نزدیکهای ۶ صبح  مرد یقه ی کتش رو صاف می کنه ....چند تار می سفید رو لای موهای پرپشت مشکی اش قایم میکنه....از دیدن خودش لذت می بره با این حال نگاهش از خودش به موجود مچاله شده زیر پتوی روی تخت روبه روی آیینه لیز می خوره:نمی خوای از من خداحافظی کنی؟صدای ناله ای از زیر پتو بلند می شه و دست راست زن بالا میاد و مرد در امتداد دست زن نگاهی به عکس عروس و داماد بالای تخت می ندازه.

-اوه٫چه  زود صبح شد داری می ری؟

مرد از تخت به عکس و از عکس به تخت نگاه می کنه و به سمت تخت می چرخه و تلاش می کنه این دو زن رو با هم تطبیق بده.

-آره به همین زودی صبح شد.

تلاشش بی نتیجه می مونه.به سمت زن می ره و لب تخت می شینه...زن سعی می کنه بخنده و چشماشو باز نگه داره...

-به محض این که به هتل برسم زنگ می زنم و شماره ی هتل رو میدم.در خونه رو همیشه فقل کن چه خونه باشی چه نباشی...

زن چشماشو می بنده و فکر می کنه چقدر خوب می شد بخوابه و چرا مرد ساکت نمی شه این اولین سفر مرد نبود و سعی کرد یادش بیاد این بار چندمه که این مزخرفات رو می شنوه.اما  در عوض با صدای بلند حرف مرد رو ادامه داد

-....هر شب راس  ساعت ۱۰ زنگ می زنم سعی کن خونه باشی.

یه لبخند گشاد تحویل مرد داد:خیالت راحت باشه.مراقب همه چی هستم

مرد خم شد زن رو بوسید و فکر کرد زن بوی اول صبح میده.بیرون هوا سخت ابری بود

نزدیکهای ۷ صبح مرد روی صندلی سالن انتظار فرودگاه نشسته بود در حالی که نگاهش روی حروف چاپی روزنامه می چرخید سیگاری رو آتیش زد دود سیگار دهنش رو تلخ کرد.زن توی تخت خواب غلتی زد و در حالی که به زور تنش رو به سمت خنک تخت نزدیک کرد از خوشحالی  هفته ای که داشت لبخندی زد و خمیازه ای پر سر و صدا کشید.فکر کرد بر خلاف این که گفته بود دلم برات تنگ می شه٫می تونه هفته ای خوب و آرومی رو بدون اون طی کنه.

مرد همچنان در حال تطبیق دو زن بود که صدای بلندگوی اطلاعات بلند شد:

 

۱/مرد از دم فرودگاه تاکسی گرفت و آدرس مقصد رو بهش داد.بیرون هوا حسابی ابری و بارونی  بود این اعصابشو بیشتر خرد می کرد.تمام مسیر به بیرون نگاه کرد و پای چپش رو به شدت تکون می داد.زن بعد از مدتها تصمیم گرفته بود سری به لباسها قدیمیش بزنه کمی براش تنگ بود اما این نمی تونست روز خوشگلش رو خراب کنه موهاشو به سمت بالای سرش کشید و با کش محکم بست .چروکهای دور چشمش محو شد...زن توی آینه به خودش لبخند زد.

مرد هر چه بیشتر به ۲تا زن صبح فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و علاوه بر تکون دادن پا به شدت پوست لبش رو می خورد  .زن صدای پخش توی آشپزخونه رو بلند کرده بود و سعی می کرد در حالیکه کتری رو آب می کنه قرهای هماهنگی با آهنگ بده.مرد پوست لبش رو می خورد کیف پول رو توی جیب کتش گذاشت و دسته کلید رو در آورد.در با اولین چرخش کلید باز شد و این مرد رو عصبانی تر کرد صدای بلند آهنگ میومد به سمت آشپزخونه رفت.دسته کلید رو که روی میز کوبید لبش خون افتاده بود.صحنه ای که می دید واسش غیر قابل باور بود.زن توی عکس رو به روش با تعجب ایستاده بود و چیزی گونه هاشو ملتهب کرده بود. دهن مرد مزه ی خون میداد.ورود ناگهانی مرد هم نتونست روز قشنگ زن رو خراب کنه.احساس خجالت از قر دادن٫ لباس تنگ و آهنگ بلند گونه هاشو قرمز کرد.حس جالبی داشت.دهن زن طعم خون میداد.

                                            یا

**/از زمانی که به این مسافرت اومده بود یک هفته ای می گذشت.سفرش در ظاهر خوب گذشته بود.یک پرواز خوب و بی تکون...اقامتی مطبوع...کارهاشم بدون دردسر و دوندگی حل شده بود...اما فکری که از روز اول سفر همراهش بود تبدیل به حسی عمیق شده بود...فکر می کرد زمان کلاه بزرگی به سرش گذاشته و این تقصیر زن بود بنابر این تصمیم خودشو گرفته بود.۳ شب می شد که تماس نگرفته بود.با این حال ناراحت نبود حس آزادی سر زندگی و جوونی به زن دست داده بود و فکر کردن به پایان خوشی می رنجوندش.حاضر نبود به همین راحتی تمام خوشی ها رو کنار بگذاره بنابراین تصمیم خودشو گرفته بود.پوست لبش رو می خورد.هر چه زودتر باید از تصمیمش آگاه می شد.گوشی تلفن رو برداشت شماره رو گرفت و تمام مدتی که طول کشید گوشی رو بر داره حرفها رو با خودش مرور کرد.بدون حاشیه حرفش رو زد و اون خیلی راحت قبول کرد.انتظار قبول راحتش و نداشت....گوشی رو که گذاشت فکر کرد  خوشحاله که نذاشته کلاه گشادی  سرش بره اما دلش برای زن توی عکس تنگ شد.گوشی رو که گذاشت فکر کرد از حالا آزاده آزاده اما پشتش دو کلمه ی تنهای تنها هم اومد.

دهن مرد مزه ی شور اشک می داد.

دهن زن مزه ی شور اشک می داد.

                                                                      

                                                                      مهسا