به  پویا با تمام نگرانی ها:

 راوی می گه:صورت صافش قرمز بود

  از عصبانیت شاید هم گرما.دور تا دور یقه بلوز قرمزش عرق کرده بود...تند تند چرخ رو می چرخوند و سعی می کرد به نگاههای آدمهای اطرافش توجهی نکنه....سرعتش زیاد بود...عاقبت چرخ توی یکی از هزارتا چاله گیر کرد.چپ شد.صورتش از داغیه آسفالت کف کوچه داغ شد.کف کوچه بوی لاستیک می داد.قیافه خندون شهردار شهر که دیروز خیلی مسئولانه لبخند می زد و روبان قیچی می کرد جلوی چشمش اومد.سمت چپ بدنش تا کمر درد می کرد کمر به پایین حس نداشت.چرخ ویلچر هنوز توی هوا می چرخید.با صدای ناله چرخ می شد هزار بار مرد و زنده شد.چشمهاشو بست و فکر کرد ۱۷ ساله زندگیش اونی که باید و می خواست نیست...از ۳۴ سال زندگیش هیچی نفهمیده بود.بغض کرد.صدای باباش تو گوشش زنگ می خورد:"تو جوون این مملکتی باید بری .گذشته از اون سربازی آدم و مرد می کنه"به همه ی آدمهایی که سربازی نرفته مرد شده بودن فکر کرد.می تونست یکی از اونها باشه.با صدای دختر به خودش اومد:آقا کمک می خواین؟نصف صورت دختر رو چادر سیاه پوشونده بود.به پشت روی زمین خوابید و با تعجب نگاهش می کرد:چطور می خوای کمک کنی من نامحرمم.دختر با تردید دستش و دراز کرد و گفت:وظیفه ام حکم می کنه.دستهاشو ستون بدنش کرد و نشست.وظیفه بابا هم یه روز حکم کرد منو بفرسته برم جنگ...وظیفه شرعیش حکم می کنه...من نمی خواستم می شدم نرم اما وظیفه شرعیش حکم می کرد .دسته های ویلچر رو گرفت و خودشو بالا کشید:رفتم که مرد بشم...حالا هم حکمم اینه که تا آخر رو این صندلی بشینم...می بینی این وظیفه شرعی حکمهای جالبی می کنه....حالا شاید مرد شدم...انگار نمی شد بدون این صندلی مرد شد...حالا خیلی وقته که بابام به مردونگیم افتخار میکنه....

چادر از رو صورت دختر کنار رفته بود...احساس سبکی می کرد...صدای ناله چرخ تمام کوچه رو پر کرده بود............

علی شریعتی می گه:امروز وامشب دستم به قلم نمی رود.پنجه هایم به حال خود نیستندبه فرمان من نیستند.بیهوده می کوشم آرامشان کنم.رامشان کنم.یکباره غافلگیر شده اند

 گیجند گیجم.نمی توانم ساعتها خود را پشت میز بنشانم و هی بگویم:بنویس٫کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند٫شنا می کنند و به رقص آمده اند که هیچ کدام دم به دست نمی دهند.....

من می گم:

خیلی سعی کرد داستانو ادامه بدم..نشد..گیجم...واقعا گیجم و بیشتر از اون نگرانم.نگران همه ی پسرایی که می شناسمشون و سربازی نرفتن.بیشتر از همه ی اونها پویا..۱ سال از درسش مونده و من می ترسم خیلی زود دیر شه واسه نرفتنش...خیلی   های دیگه ام هستن جز پویا..من نگران همه ی اون خیلی هام..نگران اتفاقیم که شاید قرار نباشه بیفته...نمی دونم از خدا بخواهم تا کی تا چند سال این اتفاق نیفته...شاید همش یه بازیه مسخره باشه اما من نگرانم...می ترسم یکیشون از قلم بیفته...می ترسم...از ترم ۷-۸ شدن پسرایی که می شناسم...از قبول نشدنشون از سن پدراشون...از تک فرزند نبودنشون...از صداهایی که هر چند وقت یکبار از اطراف همین نزدیکیا به گوش می رسسه...ترسو شدم...هوای اینجا بوی خاک آتیش گرفته...بوی باروت بوی تفنگ بادیه پیام ظهر تابستونو می ده...شاید چون نزدیک چهارشنبه سوریه...

شاید داستانم واقعا پایان نداره...بی سر و ته....من حتی نگران

 قهرمان بی نام داستانمم...شاید یه روز یه جا این داستان تموم شه...شاید تو بتونی تمومش کنی...هر جور که دوستش داری تمومش کن...با بهترین یا بدترین اتفاقها.........

 

                                                                  مهسا