نور به چشمم خورد...سر وصورتم پر از خون بود.دماغم درد وحشتناکی داشت .....دور وبرم پر از اوار بود...بوی خاک تنها بوییدنی بود.کسایی که پیدام کرده بودن خارجی بودن...فکر کردم به فرانسه حرف میزنن...گفتم :

-چی شده؟

اما زبونشون رو نمیفهمیدم سعی میکردن تا اونجا که میشد اوارو از روم کنار بزنن...به دور و برم نگاه انداختم...همه جا خراب بود...زلزله...این اولین حدسم بود...پاهام درد وحشتناکی داشتن تحت فشار بودن ...بیشتر هم پای چپم....از جناغ به پایین زیر اوار بودم...به انگلیسی پرسیدم چی شده...بیشتر به اطلاعات احتیاج داشتم...اما انگار زبونم بند اومده بود...

earthquake!-

ختما فرانسوی بودن چون (ر)رو(ق)شنیدم

ifeel pain in my leg-

aha...good sign-

با هم صخبت میکردن و من چیزی نمیفهمیدم تا اینکه همون که بیبنیمو باند پیچی کرده بود بهم گفت:

-we have pomp...an..air pomp we push it..aa..below the ...we can..to...

دیگه گوش ندادم کنج کاو بودم که چه طور من رو بیرون میارن...و احساس ترس داشتم از این پمپ هوایی که میگفت...از این که کار نکنه!

تا اینکه صدایی شنیدم با لهجه ی اشنا...یه ایرانی...داد زدم...بلند!

-اهای..اهای...کمک!

خارجیا انگار میدونستن کمک یعنی چی...همشون به من نگاه میکردن...منم تند تند کمک میحواستم و دستامو تکون میدادم..تا بالاخره صاحب صدا اومد بالای سرم...پوتین سیاه ...لباس نظامی...ریش انبوه...پرسید:

-حالت خوبه؟

-پام درد میکنه....

رو به یه طرف دیگه داد زد:

-حاجی بیا طرف اینجاس...با اونا سر و کله نزن...

-کی میارینم بیرون؟

-همین الان!

-این فرانسویا که گفتن همین طوری نمیشه...پمپ میخوان...

-اینا فرانسوی نیستن..بلژیکین...با سگ پیدات کردن...حالا میگن بیرون اوردنت با دست خطرداره ...میگن صبر کنیم پمپ بیاد..پمپ اینجا نیست...

-کجاست؟

-فس فس میکنن..باید عجله کرد میدونی چقدر ادم هنوز موندن زیر اوار؟ما میاریمت بیرون....تو میخوای ما بکشیمت بیرون؟

-با چی؟پرسیدم پمپ کجاست؟

- با دست!

-کی زلزله اومد؟

-پریروز...

-دو روزه که دفنم؟

-اینا میگن دو روز بیهوش بودی...هوا بهت میرسیده...بنیه ات هم خوب بوده!خدا دوست داشته که زنده ای!

جوون بسیجی دو باره رو به کسی فریاد میزنه...که من نمیتونم ببینم.

-حاجی چی کار داری میکنی...اینجاس طرف...درد داره بنده خدا...

صدای حاجیو میشنوم که داره نزدیک میشه...

-میگن پمپ ندارن ...خطر داره...

من کنجکاو بودم حاجی که الان دیگه میدیدمش با چه زبونی با بلژیکیا حرف زده...جوون جوابشو داد:

-پمپ نمیخواد که..به بچه ها بگین بیان اینم مث بقیه درش میاریم دیگه.....

بعد رو به من میکنه...

-از پریروز تا حالا کم کم صد نفرو بیرون کشیدیم...خیلیا مرده...بعضیام زنده...

درد پا داره فلجم میکنه....

بسیجیا با هم حرف میزنن...بعد دور من جمع میشن قیافه هاشون خسته است. اثار بی خوابی پیداست هر کدوم یه ور من رو گرفتن...حالت تهوع داشتم...پام از همه بد تر بود...میخواستم بدونم کجا گیر کرده...حاجی اقاشون میاد دم گوشم میگه:

-اماده ای...خودتو شل کن...

-نمیتونم گیر کردم....دست خودم نسیت...

-بومی نیستی نه؟اهل بم نیستی؟

-نه از تهران اومدم...خبر نگارم...گزارش راجع به ارگ...

-ارگ با خاک یکسان شده...

-نه......

 

من هنوز ناباور بودم...اونا همه اماده ی شنیدن یک.دو.سه ی حاجی....

-یک........دو..........

باند بینیم باز شده بود...صورتم خونی....احساس درد پام به اوج رسیده بود احساس بدی داشتم...

داد زدم:

-ولم کنین.....

اما حاجی سه رو هم گفت ...بسیجیا فریاد کشیدن:

-یا علی ی ی ی ی !

صدای فریادم گم شد....صورتم پر از خون بود...بینیم درد داشت....کاملا اومده بودم بیرون...پاهام بی درد بودن اما....

من این نشونه ی شوم رو درک میکردم...اون جوون بسیجی راست میگفت. خدا دوستم داشت که زنده بودم...اما با نخاع قطع شده ..

.خب...

کی گفته خدا هر کیو دوست داره اون زنده میمونه؟

 

 

                                                                      کسری

*تقدیم به هموطنان مصیبت دیده ام ...به یاد از دست رفته ها.

**یکی از دریغ های زندگیم رفتن به بم و کمک بود که میسر نشد.

***این داستان واقعی است...البته برای تبدیل به داستان مجبور به اعمال تغییراتی بودم.

****با تشکر از دوست عزیزم...علی ...به خاطر کمک ها و اطلاعات ارزشمندش.