به کاغذ زردم نگاه میکنم...زردیش منو یاد شله زرد می اندازه...

سیگارمو در میارم نمیدونم چرا عصبیم...عصبی بودن خوب نیست...ممکنه...خراب کنم...

مخصوصا الان...تو این موقعیت...

مبلغ پیشنهادی خیلی بالا بود..نمینونستم رد کنم...دارم راجع به اون مادر به خطایی حرف میزنم که کارو بهم داد...

آره اون بی پدر همچین پول خوبی بهم میده که نگو و نپرس...من هم قبول کردم قواعدم رو بشکونم...زجر کش رو میگم...قراره سر ببرم...

تا حالا از این کارا نکردم...اما حدس میزنم به شلنگی چیزی احتیاج داشته باشم واسه انعقاد خون...

نمیشه که من برم تو اون خوکدونی سر یکی رو جدا کنم و بعد مث یه ((موش خون کشیده)) بیام بیرون...بعد یه تاکسی بگیرم و برای راننده تاکسی بگم که اینها همه شون سس قرمزن که به سر و صورت من ریخته شدن...نه نمیشه...اون احتمالا بخنده و یه بیلاخ تحویلم بده...

اون وقت زرتی هر چی پلیس ملیس تو شهره میافته دنبالم...عکسمو شطرنجی تو روزنامه ها و اینجور دم و دستگاها نشون میدن...میگن من اشرارم!!و از این حرفا شایدم وصلم کنن به موصاد و پوصاد و هر چی شر و وره...بعد بگن که فلانی رو هم من ناکار کردم....

 عصبی بودن خودش کم بود حالا درد بیضه هم اضافه شده...نمیدونم چه مرگشه...وقت و بی وقت درد میگیره...

واقعا همه ی زنای عالم  این شانسو داشتن که از این دم و دستگاها ندارن...

نفس آدم میره...بد تر از این درد وجود نداره...

تو کاغذم نوشته...هر چی میخوای بردار...مردک مادر به خطا فکر کرده من دزدم...

عجیبه...زرد و آبی باید سبز رو تشکیل بدن...

با اینکه روی کاغذ با خودکار آبی نوشته شده...سبزی در کار نیست خود خود آبیه...از آبی بدم میاد...از چیزای گول زنک مرموز بی پدر و مادر بدم میاد.

میدونی مث شیر میمونه که شفاف نیست....

حتی شاش آدم هم شفافه باید هم اینطور باشه...شیر اصلا خوب نیست ...

***

-----یک ساعت بعد-----

توله سگ خودشو کشته بود... شوکه شدم...بیضه هام داشتن جدا میشدن....از درد !

لعنتی یه کارد اندازه  کجای خر کرده بود تو سینه اش...

لخت هم بود ...

از اون زن های هوس انگیزی بود که آدمو مد هوش میکنن...

اما زن لختی که یه کارد به اون بزرگی تو سینه اش رفته باشه به هیچ وجه تماشایی نیست

اصلا شاید شمشیر بود...خلا صه که بد چیزی بود...اما بدیش این بود که دستاشم دور کارد قفل شده بود...مجبور شدم انگشتاشو ببرم...

چون تاکید اکید داشتم که از وسایل تو خونه استفاده کنم...از بس این کار فرما خره...

آدم فکر میکنه مادرش با یه خر همآغوشی کرده و نتیجه اش شده کار فرمای حرومزاده ی من...

خب هر کس تا حالا خیار پوست کنده باشه میدونه که کارد میوه خوری ماست هم نمیبره و من  هیچ چیز تیز دیگه ای به جز کارد میوه خوری پیدا نکردم...

و روح پدرم جلوی چشمم اومد تا انگشتا رو بریدم لعنتیا ۱۰ تا بودن...زنیکه ی احمق با جفت دستاش فشار آورده تا کارد بره تو سینه اش...این کارد از بس مخوفه که فکر کنم اگه یه گوشه بزاریش خودش بلند شه و بره تو سینه ی یکی...این همه زور و فشار نمیخواست...خلاصه اش کنم که پدرم در اومد...شستاش رو نبریدم چون احتیاجی نبود...

یه مزیتی نسبت به بقیه دارم اینکه...اگه یه روز  یه ساتور رفته باشه تو سینه ام و دستامم دورش قفل باشه ....اون مادر به خطایی که میخواد ساتورو در بیاره لازم نیست ۱۰ تا انگشت ببره...من ۹ تا انگشت دارم...

-----۲ ساعت بعد-----

سر توی ساکه....تمام پیرهنم خونیه...شیلنگ لعنتی رو نغهمیدم کجا گم کردم....و بد تر از همه وقتی تو آشپز خونه بودم یادم افتاد که تو کابینت ر و نگشتم...شاید اون تو چیزی بهتر از کارد میوه خوری میبود...

تمام این حروم زاده ها دارن به من نگاه میکنن انگار تو عمرشون خون ندیده باشن...مردم احمق.

میرم سراغ اون حروم زاده ی مادر به خطا که این گند کاری رو گذاشت تو دامنم....

لعنتی رو لخت و عور و با کاردی توی سینه تو خونه اش پیدا میکنم....

بیضه ام تیر میکشه....بیضه ی لعنتی رو باید قطع کرد و یه عمری راحت شد...

تنها چیزی که میخوام پولمه...و بیضه ای که درد نکنه!

اما این لعنتی رو زمین افتاده و نمیتونه به من پول بده به فکرم میرسه...که سر های توی ساک رو ۲ تا کنم...تا تنها نباشن...

نمیدونم این تصمیم از رو حرصه یا از رو درد بیضه...

اما بدون شک این تصمیم عملی میشه...

چون من تصمیم گیرنده ام.

 

 

                                               کسری