کشتمش..یعنی با سومین ضربه مرد.از پشت حمله کردم.شاید چون نامردم.جه فرقی می کنه؟مهم اینه که اون مرده.تنها چیزیم که ناراحتم کرد همین حمله ی از پشت بود.وقتی اولین ضربه رو زدم تو پهلوش از درد به خودش پیچید صدای ناله اشم شنیدم.یعنی انقدر درد داشت که نتونست بر گرده؟شاید ۲تا ضربه ی بعدی از شدت ناراحتی بر نگشتنش بود.اولین ضربه جنبش فرق می کرد٫یه جور کینه بود.کینه از اینکه می دمش و بقیه نمی دیدن.مدتها بود منتظر اولین ضربه بودم می خواستم باور کنم هست آدمه زنده اس.اونروز که اون زن و با طناب جلوی من خفه کرد و بعد اعلام کردن زن خودکشی کرده داغون تر شدم...چشمهای از حدقه در اومده ی زن جلوی چشمام بود تقلا نکرد حتی اونم بر نگشت قاتلش و ببینه...ولی من دیدم.همچین کسی تو دنیای من نمی تونست وجود داشته باشه اگه بود پس چرا نمی دیدنش؟اگه نبود پس اون همه قرمزی خون که دستم. پر کرده بود چیو می خواست ثابت بکنه؟

اولین بار تو محوطه دیدمش...دوشنبه یک بعد لز ظهر باز دو در کرده بودیم و داشتیم ۴تایی به ملت می خندیدیمودیدمش درست روبه رو م وایساده بود بوی capitan blackتمام فضا رو پر کرده بود.پرسیدم:دانشگاه بی صاحابه ملت راحت سیگار می کشن؟نگار گفت:نمی دونم....حتما دیگه.فکر کردم دیدتش.حرفه ای سیگار می کشید.این و از کم دود بودن و پک های عمیق فهمیدم.آخه سیگار سبکی واسه تو دادن نبود.یعنی هر کس نمی تونه.از پشت شیشه های عینکش زل زده بدد د٫وسط چشمام.سر تا سیاه پوشیده بود.اون موقعها هوا گرمتر از پوشیدن کت بود.احساس کردم کجه..نه خودش گردنش..شایدم داشت کج کج نگاه می کرد...اما قیافه جدی اش به کج نگاه کردن نمی خورد...آره همون گردنش بود سبزه ام بود...باز نگام می کرد.خسته شدم هوار زدم:مرتیکه پایین نمیاد قورتم داد...مرجان زد تو پهلوم:هوی مگه بازاز ماهی فروشاس داد می زنی؟نگار پرسید کیو می گی؟به روبه روم که اشاره کردم سه تایی پخ زدن زیر خنده.مریم گفت:چیه تو چتی؟گفتم:غلط کردی مرتیکه به اون گندگی نمی بینی وایساده جلو شماره یک؟نگاش کردم.رو برو م بود نگاش کج بود با یه لبخند کج.مرجان به رو به روش نگاه کرد:توهم زدی بابا چی می گی گل کاغذی رو می گی؟پرسیدم مسخره ام کردید؟برم وایسم کنارش؟نگار زد تو شوخی :آره بابا فهمیدم کیو می گی.همون خوشتیپ رو می گی دیکه؟آره خوب جیگریه برو باش دوس شو.بهش گفتم دهنشو ببنده

 

بعد از اون ۳٫۴ بار دیگه ام اصرار داشتم که هست و بچه ها می گفتن نیست....بی خیال قضیه شدم....بچه ها فکر کردن ماله دنده خل چلیمه من فکر کردم ۳تایی گذاشتنم وسط.اما مسئله این نبود مسئله این بود که تقریبا هیچکس نمی دیدتش..کاریم نداشت فقط نگاه می کرد واسه همین بی خیالش شدم.تا اینکه اون زن و کشت جلوی چشمای من زن و نمی شناختم اما هر چی بود تنها شاهد  ایت قتل بی محاکمه بودم....حس وظیفه و انتقام بود که تمام وجودمو گرفته بود.دفعه بعد پشت نماز خونه ی آقایون دانشگاه دیدمش...حالا مطمئنم که ضربه اول بری احراز وجودش بود.....بالا سر مردی که نمی شناختم...گرمم بود عرق کرده بودم....کاتر خونی که تو بدنش مونده بود کشیدم بیرون خون گرم دستهامو پر کرد.با ضربه اول خونش پاشیده بود تو صورتم....حتی گسی خونشم چشیدم...شیرین بود و گرم......مزه ی شیرین انتقام بود..حس موقعهایی رو داشتم که مسئله ی سخت ریاضی رو حل می کردم.....به مرجان smsدادم بیاد پیشم....دستمو کشیدم به صورتم از لیز خوردن خون رو صورتم لذت می بردم..مرجان زود اومد....قیافه اش هنوز یادمه....داد زد چی کار کردی با خودت...نمی دونم دستم چرا بریده شده بود...دستشو گرفتم:حالا می بینیش اینجاست مرده زیر پاته می بینیش مگه نه؟دستش یخ کرده بود...همه چیز سریع پیش می رفت...حراست...۱۱۰...پاسگاه ...بابا.... مجبور شدن تو زندان پاسگاه منو نگه دارن.هر چی بود من به قتل اعتراف کرده بودم اما می گفتن پرونده مقتول نداره....قاضی پرونده وفتی دید رد وحرفام پافشاری می کنم منو متهم به استفاده از قر صهای روان گردان کرد  .لی من استفاده نکرده بودم....و حالا ۲٫۳ ماهی می شه که اینجام....دیگه به وجود افراد اعتقاد ندارم.حتی مامان بابا مرجان یا بقیه.....البته قرصهای جدید کمکم می کنه با همشون حرف بزنم و بهشون اعتماد کنم.....تنها چیزی که اذیتم می کنه حسیه که مثل خوره به جونم افتاده...گرچه بارها به خاطر قتل خودمو سر زنش  کردم....اما عجیب چند وقتیه دلم هوس شیرینی و گرمی خون کرده.....به نظرتون کاردهای میوه خوری به خوبی کاتر می تونه با ۳ ضربه بکشه؟هرچند مهم تعداد ضربات نیست تنها مهم گرمی و شیرینیه خالی تو زندگیمه....اینجا آدمهای زیادی هستن که هم کج راه می رن هم کج نگاه می کنن هم کج می خندن.........

                                                                                                                    مهسا