بله...کاملأ
-از کجا مطمئنی؟
-چون اينجا عکس انداختم
من آرشيوم را هر ده سال دور مي ريزم...نگاتيوها رو ميگم
--عجب...اين کار حرفه ای نيست
-جا ندارم
-پس مي خواهم عکس جديدي بگيرم
-پس من ميروم نهارم را تمام کنم..درست نيست که آدم نهارش را نيمه کاره رها کند...این گفته ی پدر بزرگم است.
-باشه من عجله ای ندارم...فقط می تونم موهامو مرتب کنم؟...روی زمين ولو شدم فکر کنم بهم ريخته..کتم هم خاکی شده
-البته
و به اتاق عکاسي اشاره کرد و خود به آشپز خونه ي کوچک کنار تاريکخانه ي کوچک که
در آن عکس های کوچک چاپ مي کرد رفت... باقي مانده ي غذايش را خورد...و به سراغ شير آب کوچک رفت...اما آب کماکان قطع بودنا گهان به یاد پدر بزرگ متوفی اش افتاد وخاطره ای محو ناگهان آمد...
***
-برای یک لحظه دستت را از دماغت بیرون بیار!!!بزرگش میکنی!
-دماغ من است...درونش یک چیزهاییست!
-من وقتی به سن تو بودم فاصله ی بین دو ده را پیاده میرفتم!
-چه فایده؟
-خبر میبردم و میآوردم!
-مثل کلاغ ها؟؟؟
پدر بزرگ با خود گفت هر چه بیشتر بحث کند بد تر است...او یک کودک است که علاوه بر کودک بودن نفهم نیز هست وگفت:
-به هر حال غذایت دارد سرد میشود!!!و از دهن میافتد...تو یک اسراف کار شمرده میشوی و جهنم انتظارت را میکشد..
-اسراف؟
یعنی هدر دادن یک چیز...یعنی بد استفاده کردن...
-نترس من استفاده ای از غذا نخواهم کرد!!!
پدر بزرگ با در ماندگی پرسید:
-آخر چرا؟؟
-چون آن غذا نمک ندارد....
-محتویات دماغ تو دارد؟
-البته که دارد...یاد چیپس می افتم!!!
پدر بزرگ اندیشید که چرا هیچ وقت کاری را که نوه میکند امتحان نکرده بلند شد ساعت نویش را بست غذای نوه را به درون آشپز خانه برد و سپس انگشت سبابه اش را به آرامی به درون سوراخ چپ دماغش کرد!
***
به اتاق عکاسي سر کشي کرد ...
--آماده ايد؟
مرد سيبيل پر پشت مبهوت داشت به عکس پسري که نگاه خيره اي داشت و لبخندي کم رمق نگاه مي کرد گفت:
-من همين عکس را ميخواهم...اين عکس منه
-اوه ...نه اين بهترين عکسيه که گرفتم...اين عکس شما نيست
-اين عکسه منه...مطمئنم
چرند نگو...شما سيبيل داريد! به علاوه موهاتون ريخته
-خب اين عکس مربوط به چهل سال پيشه...انتظار داريد که مردم در پنج سالگي سيبيل داشته باشند؟
-نه
-پس چه؟
-انتظار دارم مردم راست بگن
من اين عکس رو مي خرم ...هر چقدر که شد..پول مي دم-
و نگاهش رو خيره تر کرد.
-اين عکس ها فروشی نيستند ، هيچ کدوم
من از مکالمه ي آن دو خسته شدم تصميم گرفتم که به تاريکخانه ي کوچک سر بزنمهمه جايش را گشتم وقتي از آنجا بيرون اومدم آنها به توافق رسيدند... مرد سيبيل پر پشت بابت عکس آن پسر بچه پول خوبي داد.
خبري به من رسيد: به مرد سيبيل پر شت نزديک شو...
مرد سيبيل پر پشت ناگهان با دستانش قلبش را گرفت روي زمين افتاد و مرد.
پيرمرد عکاس هاج و واج به فرشته ي مرگ نگاه مي کرد.
کسری