چه چیزی باعث میشود تا یک عکاس پیر یادش برود روی ناهارش نمک بپاشد؟
عکاس پیر در عکاسی را باز میکند...بعد از روشن کردن چراغ ها زمین را ته میکشد...پس از تمیز کردن زمین به منظور نوشیدن چای به آشپز خانه ی کوچک کنار تاریکخانه میرود.در حالی که حواسش پی صدای قل قل کتری است با دقت روزنامه اش ا باز میکند خدا مادانست که چقدر از روزنامه های تا خورده و پاره متنفر است.
صبحی خلوت.
برای خارج کردن تفاله های چای از دهانش دستش را به درون دهانش نبرد...اما آن ها را قورت داد.
به اتاق عکاسی میرود نیم نگاهی به کل اتاق می اندازدعکس بچه هایی که روزگاری با والدینشان به آنجا آمده بودند را از نظر می گذراند وبه نظر او همه ی آنها به نوعی بغض فرو خورده ای داشتند...او فکر میکرد بهترین عکس از آن پسرکی بود که لبخند کم رمقی داشت و نگاهی عمیق چاشنی آن لبحند.
عکاس پیر تا حوالی ظهر کار خاصی جز وررفتن با روزنامه اش که در آخر بر اثر وسواس زیاد پاره شده بود...ودر اوردن تفاله های یک لیوان چای دیگر-این بار با دخالت دست-نداشت.
سر ساعت یک سراغ فریزر کوچک اشپز خانه ی کوچک عکاسی کوچک رفت و یک بسته ی کوچک گوشت چرخ کرده که این گوشت هم گوشت گوسفندی کوچک که از علف های کوچک-یا شاید کوتاه-چمن زاری کوچک تغذیه میکرد را از فریزر در آورد...پیش خود گفت یک ساعت هم بیشتر لازم است تا یخ این بسته گوشت چرخ کرده اب شود...نا خود آگاه به ساعتش که از پدر بزرگش گرفته بود نگاهی انداخت.
***
-این ساعت رو هفته ی پیش خریدم نوئه نوئه...
-من ساعت نمیخوام
-این یه یادگاریه...کسی نمیتونه یادگاری کس دیگه ای رو نپذیره...چون..این خلاف ادبه!!!
-من یه سه پایه برای دوربینم میخوام...میتونم یادگاریتون رو بفروشم؟
-هیچ یادگاریی نباید به فروش بره ... فروش یاد گاری باعث شور بختی میشه
-شور بختی یعنی چی؟
-یعنی بد بختی...
-شور یعنی بد؟
پیر مرد که داشت نفسهای آخرش را میکشید تمام توانش را جمع کرد و گفت:
-نه!
-پس یعنی چی؟
-یکی رو صدا کن... نفسم باز تنگ شده...
- کی رو؟
-هر کی رو!!!!
-مثلا؟
پیر مرد با خودش اندیشید که درخواست از بقیه برای تنها ماندن با نوه ی آخرش اشتباه محض بوده مخصوصا اگر نوه ی آخر یک شخص زبان نفهم هم باشد.
پیر مرد فکر این را میکرد که در بیمارستان بمیرد...اما هیچ وقت فکر نمیکرد آخرین کلمه ای که میشنود( مثلا) باشد.(میخواست) با تمام قوا فریاد بزند:
-آهای پرستار بیا و این بچه ی تخس پدر سوخته رو ببر بیرون...به همراهانم در بیرون اجازه ی ورود بده...یک ظرف عسل با خود بیار تا قاشقی از عسل به هر کدومشون بدم مثال های زیادی از زندگی شیرین آماده کردم...یک ظرف هم مخلوط آب و جوش شیرین بیار که از تلخکامی هم مثال هایی در ذهن دارم...کاغذی بیار تا وصیت نامه ام رو تغییر دهم...به دختر اتاق کناری بگو که برای اون و شوهرش آرزوی نیک بختی و بهروزی دارم ...راستی این خانوم که بالای سرمه...بهش بگو من به فرشته ها به خصوص فرشته ی مرگ ...بی اعتقادم.
حتی اگه تمام روز رو بزک کرده باش تا دل من رو ببره...اما به خدا که هیچ جای من رو نمیتونه که ببره!!!!
بهش بگو من گرگ بارون دیده ام ...سه تا زن و چهار تا معشوق داشتم
سی فرزند دارم که نوزده تای آنها نا مشروعند و پنجاه و دو نوه دارم!!!!
املاک من اوونقدر گستردن که به ازای هر روز از هر سال دختری از زیبا ترین های دهم...حاضر به هم آغوشی با من میشوند!!!!
به این فرشته بگو...من به خدا اعتقاد داشتم چون او به من اعتقاد داشت....من اونو دووووست داشتم چون اون منو دوست داشت...اما بگو که من برای او فرشته ی مرگ نفرستادم و نخواهم فرستاد...
با این حال او فرشته اش را فرستاده!
تازه اگه قرار بود فرشته ای بفرستم....او را میفرستادم تا جان تو را بگیرد پرستار....و خودش پرستاری من رو بکنه....چون اون اختمالا نه چاق ...نه زشت....و نه دارای اخلاق زشت نیشگون گرفتن میبود!اخم هم نمیکرد!!
اما پیر مرد با اینکه میخواست اینها را بگوید نتوانست...کودک با چشمانی باز به فرشته ی مرگ نگاه میکرد.
***
عکاس به خودش آمد پیش خود گفت :من حتما نابغه بودم...از اون سن عکاسی میکردم...
یادش آمد که دوربینی به گردن داشت و با آن دوربین از همه چیز عکس میگرفت...اما الان باید تخم مرغ ها را به داخل گوشت که در ماهیتابه جلز و ولز میکرد میریخت...با اینکه افکاارش در گذشته سیر میکرد...غذایش نسوخت اما از یاد برد تا نمک روی آن بپاشد.
کسری