صبح:

مانی از تخت پایین اومد.دستهاشو کرد توی موهاشو یکم ی بهمشون ریختشون..تی شرتشو تنش کرد و از اتاق اومد بیرون.کسی خونه نبود معمولا وقتی کسی خونه نبود حشیش مصرف می کرد.برای همین دوباره تی شرتشو در آورد....از تو سبد نون یه تیکه نون برداشت و شروع کرد به گاز زدن.....دوباره به اتاق برگشت رفت پای دراور تو پایین ترین طبقه که به شورتو جورابها اختصاص داشت گشت...تا پاکت سیگارسو پیدا کرد....

بعد از لای کلاسور یه ورق تمیز برداشت...گذاشت روی میز تحریر با انگشت سبابه و شصت انقدر بدنه ی سیگارو مالید تا تنباکوش بریزه بیرون اونوقت تنباکو ها رو به دو بخش تقسیم کرد....ناخالصی هارو کنار گذاشت یه ورق از روی تقویم میز کند و تنباکوهای بی ناخالصی رو روی اون ریخت بعد از توی همون کشوی قبلی کیسه ی کوچیکی در آورد...مثل نعناع خشک بودن...جنس آشغالی نبود ماری جوانا بودن...تنباکو رو با ماری جوانا قاطی کرد و توی لوله ی خالی سیگار ریخت...سر سیگار یکم خالی موند که اونا هم گوله کرد ....بعد کامپیوتر رو روشن کرد و تا زمانی که سیستمش بالا بیاد روی میز ضرب گرفت.یه نگاه به ساعت انداخت...سیگارو گذاشت دم لبش و روشن کرد

drive d...pink floyd...atomic heart mother..

123

۳تا پک عمیق مواظب بود آتیشش نریزه ...پنجره رو وا کرد...نباید بویی می موند...123....صدای گیتار کش دار شده بود..123....تموم شد یلخ افتاد روی تخت...چشماش باز بود به سقف نگاه می کرد...فکر کرد اگه سقف الان بیاد پایین چی...مدتی به همان حال موند دوباره ساعتشو نگاه کرد باید کم کم آماده می شد....نه کامپیوتر رو خاموش کرد ....نه پنجره رو بست...بدتر از همه یادش رفت زیر سیگاری رو بشوره...

ظهر:

مانی و حامد با هم تازه آشنا شده بودن....مانی از صبح یکم سر درد داشت...حامد رو دوره حرف زدن بود....حامد ازمانی خوشش میومد...مانی از حامد بدش میومد...در واقع همیشه از خدا می خواست...تا فرصتی برای زدن مشت تو صورت حامد بهش بده..یه فرصت منتظر بهانه بود..

- ببینم تو چرا اینقدر بی حالی؟

- خفه شو...

- می خوام بدونم چته؟

- چیزیم نیست...

- چیزی شده؟

- می گم خفه شو...

- درست صحبت کنا!!!

- خب آخه خفه نمی شی...

- من که می دونم چی شده ه...سر این دختراس من که گفتم اینا میونه ی ما هارو خراب می کنن.....نگفتم

- ...

- اینا به خودشونم رحم نمی کنن...مگه همی محدثه ی مادر....شماره ی فرناز نعیمی رو به من نداد گفت اذیتش کن....من هم بهش زنگ زدم خوب...البته محدثه گفته بود خوشگله!من هم اول به قصد رفاقت زنگ زده بودم....به جونه خودم...

- برام جالب نیست...این چیزا که می گی به من جه مربوط؟

- دارم دردودل می کنم..

- آدم خوبی رو انتخاب نکردی....

موبایل حامد زنگ می زنه..

خودشه....حالا دیگه اون زنگ می زنه ...من زنگ نمی زنم هوی هوش با توام....

- تو مث که دلت سیلی می خواد؟

- می گم من بهش زنگ نمی زنم ...اون زنگ می زنه....می فهمی اما من ریجکتش می کنم...

مانی پا شد و با آخرین توانش مشت محکمی به دهن حامد کوبید حامد افتاد رو زمین...موبایل همین طور زنگ می زد....مانی از خدا به خاطره فرصتی که بهش داده بود تشکر کرد...

عصر:

مانی و فرناز با هم قدم می زدن ...

- از اون دوستت محدثه که تو دانشگاه ما بود چه خبر؟

- از من خبر می گیری؟

-دارم همین کارو می کنم..به نظرت دارم کار دیگه ای می کنم؟

- تو امروز چته؟

- هیچی!

- هیچی؟

- اوهوم....

- واقعا؟

- واقعا ...خبری نداری؟

- نه..هیچی....

- مزاحمه چی شد؟

- دیگه زنگ نمی زنه...خدا رو شکر

البته فرناز ناراحت بود....تنها هم صحبتش اون مزاحمه بود....مانی نباید می دونست که با هاش حرفم می زنه....

خب...اگه یه بار دیگه بهت زنگ زد بهم بگو..باشه؟

فرناز با تعجب به مانی نگاه کرد......

- باشه....بهت می گم....

پاییز بود فصل رنگ و صدا....رنگ زرد و نارنجی..صدای باد و کلاغ و برگ...ترکیب غریب...شاید هم غمگین....با اینکه آسمون خاکستری بود مانی احساس خوبی داشت........

- ببینم معنی اسم محدثه یعنی چی؟

شب: 

وقتی فرناز توسط مانی بوسیده می شد فکر کرد....بی شک این یه پایان  خوش واسه سناریوی غمگینه دو روز اخیره..

نمی دونست که مانی گوش خوبی واسه شنیدن داره حتی نمی دونست که به مانی هم می شه این حرفها رو زد.....اینو هم نمی دونست که مانی هم حرفهایی واسه گفتن داره....

آسمون شب ابری بود  و بی ستاره اما رنگش صورتی بود...شاید به خاطره ابرها....

وقتی مانی اومد خونه کسی نبود...کامپیوتر هنوز روشن بود....زیر سیگاری هنوز کثیف بود......کاغذ ها هنوز رو میز تحریربودن...رفت سراغ کشوی پایین دراور...سیگارو مانی جوانا رو برداشت و همراه کاغذ ها توی کیسه زباله ی سیاه گذاشت درش رو خوب گره زد...خیلی دوست داشت همون شب کیسه رو بذاره دم در....اما نشد....تنبلیش اومد....شاید فردا صبح این اولین کار واسه ی انجام دادن بود...

                                                                                       کسری