برای رهایی از شر ارواح شریر با ما تماس بگیرید
طبق دستور عمل کردم٫یک دور دور درخت زدم.......روبه روی حفره ی درخت ایستادم....روح شریری توی این درخته.......که به زودی توسط من گرفته می شه......شیلی کشور زیبایه.......همه ی کشورها به نظر من قشنگیه خودشون رو دارن.....اما من اینجا واقعا راحتم......تو هتل محل اقامتم.......خیلی راحتم......اونجا منو"آقا"صدا می زنن نه "سینیور"....نمی دونم از کجا بلدن........شاید قبل از من کس دیگه ای از ایران اینجا بوده....وقتی به سمت جنگل کوچیکdel rojas ماشین خواستم متصدی هتل نمی دونست کجاست....حتی موسسه ی کرایه ی ماشین هم چیزی از این جنگل نمی دونست....با این حال من به اونا فهموندم که خودم بلدم و لازم به بلد بودنشون نیست.......غذا های اینجا تنده و به مذاق من جور در نمیاد.......حتی کنسروهای ذرتشم تنده!!
با این حال روش نوشته شدهsweet corn.....شاید به ذائقه ی غذایی اونا درست شدن
با این حال می شه مزه ی تند غذاها رو تو غذاهای آشنا تحمل کرد ......مثل پیتزا......راننده ی بیچاره نمی دونست دارم به کجا می برمش....
شیلی مثل ایران خودمونه....ماشینهای کرایه ای فقط تو ۱ نوع هستن خیلی زحمت کشیدم تا جایی رو پیدا کردم که جیپ کرایه می دادن.....
اما شیب تپه به اندازه ای تند بود که حتی جیپ هم نمی تونست بالا بره....
با اینکه من شیلیایی نبودم با این حال ظاهرا دانستنیهای من از منطقه بیشتر از راننده بود برای همین براش کروکی کشیدم تا تو جاده ی سانتیاگو بیفته.....
این منطقه کاملا عاری از تمدن بود......قدیم تر ها....نزدیک به هزار سال پیش....سرخپوستهای زیادی اینجا بودن....اما الان نه..نمی دونم که چی انتظار منو می کشه....معمولا هم دوست ندارم بدونم......کی فکر می کرد کار من بشه شکار ارواح خبیث.....با این حال این کار بیشتر از هر کار دیگه ای منو ارضا می کنه.....از خودم راضیم.....اون زمان که تو دانشگاه مدیریت می خوندم فکر می کردم که تبت یا پرو برم....تو تبت بودایی شم......و تو پرو به مقبره های اینکاها سر بزنم.......بعدا به این نتیجه رسیدم که بودایی و مسلمان زیاد هم فرقی باهم ندارن.....چون این چیزیه که مربوط به انسان می شه.....بعد از اون تو هند با کسی آشنا شدم ٫ یک مرتاض....یک خردمند....روشنیده ای که راه منو مشخص کرد....خب نه من هندی می دونستم نه اون ایرانی یا حتی انگلیسی.....شاید هم می دونست.....اما من صدای اونو توی ذهنم شنیدم.......راه من اونجا مشخص شد........نزدیکpompei(بم بیی)روحی در دل سنگی جا خوش کرده بود آدمای تو اون منطقه......عملیات شیطانی انجام می دادن.........مثلا دختر باکره ای رو می دزدیدن به دور سنگ می گشتن......بعد به دختر تجاوز می کردن٫فصل آخر این برنامه پختن اون دختر تو خون خودش بود....به این نحوه که....رگهای گردن. مچ ها . پاها رو می بریدن همچنین عضله ی قلب رو از سینه در می آوردن بعد لاشه ی دختر رو تیکه تیکه کرده.....و توی خون می پختن..یه کم چندش انگیز هست اما واقعیت داره.....بعد گوشت پخته رو سرو می کردن به علت دور بودن از شهر پلیس دخالتی نمیکرد و اغلب خونواده هایی که دختران خودشونو از دست می دادن....خوشبختانه هیچ وقت نمی فهمیدن چه بلایی سر اون دختر اومده.....همه ی این اعمال و گسترش اونها در منطقه به روحی تعلق داشت که در دوران حیات در جسم مردی به شیطان فروخته شده و پس از از بین رفتن جسم در اختیار اون می موند.......شیطان هر بار از جهنم سوغاتی جدیدی برای ما می فرستاد.......و البته من تنها نبودم.....خیلی های دیگه مثل من تو سازمان کار میکردن....
