بشقاب سوم
خم شدو جورابهامو بکنم زدم زیر کفشهام که روی هم افتاده بودن حوصله مسافرت نداشتم.مثل همیشه مانتو و روسری روی مبل دم در .چه فایده وقتی که نیستی غر بزنی اینارو بذار سر جاشون بذارم تو جالباسی؟قیافه ی خانوم دکتر هنوز جلوی چشمامه...پاهام دل دل می کنه.در اتاق خواب رو که باز می کنم بوی عطرت می زنه تو دماغم...یه چیزی تا توی گلوم می زنه بالا و بر می گرده.در اتاق خواب و می بندم چشام پر اشک می شه...باز یه چیزی تا توی گلوم می زنه بالا و ..اینبار بر نمی گرده..می رم سمت دستشویی تلفن زنگ می زنه.... عق می زنم....۱ زنگ..عق می زنم...۲زنگ...عق-زنگ
زنگهای تلفن قطع می شن....صورتم و می کنم زیر آب سرد...بر می گردم تو اتاق...گل سر آبی رو می ذارم کنار آیینه خیلی وقته که نوشته های روی آیینه پر رنگ نشدن...یه دونه دیازپام...یه لیوان آب ...سرم و تا ته می کنم توی بالشت...لحاف و تا زیر چشام می کشم بالا...بالش و لحاف بوی تنت و می ده چشام می سوزن...قبل از اینکه فکر کنم خوابم می گیره
*********
آفتاب سر ظهر می خوره توی صورتم....از آخرین باری که alarmساعتو offکردی سه روز می گذره....آخرین بار بار که ساک بستی نشستی روبه روم که:مطمئنی؟چشمهام یخ زده بود. سرمو تکون دادم چشمهات قرمز بود.....می شینم روی تخت چشامو که فشار می دم ستاره ها جلوی چشام می رقصن...پا می شم گیج می خورم...ژاکت سرمه ای رو از رو صندلی بر می دارم گل سر آبی رو از کنار ایینه...نگاهم و از آیینه می دزدم انقدر که همه جا هستی من همش باید نگاهمو بدزدم...به قایم باشک بازی خودم می خندم....
توی آشپزخونه جای لیوان شیر و بشقاب بیسکوییت که صبحها می ذاشتی خالیه...سر یخچال می رم...یه لیوان شیر...کابینت اول دست چپ ۲ تا بیسکوییت مادر...پنجره رو که باز می کنم سرما می زنه توی آشپزخونه ساعت نزدیکای ۱ رو نشون می ده....اگه اونوقتها بود سر ۱ زنگ می زدی...دختر همسایه روبه رویی داره می دوه باز دیر کرده...دستشو تکون می ده و داد می زنه:سلام خاله...واسش دست تکون می دم...یه گاز به بیسکوییت مادر ...اگه همون سال اول بچه دار شده بودیم الان بچه ی ما هم بر می گشت خونه...لیوان شیر و سر می کشم...دهنم ترش می شه...یه چیزی تا توی گلوم میاد بالا و بر می گرده....چشهام پر اشک می شن.لیوان شیر رو می ذارم روی طره پنجره...باز یه چیزی تا توی گلوم میاد بالاو اینبار بر نمی گرده...به سینک آشپزخونه پناه می برم...تلفن زنگ می زنه....عق می زنم یه زنگ....عق می زنم دو زنگ....عق-زنگ.......زنگهای تلفن قطع می شه باد سرد می زنه توی صورتم....تو بودی؟معلومه که تو بودی........زنگ زدی که باز داد بزنی چته؟چرا عوض شدی؟بچه نباش....بغض می کنم..من عوض شدم یا تو معلومه تو....داد می زنم حوصله زر زر کردناتو ندارم....شاید اگه با خودم حرف نزنم صدام یاد بره...می شینم پشت میز آشپزخونه اثر قرصه شاید که من اینقدر خوابم میاد.چشمهام می سوزن......
******************
باد می زنه و لیوان شیر پخش می شه کف آشپزخونه...سردمه تمام تنم می لرزه........پنجره رو می بندم.....و به تلاش احمقانم لبخند می زنم...
تو خونه راه می رم...به قاب عکست نگاه می کنم می خندی چشمات بیشتر قاب عکس و کج می کنم روی میز...قبلا ها محکمتر بودم..همیشه می گفتی چشات موقع گریه خوشگل ترند.......جلوی آیینه ی دم در به خوشگلی چشام می خندم...موهام تو گل سر آبی گره خورده...دماغم قرمزه.ماله سرماست...ساعت داره به ۸ نزدیک می شه ...عادت همیشگی دم اسبی موهامو مرتب می کنم..مانتو رو سری رو آویزون می کنم کفشهارو جفت می ذارم گوشه جا کفشی و جورابهارو می ذارم توش.چرا نیستی؟بغض می کنم .ته دلم غش می ره.می رم تو آشپزخونه خرده شیشه های لیوان و جمع می کنم...روغن ماهیتابه و یدونه تخم مرغ..حالا که قراره واسه همیشه نباشی از این به بعد فقط غذای مجردی...ساعت آشپزخونه سر ساعت ۸ زنگ می زنه اون موقعها معنیش این بود که میای اما حالا...بوی روغن سوخته می زنه توی دماغم...عق می زنم...صدای در میاد..عق می زنم...صدای قدمهات میاد...عق می زنم...صورتمو می کنم زیر آب سرد..توی چارچوب در وایسادی..می خندی چشمهام می سوزن...می گیی :تخم مرغها رو ۲تاش کن بشقاب سوم و من می ذارم.....
مهسا(شهریور ۸۴)