آروم دستمال زمین شور رو گذاشت توی سطل و مواظب بود آب سطل ازش بیرون نریزه....همیشه معتقد بود هیچ چیز جای دستمال و آب کف رو برای پاک کردن پارکت نمی گیره...گره روسری شو که سفت کرد صدای بسته شدن در اومد...با ناراحتی به ستاره که باکفش روی زمینی که تلزه تمیز کرده بود راه می رفت نگاه کرد...ستاره گفت:سلام زهره خانوم.مامانم کو؟با سر جواب لامش و داد و گفت:تو آشپزخونن...ستاره دوباره تمام مسیری که اومده بود برگشت و به آشپزخونه رفت...خم شد و به آرومی جای پای ستاره رو دوباره پاک کرد....به آشپزخونه رفت...سعی کرد خودشو به اون راه بزنه که جای کفشارو کف آشپزخونه نمی بینه

-خانم شکیبایی دیگه با من کاری ندارین؟خانم شکیبایی ظرف غذا رو داد دستش که ستاره گفت:راستی مامان می دونستی امروز ولنتاینه؟و با دیدن قیافه ی مامانش ادامه داد:روز دوست داشتنه دیگه...هر کی واسه کسی که دوستش داره کادو می خره....

ظرف غذا رو گرفت دستش و تا اومد پول رو برداره داد خانم شکیبایی رفت بالا:تو باز با کفشهای زهرماریت اومدی تو خونه .کوری مگه...نمی بینی خونه تازه تمیز شده؟مرده شور همه قرتی بازیا رو ببرن که آدم با کفش پر از کثافت تو خونه راه نره...

ستاره کفشهاشو کند و زهره خم شد و دستمال و سطل رو برداشت....

                                    *************

تمام مغازه های پاساژ قرمز رنگ بود...روی شیشه های مغازه ها پر از قلب و نوشته های قرمز....توی یکی از مغازه ها رفت و به ردیف خرس و قلب خرهای تو مغازه نگاه کرد....چندتا دختر با فروشنده سر ۳۰ تومن و ۳۵ تومن بحث می کردن....فروشنده گفت:بفرمایین خانوم؟هول شد برگشت:یه کادو می خواستم واسه ..و....واسه شوهرم.چادرشو سفت کرد و نگاهشو ازنگاه فروشنده که حتما به کبودی زیر چشمش نگاه می کرد دزدید

-تا چه قیمتی می خواین باشه؟

همه ی پولی رو که خانوم شکیبایی داده بود گذاشت رو میز

-چیز خاصی تو نظرتون نیست؟

سرشو تکون داد

                                     ****************

از اتوبوس پیاده شد.مثل یه بچه ی کوچولو ذوق زده بود...دوباره همون کوچه باریکهایی که تا خونه می رفت...اینبار زودتر رسید...ظرف غذا و جورابهایی که از خیسی کوچه خیس شده بود رو گذاشت رو بخاری نفتی...جعبه کادو رو گذاش جای همیشگی که حمید می نشست...موهاشو باز کرد و بیشترشو ریخت روی کبودی چشمش...منتظر نشست و مشغول بافتن پلیور عید حمید شد.....صدای در اومد...پاشد سلام کرد و با ذوق به حمید نگاه کرد...حمید نشست به جعبه نگاه کرد:این دیگه چیه؟در جعبه رو باز کرد...زهره با ذوق گفت :امروز روز دوست داشتنه منم اینو واست خریدم...حرفش تموم نشده بود که اولین سیلی اومد توی گوشش-فکر کردی پول علف خرسه...که واسه من از این قرتی بازیا در میاری...............بقیه حرفشو نشنید نخواست بشنوه...دست جلوی صورتش گرفت و آروم منتظر شد مشت و لگد ها تموم بشه...کبودیه زیر چشمش درد می کرد..از زیر دستش به دختر و پسر مجسمه نگاه کرد که سرشون از هم جدا شده بود....

                                *******************

بیرون سرد بود...سیگار نم کشیده رو از کنار پنجره برداشت...دیر روشن شد بوی توتون آب زده رو می داد...بوی قلیون...بوی عزیز خانوم...بوی عصر تابستون...بوی شمعدونیهای کنار حوض...بوی بچگی

یه پک زد و به پیت نفت کنار حیاط نگاه کرد..تازه پر شده بود...صدای حمید بلند شد:زهره.....زهره...بیا یه لقمه غذا بده زهر مار کنیم مردیم گشنگی.رفت تو ظرف غذا رو از رو بخاری برداشت ریخت تو بشقاب و گذاشت جلوش.نگاهش کرد.غذا که می خورد مثل خرس می خوابید..شروع کرد با دهن پر حرف زدن:رفت واسه من مجسمه خرید قیمت خون آقاش که چی روز دوست داشتنه.ها؟نکنه دلت می خواس منم مثل اون پسره که دختره رو بغلت کرده بغلت کنم؟نه خیلی هم خوشبویی؟بو شیشه پاکن می دی.اگه خیلی خانوم بودی شیشه های این قبرستون نبتی و گند زده نبود......

دیگه گوش نکره.فکر کرد یعنی تو مغازه هم بوی شیشه پاکن می داد؟

                                       ************
حمید مثل خرس خواب بود..پیت رو برداشت  آروم ریخت روی لحاف حمید...نگاهش کرد پیت رو گرفت بالای سرش..چشماش از نفت سوخت دیگه مطمئن بود بوی شیشه پاکن نمیده.اولین چوب کبریتو روشن کرد لحاف و حمید گر گرفتن...دومین چوب کبریت...دامنش می سوخت خودش هم...

                             *****************

حمید داد می زد:بی پدر سوختم...لعنتی آتیش گرفتم....تمام تنش می سوخت...سرش گیج می رفت و جلوی چشماش پر از ستاره بود..فکر کرد هیچ وقت با کفش تو هیچ خونه ای نرفته.........

                                                                           مهسا