اولین چیزایی که توی سازمان مشخص شد این بود که هر فیلمی که راجع به ماورالطبیعه دیدیم فراموش کنیم....ظاهرا هیچ شباهتی بین اون چیزایی که ما باهاش مواجه می شدیم واون فیلما نبود .....خب البته من تو هند اینا رو به عینه دیدم.........در حقیقت فیلمهای هالیودی مثل یک جک می مونن ...
من با روحی طرف بودم که هر بار موقع حمله باید حواسمو جمع می کردم که جسمم رو تسخیر نکنه .....در حالی که تنها سلاح من ایمان بود....نه سلاحهای آتش زا....نه صدای سوسک...
حالا تو این درخت یه چیز عجیب غریب دارم ........یه روح که جسمشو کاملا تسلیم قادر مطلق نکرده........در حقیقت جسمی رو همراه داره که حس نداره........اگه بخوایم یه نمونه ی عینی بگم باید بگم مثل زامبی ها از نظر ظاهر ........ولی نه به کندی اونها......و در نظر داشته باشید که اونها روح نداشتن جسد متحرک بودن....
اما این روح باهوشه و شیطانی .....یرای از بین بردن اون بین ادعیه قدیمی خودم گشتم اما چیزی رو پیدا نکردم........تا اینکه به یک دعای قدیمی سرخپوستی دسترسی پیدا کردم .....مضمون این دعا.......مثل دعا های دیگه ساده است اما چون کلام مقدسیه اثر خودشو می زاره.....حالا از بین حفره چشمای نارنجی رنگی برق می زنه.....به خودم مسلط می شم از کوله پشتی نایکم که از دوران دانشگاه دارم و الان تقریبا رنگ سیاهش تبدیل شده به بنفش!یه طبل کوچیک در میارم که به اندازه ی کله ی یه گربه بزرگه.....شروع می کنم به نواختن و خوندن ..
erate matore..li tore rore tore....erate matore li tore rore tore....
راستش این اوراد در هیچ زبانی معنا ندارن...با این حال مقدس و روحانی به حساب میان....شاید هم در زمان های دور معنا و مفهومی داشتن...فعلا وقت فکر کردن نیست...باید عجله کنم ...هر کاری زمان خودشو داره حتی فکر کردن...یاد جمله ی زمانی برای بریدن و زمانی برای دوختن می افتم...
روح بیرون میاد فضای جنگل مخوف شده... تیره و تار....رو به روی من می شینه و از درد به خودش می پیچه ......زیاد از دیدن قیافه اش خوشحال نیستم جسم متعلق به زنیه که جسدش باید پوسیده شده باشه...حالا فکر کنین همچین چیزی خیلی راحت با چشمای نارنجی رنگش رو به روی شما نشسته باشه و مشغول آه و نالهباشه... اونهم به صورت برهنه....من که نگاهش نمی کنم راستش سربالایی این تپه گرسنه ام کرده و نمی خوام اشتهام و از دست بدم .....البته...با وجودغذا های شیلیایی در حال گرسنگی هم اشتهامو از دست میدم... هر چه ناله هاش سوز و گداز بیشتری می گیره خوشحال تر می شم .....ماموریت بعدیم نقطه ای است تو مغولستان .........اما نه طرفهای چین بلکه نزدیکهای روسیه.......
شاید غذا های اونجا تند نباشه.........
کسری