**کمی بعد

لعنتی نمیرفت تو

زور زدم بیشتر فشار دادم

اما بی فایده بود.

به قیافه ی مسخره ام تو آینه خیره شدم.عینک  آبی...که یه کم کجه...دور چشام که خیسن...موهام که از هر زمان دیگه ای به هم ریخته ترن...لعنتی !الان که دارم میبینم...متوجه شدم که خط ریش راستم از چپی بلند تره....

اگه 2 چیز تو دنیا باشه که منو آزار بده یکی دختر سمجه اون یکی هم خط ریش نامرتب....

خیس عرق...با رکابی شیکاگو بولز پاره...و شلوارک رنگ و رو رفته ای که زمانی سورمه ای بود اما الان بیشتر بنفش بود.

مسئله ی من لباسم نبود ابدا...لباس که چیزی نیست...

حتی دمپایی ام که پام توش عرق میکرد هم نبود....در حال حاضر حتی سعی میکردم به خط ریشم هم فکر نکنم...اما

مسخره ترین چیز این بود-مسئله ام این بود- که کارد تا نصفه ی تیغه تو رفته بود و تصمیم نداشت جلو تر بره....

حتی تصمیم نداشت که به عقب تر بیاد...تمام سعیم رو کردم اما بیرون نیومد.میخواستم داد بزنم به یکی فحش بدم اما به کی؟

آب خوردم....

تلفن زنگ زد...

 

برای فردا قرار گذاشتم...رفتم جلو آینه لباسامو میپوشم....باید برای فردا یه کاری بکنم قراره فردا همه از من خوششون بیاد....من باید قهرمان خدا باشم فردا.....اما نمیدونم شاید بقیه اگه این چاقو رو تو سینه ام ببینن خنده شون بگیره....نمیدونم...نمیدونم چرا دردی ندارم هیچ دردی....عین کریشنا مورتی شدم....مورتی کدوم بود؟؟....یا یه همچین چیزی میترسم تا صبح یه قدیس تمام عیار شم...بیافتم تو خیابونا دنبال مردم....غسلشون بدم...

نه خون ریزی نه درد...عین سوراخ کردن گوش....یا برداشتن خال زاید پشت گردن ...بدون درد و خون ریزی.

***

**قبل

راهروی تاریکیه...من همیشه پله ها رو دو تا یکی میرم بالا تا زودتر برسم...راهروی تاریک ونمناکیه...حتی اگه یه نورافکن به بزرگیه نور افکن های محوطه ی زندان بزاری اونجا ...باز هم برای از بین بردن تا ریکی کافی نیست...

همبن طور که دو تا یکی میدوم بالا دست توی جیبم میکنم تا کلیدمو در ارم...تو دستم لمسش میکنم اما لعنتی معلوم نیستکه چرا از دستم لیز میخوره

از لای نرده های راه پله می افته دست کم باید 5 طبقه رو برم پایین...

از رو صداش میگم.اینجا آسانسور خرابه بهتر که خرابه...چون وقتی خراب نبود هم مدام گیر میکرد....و من تا سر حد مرگ میترسیدم...میدونین که از این جک و جونورا توش زیاد بود....جن و من و این چیزا....

تند تند رفتم پایین تا اینکه اون صدای وحشتناک اومد صدای خنده ی بی روح اما بلند و شیطانی و یا حتی مستانه...

از طبقه ی سوم.

صدای خورد شدن شیشه ...با خنده ها قاطی شد.

چراغ ها خاموش شدن...تایمر دارن... روشنشون کردم...حالا صدای داد زنی میاد خدایا چه زجه ای...

به در میکوبم.

زجه بلند تر میشه...در رو میشکنم....

زن همسایه با کاردی توی سینه دور تا دور خونه میدوید...زنان کوتوله ای با صورت های سیاه و گیس های سفید دور تا دورش پرواز میکردن.5 تا بودن شایدم 4 تا یا 3 تا اصلا به من جه من که مامور ردارهی آمار قسمت شمارش عجوزه نیستم.......زن با جیغ به طرف من می آید عفریته ها هم پرواز کنان دور و برش هستند.به من میگه:

کارد توی سینه ام گیر کرده...خواهش میکنم درش بیار...

انگار من متوجه ی کوتوله ها بودم و آن ها هم متوجه ی زن...زن هم تنها مرا میدید....دستم به طرف کارد رفت به آرامی به بیرون کشیدمش خون زن در صورتم جهید...جنازه اش روی زمین افتاد ...کوتوله ها غیب شدن...با ترس تمام خانه را گشتم به راهرو سر زدم...هیچ کس متوجه ی آن سر و صدا ها نشده بود

با استین کاپشنم دسته ی کارد را پاک کردم... ...سراغ دستگیره ی در رفتم ...اونو هم پاک کردم.

کلیدم رو پیدا نکردم.اما در خونه باز بود .اما اشکالی هم نداره....اینجا معمولا درش بازه....چیزی ندارم که دزد ببره....میرم سراغ یخچال....نصفه ی کنسرو ذرت رو خالی خالی میخورم......باید برم حموم...اما قبلش زن همسایه زنگ میزنه و میگه به کسی چیزی نگم....من هم مطمئنا چیزی نمیگفتم....حالش رو پرسیدم مثل احمقا خندید....بلند و شیطانی یا حتی مستانه!

***

**اکنون

از حموم بیرون میام رکابی شیکاگو بولزم رو میپوشم...با شلوارک سورمه ای که کمکم بنفش شده...

جلوی آینه میرم...نمیدونم چه مشکلی واسه نور خونه پیش میاد که قطع و وصل میشه...بعد اینکه نور ثابت موند و همه چی قابل تشخیص شد...آینه چیزیو نشون نمیداد انگار شیشه ای نداشته باشه...انگار رنگ سیاه بهش زده باشن...میترسم .

صدای خنده میاد...خنده های بیروح اما بلندو شیطانی و یا حتی مستانه....

عجوزه ها با اون صورت سیاه و چشمای وق زده...با موهای سفیدشون که روی هوا تاب میخوردن و منو بیش از پیش تا سر حد سکته پیش میبردن از تو آینه بیرون اومدن ...دور سرم میچرخیدن..

من با تمام توانم داد میزدم کمک...ولم کنید...اما کسی نبود اونها هم قصد کمک نداشتن...یا لا اقل این طور به نظر میرسید....یکیشون کارد ی از تو یقه اش در آورد و به طرف من پرت کرد...من جا خالی ندادم ...مطمئن بودم به من میخوره اما نمردم.این که خونی در کار نبود...و این که حتی دردی هم در کار نبود خیلی مسخره است اما مسخره ترین چیز این بود که کارد تا نصفه ی تیغه تو رفته بود نه با فشار تو میرفت و نه حتی خیال داشت بیرون بیاد!

 

 

                                                         کسری

 

*پست داستان قبل که برش داشتم اشتباه بود.هنوز خیلی از مسائل حل نشده هست از این داستان ها احتیاج نداریم.

**کامنت نمیخوام.

***منتظر روایت دوم کامنتدونی دار باشین.