امروز

 

-خب میدونی من یه سری شعر هم دارم...

-واقعا؟ یعنی شعر میگی؟

-اوهوم...از دوازده سالگی...

-چه نوع شعری؟

-هر چیزیو که حسم باشه بهش وزن میدم...دفتر شعرم تو کیفمه ....میخوای برات بخونم؟

 

جفتشون رو نیمکت های دانشگاه نشستن.مصطفی داره از رو دفترش شعر میخونه.گیتی با بی حوصلگی گوش میده...

-بی تو هوای سرد پاییزی هیچ نمیره..........انگاری که جغد شب توی دلم جون بگیره!

...

به تو که رسیدم دیروز بودی با من مهربون..........پس بگو بوسه چی شد اخه رسید ماه رمضون!

...

تن خشک دل من اب میخواد اب میخواد..........کفتر چاهی من چاه میخواد چاه میخواد!!!

گیتی ساکت مونده...مصطفی میپرسه:

-چه طور بودن...هان؟

گیتی یهو به خودش میاد...جواب میده:

-ها؟..اهان!خوب بود افرین...

-گیتی من احساسی دارم که قبلا نداشتم!

-چه با مزه...خب...همه ممکنه احساسایی پیدا کنن که قبلا نداشته بوده باشن...جملم درست بود؟!!؟

-این یه حس دیگست!

-چه حسیه خب؟

-عشق!

گیتی میزنه زیر خنده...میگه:

-جمع کن بابا....عشق!!!

-جدی میگم!!!

-کی هست حالا؟

-صاحب زیبا ترین چشمای دنیا!

گیتی خودشو لوس میکنه....با صدای بچه گونه میگه:

-نکنه منم؟

مصطفی خیلی جدی:

-اره خودتی!

.

.

.شترق!!!!!!(صدایی که طنینش کل محیط طبقه ی دوم ساختمون علوم انسانی یک.واقع در دانشگاه علوم تخقیقات تهران رو پر کرد!)

دست گیتی از چکی که به محکمی به صورت مصطفی نواخته بود درد الود بود!اما اون یکی دست دردی نداشت بنابراین.اون دست کیف گیتی رو بر میداره ...

گیتی از اون محل دور میشه و مصطفی بی احساس درد به دفتر شعرش نگاه میکنه...

 

دیروز

 

گیتی با پگاه صحبت میکنه...سوی نگاش به سمت گروهی از پسرای کلاسه...میگه:

-من از این پسره خوشم میاد...مث موشه...

-کی؟شاهینو میگی؟...خیلی ازگله که...

-نه احمق جون...مصطفی رو میشناسی؟اون مو شاخ شاخیه..خیلی بلاست پدر سوخته...

پگاه با ذوق:

-اره اون که خیلی جیگره!!!!

-میخوام برم باهاش حرف بزنم!

-دروغ نگو!شوخی میکنی؟مگه دوس دختر نداره؟

-نمیدونم...حالا منم که نمی حوام برم پیشنهاد بدم بهش که...میرم سر حرفو وا میکنم...

-به نظر من این کارو نکن ...

-نظرتو واسه خودت نگه دار...

 

پس فردا

 

پگاه عاشق شعرای مصطفی میشه...(نپرسین چه طور!!!!)...و قبل از اینکه مصطفی بهش پیشنهاد دوستی بده(راستشو بخواین مصطفی به همه ی دخترای کلاسشون پیشنهاد داده بود جز پگاه!پگاه این کارو میکنه!)

و مصطفی اینقدر خوشحال میشه که سراغ گیتی میره و با بیشترین توانش یه سیلی به گوش گیتی میزنه...(لازم به گفتنه!!!کهاز کلاس چهل ودو نفره ی اونا.سی نفر به مصطفی نه گفته بودن.یک نفر بهش پیشنهاد داده بود!یک نفر سیلی زده بود و بقیه هم پسر بودن!!!مشکل مصطفی هین بود که اون که سیلی زده هم میتونس بگه نه!)

حراست دانشگاه در یک تصمیم گیری دقیق گیتی رو اخراج کرد...از نظر اونا سیلی خورنده اصولا غلط میخورد که سیلی میخورد!

 

                               

                                                  کسری

 

*این داستان واقعی نیست

**الهام بخشم همکلاسیام بودن...تقدیم با عشق....  و البته کمال تشکر از همکاری صمیمانشون...

***من از گل وبلبلی نوشتن به شدت لذت الودم.....این اولین تجربه ام بود!