عجيب الخلقه در ميدان شهر
مدتهاست كه اينجا ايستادموهمه نگاهم مي كنن..نه به خاطر ايستادنم..به خاطر دم داشتنم!
از فايده هاي داشتن دم اينكه وقتي بي كار شدي مي توني باش بازي كني......و حتي ميشه به عنوان وسيله دفاعي هم استفاده كرد يه بار اين كارو كردم....يعني به اين وسيله از خودم دفاع كردم يه سري از موهاش ريخت...آها...يادم رفته بود كه بگم موهم داره نه؟خوب الان مي گم
…مو داره دمم...البته موهاي دستام خاكستريه٫یعنی دست و پام!ولی دمم حلقه حلقه سیاهم دارهپر مویی من زیاد عجیب نبود...اینجا شهر سرد سیری یعنی ۳ماهش ک واقعا سرد سیره ۹ماه دیگه هم میریم زیر سایه درخت ها می شینیم یا حتی توی دخمه های کوهستانی٫می دونین که کجا ها رو می گم؟
چند روزه که احساس تنهایی می کنم...اول ک اون پسر بچه رو پیدا کردم فقط که هم صحبت می خواستم٫اما اون لعنتی نه حرف می زد و نه حتی از غذای من می خورد فقط گریه می کرد٫یه روز که به خونه اومدم٫دیدم که سعی کرده دستاشو باز کنه٫اما نتونسته بود٫دستاشو زخمی کرده بود٫و آخرشم موفق نشده بود٫کرتور چشماشو خورده بود٫کرتور کلاغمه٫من به پرنده ها خیلی علاقه دارم٫مخصوصا به کرتور٫اون دوست خوبیه فقط نمی تونه حرف بزنه٫این ایراد بزرگیه٫اون پسر حرف می زد با دوستاش خودم دیدم!البته شنیدم٫واسه همین خودمو چند بار سر راهش قرار دادم...اون ابله صدای قشنگی هم داشت ۲بار کسی رو صدا زد به اسم جن یا همچین چیزی٫شاید دوستی کسی بود٫من فکر می کنم دوستاشو به دیدن من دعوت می کرد٫اما اینطور نبود٫چون بعد با تمام سرعت می دوید٫شاید می ترسید...خیلی ها بی دلیل از دیدن من وحشت کردن٫بی دلیل بی اینکه با من حرف زده باشن...و حتی درست دیده باشنم...
کرتور برای خودش جواهرآلات جمع می کنه همیشه اونها رو دوست داشته من نه....
داشتم اون پسره رو می گفتم.......دستاش خونی شده بود و کرتور به حسابش رسیده بود٫منظره ی دیدن اون بی چشم منظره ی خوبی نبود٬چشم راستش از برای کرتور شد ...چشم چپش اما خول نبود ۱ر از خون بود٫من به خون علاقه ندارم٫شاید چون من دو روز خونه یا بهتر بگم دخمه نبودم این مزه رو می داد....می دونید چی می گم گرم نبود٫در ضمن نمی دونم به علت بچگی بود یا چه چیزی که ناخن هاش سخت از بدن جدا می شد٫در حقیقت این اولین تجربه ی من بود که سخت بود برام.....و مورد دیگه مغز اون پسر بود٫قسم می خورم که کرم داشت....قسم٫مغز اکثر آدما کرم داره٫بو هم گرفته بود٫شایدم من مریض شدم و بی اشتها٫همشو دادم به کرتور و چون اون همشو خورد احتمالا این٫بعضی وقتها فکر می کنم اگه کرتور نبود چه می کردم؟وقتی کوچیک بود باهم آشنا شدیم٫از ته مونده ی غذام به به اون دادم و پرنده ی من شد....صدایی شبیه کرتور کرتور از خودش در میاورد و تصمیم گرفتم به این اسم صداش کنم.
امروز تصمیم گرفتم از زور تنهایی به شهر برم و وسط شهر وایسم٫همه با تعجب نگاهم می کنن شاید چون دم دارم٫شاید نه....خسته و عصبی شدم.......گرسنه هم هستم...می خوام به خونه برم غذایی ندارم شاید کسی رو وسط این میدون انتخاب کنم بیشتر برای حرف زدن انسانها رو انتخاب می کنم.......اما اون احمقها حرف نمی زنن ٫گریه می کنن.....
....این میدون خیلی گرمه و آسمون خیلی آبی ٫آبی رو خیلی دوست دارم(رنگها رو از مادرم یاد گرفتم٫یک انسان٫افسوس که زود مرد)اما متاسفانه چشمای من سبزن ٫سبز رو دوست ندارم یاد درختها می افتم ٫آبی من رو به یاد آسمون می ندازه.....
کسری