در تاریکی راهروی طبقه سوم قایم شدم.دقیقا از آخرین باری که توسط اون وحشی کشته شدم سعی کردم توی داستانها حضور پیدا نکنم.

به من چه بذار قهرمانها خودشون داستانشونو تعریف کنن.اما اینبار مجبورم.چون نه خانمه قصد داره اطلاعاتی از خودش به من بده نه آقای طبقه ی بالا.واسه همین از دور و بدون جزئیات واستون تعریف می کنم.

داشتم می گفتم توی تاریکی و سیاهی مطلق راهروی طبقه سوم قایم شدم.خونه ی نمناک و کثیف و لعنتی به حساب میاد.یه خونه ی لعنتی جن زده.دارم به جن زدگی خونه فکر می کنم وبه اینکه چرا انقدر احمقم که تصمیم دارم تو این تاریکی از وقایع note برداری کنم که مرد طبقه ی بالا به سرعت از کنارم رد می شه.خوشحالم که متوجه حضورم نمی شه.راوی عاقل ار همه ی قهرمان های لعنتی داستانش باید فاصله بگیره.

خم می شم به راه پله های پایین نگاه می کنم و فکر می کنم که چطور متوجه از پله بالا اومدنش نشدم.یه چیزی محکم می خوره تو سرم.خودکارم دو طبقه می افته پایین.لعنتیهای رذل.نمی فهمم چه پدر کشتگی با من دارن که می خوان منو به قتل برسونن.مگه اینا تو عمرشون به این موضوع پی نبردن که برخورد شئی سنگین با مخچه می تونه کشنده باشه؟اون یکی با اون گلدون عتیقه و مسخره و این یکی هم با یه دسته کلید مسخره تر.

یهو صدای خنده های شیطانی و مستانه میاد.بعد صدای خرد شدن شیشه و پشت سرش صدای ضجه یه زن.نمی تونم تموم وقایع رو به خاطر بسپرم.مرد طبقه ی بالا داره از پله ها پایین میاد.دنبال خودکارم دو طبقه پایین می رم.فکر فرار به سرم می زنه بهتر از این جای وهم انگیز فرار کنم.اما دسته کلید مرد پیشمه.پله ها رو بالا می رم.همه جا ساکت شد.صورت مرد خونی شده و جنازه ی زن روی زمین افتاده.نفسم بند اومده.نمی دونم چرا به سمت بالا می رم.در خونه ی مرد رو باز می کنم و پشت دیوار  خونه ی مرد که روشن هم هست شروع می کنم به نوشتن چیزهایی که  اتفاق افتاده.گزارش یه قتل.همه ی قهرمانهای داستانهای من قاتلن.مرد وارد خونه می شه.به سمت یخچال می ره و ناباورنانه با اینکه از کنارم رد می شه منو نمی بینه.احتمالا از قتلی که انجام داده شوکه شده.همون جا می شینم.داره کنسرو ذرت رو خالی می کنه و عجیب دلم می خواد.گوشی رو بر می داره و با کسی شروع به پچ پچ می کنه.بعد به سمت دری میره.می ترسم دنبالش برم.تصمیم می گیرم جز به جز وقایع رو بنویسم و در یه فرصت مناسب از خونه بیرون برم.شروع به نوشتن می کنم.برق ۱۰۰ بار میره و میاد.عجیبه ساکنینه این خونه چطور اینجا زندگی می کنن؟مرد از توی اونجایی که هست شروع به فریاد کشیدن و تقاضای کمک می کنه.از اکو صداش می شه حدس زد اونجا حموم یا مستراح باشه.حیف که به خودم قول دادم که به هیچکس دیگه کمک نکنم.

صداش در نمیاد می ترسم مرده باشه.بودن با دوتا جنازه و حتما یک قاتل توی یه مکان احمقانه و ترسناکه.سست شدم و نمی تونم از جام تکون بخورم.فشارم اقتاده و به یه آبنبات احتیاج دارم.مردک با کاردی که نصفه تو سینشه از مستراح یا حموم بیرون میاد.فشارم پایین تر می افته.داره به دسته کارد فشار میاره.جلوی چشمام سیاهی می ره.صدای زنگ تلفن و صحبتهای مرد با تلفن میاد.سعی می کنم هشیار باشم اما نمی تونم به اون صحنه فجیع نگاه کنم.واسه فردا قراری می ذاره.و توی آینه جوری به خودش نگاه می کنه که آدم......

بیشتر از این نمی تونم چشمامو باز نگه دارم.چشامو می بندم و به خودم قول می دم دیگه راوی هیچ داستانی به طور مستقیم نباشم

                                                                                                          مهسا