سقوط
بالا پشت بوم سردی بود...برای اون این دفعه اول بود که به بالا پشت بوم جایی می رفت.
شلوارکش پاش بود با یه تیشرت که آستیناش ناشیانه بریده شده بود...توی کمد لباسای تو خونش پر بود از شلوارهایی که با بی سلیقگی و بی دقتی پاچه هاشون بریده شده.این تز چند بارم روی تیشرت هاش انجام شده بود.
صدای دم پایی روی ایزوگام صدای ناخوشایندی بود که هر وقت بهش فکر میکنم مور مورم میشه.
آسمون میخواست بباره اما نمی بارید...مردد بود.منظور من در اینجا دقیقا قهرمانمونه که به روی پشت بوم اومده و شما باید از اسم احمقانه این نوشته حدس بزنین که یکی قراره سقوط کنه و من خوشحالم که بهتون بگم اون شخص من نیستم البته...من منظور دیگه ای هم از مردد داشتم:اینکه آسمون هم در باریدن مردد بود...حتی خودمم در نوشتن این سطور مرددم...چون اصولا اگه خودمم قاطی داستان کنم عده ایی فکر میکنن نکنه من واقعا فکر میکنم بامزم...یا اینکه فکر میکنن من برای نو آوری حاضرم دست به کارای شنیعی بزنم که البته این طور نیست..یا ختی کسایی بودن که فکر کنن این اتفاق ها واقعا افتاده و البته انها اشتباه میکنن...با این حال من اینجا مردد بودم که برم و به دوست خوبمون کمک کنم که هولش بدم پایین یا نه...
***
-شما سرطان ریه دارید...
در جا خشکش زد.چرا من؟سوالی بود که از خودش میپرسید.جایگاه خدایی که براش نماز می خوند داشت محو میشد.
خدا مشکلات اونو میدونست.خونه نشینی پدر.خستگی مادر.هزینه هایی که عمل قلب براشون داشت و ....کی حال و حوصله شیمی درمانی رو داشت؟!کی پولشو داشت؟ببینید همهء ما کم و بیش به خدا اعتقاد داریم.در صورت غیبت خدا زندگی چیز جالبی نخواهد بود..شاید خود من دیوونه بشم البته خدا وجود داره و اگه شما فکر میکنین وجود نداره اشتباه میکنین حرف منو که دانای کل هستم جدی بگیرید.البته این طرز خبر دادن نا خوشاینده...این دیگه چه دکتر احمقیه.البته من به اون این حق رو میدم که به همین وضع فجیع خبر بده به بیماراش...چون از خیلی چیزا آگاه نیست ولی من هستم چون دانای کل هستم...در حالی که اون حتی دانای جزء هم نیست.!
--من تازه سیگاری شدم.چطور ممکنه...؟
-خب...وضعیت مساعد بود...اینجا(اشاره به عکسهای ریه)...
از اون به بعد دیگه پیش اون دکتر نرفت...اما من رفتم...راستش من به عنوان شغل دوم قتل های سفارشی انجام میدم.به این صورت که شما با من تماس میگیرید و این موارد و مشخص می کنید:
۱.فرد مورد نظر.
۲.علت قتل
۳.آلت قتاله
۴.وآدرس که خیلی مهمه
من هم برای شما مواردی رو مشخص میکنم:
۱.نحوهء رساندن پول به دست من
۲.اینکه من بچه ها و افراد پیر رو نمیکشم
۳.زجر کش هم نداریم
خلاصه اینکه چند وقت بعد از این قضایا من مامور شدم که اون دکتر رو به قتل برسونم و وارد مطبش شدم.
***
حالا یه ماه گذشته و واقعا داره بابت ریه اذیت میشه...(یک ماه از وقتی که به دکتر رفت.)
میره نوک پشت بوم و تو ذهنش دنبال جملهء مناسب میگرده:
-خدایا چرا وجود نداری؟
من به آسمون نگاه کردم...یه تصور احمقانهء ما آدما اینه که خدا از آسمون بهمون نگاه میکنه اما ...قهرمان ما به پایین نگاه میکنه...
و میپره...
من اون قدر شجاع نبودم که به پایین بپرم در عوض با سرعت از پله ها پایین اومدم و اولین نفری که فهمید میشه از طبقه پنجم بدون ابزار بدل کاری سقوط کرد و نمرد من بودم.!
***
دیدن نزدیک شدن به سطح زمین خیلی سخته و چشم هاشو بست
...من هر چی گوش هامو تیز کردم فریادی نشنیدم ... بعد از سقوط که بالای سرش وایستاده بودم تنها صدای ناله هاشو میشنیدم...
کوری براش زجر آور تر از قطع نخاع-اونم از نوع کمر به پایین- بود...اما کوری یه جنبهء مثبت داشت و اون ندیدن صورت دفرمه شدش بود.
هر چند با لمس کردن حدسایی پیش خودش زده بود.اما من هنگامی که پیشش بودم خیلی سخت میتونستم مستقیم به صورتش نگاه کنم.به نظر میرسید در قسمت هایی بافت استخوانی کاملا از بین رفته باشه و البته که چنین چیزی امکان نداره و من هم دارم میگم به نظر میرسید...اما والدینش نمی ذاشتن تو مطب بمونه و به حرف پزشکا گوش کنه...با این حال والدینش نمی دونستن که من مدام تو مطب هستم...و حتی نمی دونستن من می تونم پل ارتباطی مناسبی با پسرشون باشم...اما من خودم نخواستم که پل باشم.
می دونین موضوع جالب چی بود؟موضوع جالب این بود که سرطان ریه از بین رفته بود...
و این حتی باعث تعجب من دانای کل متبحر تو همهء موارد شد.
هیچ توضیحی ندارم... میگم که اگه تو این موارد کسایی مثل خدا رو دخالت ندیم به دیوانگی میرسیم.
***** ***** *****
چیزایی که تو ضبط صوت ضبط کردمو چند بار گوش میدم.این نوارو باید بدم به آقای بزرگمند در نشر آتیه اون قول داده که این نوار های جدید و نوشته های دورهء بینا بودنم رو به ویراستار هایی بسپاره تا اونا روشون کار کنن...حتی تصور اینکه کتابی از من چاپ بشه و من نتونم بخونمش آزارم میده...
چند وقتی هست که دارم بریل رو تمرین می کنم راستش به خاطر اون تصادف خوب نمی تونم تکلم کنم...لذا شنیدن صدام از ضبط صوت یه کم آزار دهندس.
مادرم رو صدا میزنم...باید به دستشویی برسم ولی نمی تونم آخه صندلی چرخ دارم به میز گیر کرده.
نمی دونم به کجاش گیر کرده...تحمل اینکه دیگران تو رو به جایی که نمی دونی کجاست هدایت کنن مشکله...دلم برای درد سینم و سرطان تنگ شده...بعد از اینکه کلیهء اشیای نوک تیز خونه جمع آوری شد حتی نمی تونم رگمو بزنم...اما من از دوران درمان آسمم یه سرنگ دارم...تا حالا آمپول هوا رو امتحان نکردم...
بعضی وقتا فکر میکنم که چرا خدا وجود نداره؟
کسری
*داستان اولیه تلخ تر از این بود...منظورم نسخه های دوم و سومشه.