خون از دستاش می چکید٫چاقو هنوز توی دستش بود....دم کنده شده ی گربه رو توی جیبش گذا شت.....گربه هم کم کم داشت میمرد چون تنها دمش نبود که بریده شده بود.... تمامی پنجه هاش چیده شده بودن و خون زیادی ازشون می رفت....ناله های گربه کم کم داشت ضعیف و ضعیف تر می شد...

آزیتا هیچ وقت هنگام بریدن قطعات بدن اون حیوون  بد بخت...احساس بدی نداشت...به این فکر می کرد که با اونا می تونه به چیزی که می خواد برسه٫و مگه همه ی ما نمی خوایم به اون چیزی که دوست داریم برسیم؟وقتی به خونه اومد چاقو رو با آب ولرم شست٫از همون آب ولرم توی دیگ ریخت آب رو جوشوند و هنگام قل قل کردن اندامهای اون حیوونای مفلوک رو بهش اضافه کرد

بدون اینکه موهارو از اونها جدا کنه...یا تغیری توش بده...نور اتاق کم شده بود دیگه چیزی بخ ساعت ۷ نمونده بود....شمعها رو روشن کرد٫کتابش و در آورد و شروع به خوندن وردها کرد....

سعید وارد خونه می شه...بوی عجیبی از اتاق آزیتا میاد....اما ترجیح سعید به دوش گرفتنه...توی آیینه هم نگاه نمی کنه.حوله اش رو آویزون می کنه و فقط به این فکر می کنه که مژگان امروز دچار مشکلات زنانگی بود....علت نزدیکی نکردن اون زن رو نمی فهمید و اینکه مگه چه چیزی کم و کسر بود.همه چیز مثل همیشه بود....

مژگان فکر می کرد سعید مرد بی شعوریه مثل مردای دیگه...امروز برای سومین بار فواد بهش حمله کرده بود...به زور سکس کردن رو اصلا دوست نداشت...مژگان با فواد ازدواج کرده بود چنو پدر فواد از پدر مژگان طلبکار بود....بعدا تو شرکت صادرات فرشی با سعید آشنا شده بود....

و سعید اگه مرده خوبی نبود و اگه دندونای زردی داشت که بوی سیگار می دادن...در عوض جیب بزرگی داشت که توش پولهای سبز رنگ بودن ...مژگان هیچ وقت فکر نمی کرد که سعید به دختر خودشم رحم نمی کنه

در واقع سعید در کودکی مورد تجاوز جنسی پدرش قرار گرفته بود...نخواست که دخترش از تجربه ی خودش یب نصیب بمونه...

آزیتا هم بعد از اون واقعه که تو ۱۶ سالگی اتفاق افتاده بود...خیلی وقتها که سعید نبود به خیابون می رفت و از هرکی که خوشش میومد به خونه می آورد....

عادت کشتن حیونها جوشاندنشون توی آب ٫و خوراندن اونها به پسرها عادتی بود که که برای کسی حتی خودش قابل درک نبود !در واقع خود من هم به عنوان کسی که این بلا سرش اومده به فلسفه ی این کار پی نبردم!هرگز پی نبردم!

به من گفت:مانی قهوه می خوری؟

و من موافقت کرده بودم.

بعد که شنیدم اون آب جوشیده فقط حاوی قهوه نبوده بلکه توش پروپای کبوتر جوشونده شده بود حال خوبی نداشتم.

آزیتا قهوه رو با آب جوشونده شده در قابلمه موجود روی گاز پیک نیکیه اتاقش درست کرد...روی میز گذاشت و از در خارج شد...

سعید از حموم بیرون اومد به اتاق آزیتا رفت...فهمید که خونه نیست و قهوه رو تا ته سر کشید...

آزیتا از در خارج شد و به پشت بوم رفت و برای اولین بار به ترس خودش غلبه کرد چون از اون بالا پایین  پرید....

البته من هنوز با روح اون در ارتباطم وگرنه چطور می تونستم این چیزا رو برای شما تعریف کنم....در واقعه تمام ایتا رو آزیتا برام تعریف کرده......

                                                                                     کسری