دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.............روایت اول
به اولین باری که زنگ زد فکر کرد یه نصفه شب .با صدای زنگ از خواب پرید شماره رو نمی شناخت و هر چی الو بله کرده بود فایده نداشت.اون شب بدونه اینکه بدونه حالا حالا ها درگیر این بازیه خوابیده بود.اویل خیلی این در و اون در زد که بفهمه کسی که زنگ می زنه و حرف نمی زنه کیه؟بهش زنگ زده بود چندین بار...دفعه های اول با خواهش و بعد با تهدید ازش خواسته بود یا حرف بزنه یا زنگ نزنه.ولی اون فقط گوش می کردو بعد قطع .همون اندازه که اون موقعها داش می خواست زنگ نزنه حالا آرزوش بود زنگ بزنه.شاید به اون همه سکوت عادت کرده بود.زنگ زدنها و حرف نزدنهاش کم کم کمتر اعصاب فرناز و خرد می کرد و فکر می کرد همش یه بازی مسخره است که دیر یا زود تموم می شه.فکر می کرد یه مزاحم روانیه که زود از این بازی خسته می شه اسمشو زده بود مزاحم .هر چی فکر کرد یادش نیومد که چی شد شروع کرد به حرف زدن باهاش.واسش از درسها گفت از خودش از دوستاش از دل مشغولی هاش از کاراش از اینکه می خواست چی باشه و چی شده بود و .....و اون فقط گوش کرده بود این گوش کردن به طور عجیبی تو زنگیش تاثیر گذاشته بود....یه جورایی شده بود نقطه عطف زندگی فرناز.کسی وارد زندگیش شده بود که حتی نمی تونست باش رویا بسازه......نمی دونست زنه یا مرد٫پیره یا جوون شاید همه چیز یه شوخی بود شاید............از صدای گاه به گاه نفسها هیچی نمی شد فهمید...این آخریا بیشتر از اونکه اون زنگ بزنه فرناز زنگ می زد.اون وقتها واسش سخت بود هیچ جوابی واسه حرفهاش نشنوه و این آخریا فکر می کرد چه خوب که هیچ صدایی از اون پشت نمیاد.
دلش گرفته بود اندازه ی ۲ روز حرف داشت که هیچکی بلد نبود بشنوه...هیچکس...
از خودش بدش اومد از اینکه گذاشته بود یه روانی جفت پا بپره تو زندگیش و زندگیشو لگد مال کنه بدون اینکه کوچکترین مقاومتی کنه گذاشته بود بازیش بدن.از اونم بدش میومد از اون روانیه لال که مسخره اش کرده بود.گوشی رو برداشت شمارهاش و گرفت"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"از صدای این خانوم هم متنفر بود...................
مهسا