راوی....روایت ذوم
میترا موهاشو از صورتش زد کنار:میترا٫۷سالم تموم شد رفتم تو ۸سال...فخری اومد بالا سر میترا:مگه بهت نمی گم بیا.یه نگاه به آزیتا کرد اگر انقدر شلخته نبود شاید خوشگل بود.آزیتا خرس قهوه ای رو گرفت طرف میترا سمت نگاش فخری بود ولی نگاش نمی کرد:منم یه روز ۸ سالم بود.۸ساله دیگه بیشتر وقت نداری.من ۱۶ سالم بود.دخترها ۱۶ سال بیشتر خوشبخت نیستن.....هنوز داشت حرف می زد که فخری خرس قهوه ای و دست میترا رو گرفت کشید.آزیتا داد زد:مواظب بابات باش یه شب میاد پیشت اول با ناز شروع می کنه....دور شده بودن.آزیتا راهشو به سمت کوچه کج کرد.صبح مانی اومده بود دم در.درو که باز کرد پرید تو و با خنده گفت:عینکم مونده بود آزیتا رفت به سمت اتاق.مانی حرف می زد و می خندید:اینجور وقتها حواس که نمی مونه واسه آدم البته فکر نکنی واسه عینک اومدم .اومدم یه حالی پرسیده باشم وگرنه قابل نداره که....آزیتا در اتاق و باز کرد عینک واز رو میز برداشت.دیگ توی اتاق بوی بدی میداد مانی عینک و گرفت و دوباره پشت سر آزیتا راه افتاد.آزیتا در و باز کرد٫مانی گفت:مرسی از دیشب٫قهوه و عینک....راستی تو دیگ چی بود؟خندید.آزیتا خونسرد گفت:همونی که دیشب تو قهوه ات بود پرو پای جوشیده کبوتر.مانی حس کرد گلوش می سوزه حال خوبی نداشت.آزیتا در و که بسته بود فکر کرده بود مانی خوب بود.
رسید سر کوچشون گربه ی کنار درخت توجه آزیتا رو به خودش جلب کرد.یه تیکه گوشت از تو جیبش در آورد گرفت سمت گربه.یه حرکت دفاعی یکم بو کرد . آروم به آزیتا نزدیک شد.آزیتا همینطور که پشت گوشهای گربه رو ناز می کرد چاقو رو در آورد.آروم گفت:بابای منم اولش با ناز شروع کرد
سریع پاهای جلوی گربه رو گرفت و پنجه هاشو برید.بعد پنجه های عقب داد زد:بعد بالشو گذاشت رو صورتم و دستامو گرفت شروع کرد.دم گربه رو برید.گربه ناله های ضعیفی می کرد چاقو دم و گذاشت توی جیبش. از کار خودش راضی بود توی خونه دم گربه رو انداخت توی دیگ تا بجوشه.نشست روی صندلیش.آخرین وردهای کتابش باقی مونده بود باید تمومش می کرد٫شروع کرد به خوندن.صدای در اومد.سعید بود فکر کرد پشت اینهمه نفرت سعیدو دوست داره.۵سال نفرتی رو هم که باش زندگی کرده بود هم دوست داشت.ولی وقتی قرار بود با این قهوه سعید دیگه نباشه بهتر بود خودشم بره.دیگ می جوشید آخرین ورد.هنوز صدای دوش آب میومد.تموم شد.فنجونو برداشت یکم قهوه یکم معجون.صدای دوش آب قطع شد.فنجون و گذاشت روی میز از اتاق بیرون اومد و از پله های پشت بوم بالا رفت.دعا کرد اینبار نترسه.قرار نبود بترسه.پرید.فکر نکرد ترسیده یا نه آخرین فکری که کرد این بود که سعید و دوست داشت.
شب توی خواب مانی بود.مانی وقتی بیدار شد حس بهتری داشت ولی گلوش هنوز می سوخت.
روزنامه ی فردا خبر خودکشی دختری جوان و مرگ مشکوک مردی و میده که به طور نامعلومی به قتل رسیده ..............
مهسا