کلینیک.....روایت اول
وقتی محمد رضا وارد اون کلینیک می شد هیچ وقت خیال خیانت به زنش -حتی واسه یک ثانیه-به ذهنش نمیرسید.
اون مطب به صورت اتاق مستطیل شکلی بود.میزی در وسط قرار داشت که توسط پنج صندلی احاطه شده بود
.البته مخمدرضا هیچ وقت اونارو نشمرد.بلکه تعداد صندلی ها از اطلاعات من به عنوان دانای کله .منشی جوانی هم توی اون اتاق خضور داشت.مخمد رضا با شک سلام کرد چون فکر میکرد مزاحم کار اون منشی شده ولی در واقع مزاحم نشده بود.چون منشی داشت جدول حل میکرد واصلا وظیفش به عنوان منشی تا اونجا که من به عنوان دانای کل باید بدونم جدول حل کردن نیست...منشی بی اینکه سر از رو جدولش بلند کنه پرسید:
-وقت قبلی داشتین؟
محمد رضا اما به منشی نگاه میکرد.گفت:
-بله.
منشی سرش رو از رو جدول بلند کرد.از نظر اون ادمایی که به عنوانبیمار وارد این کلینیک میشدن موجودات بی چاره ای بودن چون گیر دکتر فروهر می افتادن البته این به معنای حاذق نبودن دکتر فروهر نبود واین رو هم بگم که اولین کاری که منشی در اولین فرصت می کرد ترک کلینیک بود.مشکل این بود که این فرصت هیچ وقت پیش نمیومد.
منشی از محمد رضا دعوت به نشستن کرد...با خودش حدس زد این یکی چه مشکلی میتونه داشته باشه؟
محمدرضا به نظر مهرنوش-اسم منشی.ببینم شما که انتظار ندارین من تا اخر عمرم اونو منشی صدا کنم!دارین؟-ادم مهربونی میرسید وجذاب.
مخمد رضا به پلیسی فکر میکرد که امروز جریمه اش کرده بود.به نظر اون اکثر پلیس هایی که میشناخت از درجه ی حماقت بالایی برخوردار بودن....
البته من به عنوان نویسنده ی این سطور و دانای کل!!!!میدونم که استفاده از کلمه ی بر خوردار در اینجا درست نیست...اما به نظر من مناسبه وبیش از اندازه هم مناسبه!!!!چیزای غلط میتونن مناسب و دوست داشتنی به نظر بیان.مثلا شما به ادمی که وسط مراسم خاک سپاری شروع میکنه به رقصیدن علاقه پیدا نمیکنین؟
محمد رضا اون قدر غرق افکارش بودکه متوجه خروج بیمار قبلی.باز بودن بند کفشش.مشاجره ی اون فرد با مهر نوش بر سر قیمت ویزیت.فحش های رد و بدل شده نشد....ختی نفهمید که اون فرد تو راه پله زمین خورده...البته اشتباه نکنین این زمین خوردن ناشی از باز بودن بند کفش نبود...و اگه میخواین بدونین....باید بگم که از نظر من که دانای کل هستم مهم نیست!لازم نمیدونم که برای شما هم توضیح بدم.
مهرنوش که از زمین خوردن اون دختر خوشحال بود گفت:
-نوبت شماست.
محمدرضا سلانه سلانه به سمت اتاق دکتر رفت.این اولین بار بود که به روان پزشک مراجعه میکرد.به پیشنهاد زنش فخرالنسا.
فخرالنسا از یک خانواده ی مذهبی بود...اما تو دوران دانشجویی تصمیم گرفته بود که مذهبو واسه ی همیشه بزاره کنار.بعد به مخمدرضا که اون روزا خیلی مورد توجه دختر های دانشکده بود پیشنهاد دوستی بده والان که 15 سال از اون موضوع میگذشت اون ها صاحب دختری به اسم میترا بودن.
فخری-اسمی که دوستان واشنایان از ان استفاده میکردن.طبیعی بود گفتن این اسم خیلی اسون تر از اولیه- پی به افسردگیه شوهرش برده بود و اینقدر گفت وگفت و گفت که محمدرضا جواب داده بود:
-ادرس اون روانپزشک رو بده.
و برق شادی رو تو چشمای فخری دیده بود.
دکتر فروهر59 سال سن داشت.میشه گفت فرویدیست بود اما خودش این موضوع رو انکار میکرد.فخری در واقع دوست دختر دکتر بود.با اینکه عاشق محمدرضا و میترا بود....اما پیشنهاد دوستی دکتر رو پذیرفته بود.
دکتر فروهر یک بار ازدواج کرده بود و به نظر زیاد راضی نمیرسید.همین طور از وجود محمدرضا کاملا اگاه بود.حتی وقتی فخری با نگرانی گفته بود که مخمدرضا شب ها بی خوابه.حرف نمیزنه.غذا نمیخوره و تازگیا به میترا میگه:
-میری مدرسه که چی بشه؟
مثل یه دوست خوب و قابل اطمینان گفته بود:
-چرا نمیفرستیش پیش من؟
خالا محمدرضا تو کلینیک بود.دکتر نمیتونست اشتیاق خودش رو واسه دیدن محمدرضا پنهان کنه.فخری عاشق مخمدرضا بود.صبح ها که به باشگاه انقلاب میرفتن ومیدویدن.فخری میگفت:
-مخمدرضا از تو تند تر میدویید!
و دکتر اینقدر میدوید که بعضی وقت ها قلب درد میگرفت!!!
در واقع هنگام دیدن محمدرضا ذهن دکتر پر شد از سایه فخری و جمله های وصفیش راجع به محمدرضا:
-مخمدرضا این فیلمو دوست نداشت.
-محمدرضا بستنی شاتوتی دوست داشت.
-دهن محمدرضا هیچ وقت بو نمیده!!!
در مورد این اخری دکتر مجبور بود داستانی راجع به دندون خراب و ربط اون به ذو سر هم کنه که ابدا خقیقت نداشت!
و حالا این رقیب قدرتمند رو به روی دکتر ایستاده بود...تشخیص اولیه دکترافسردگی خفیف بود.
-بشین خاهش میکنم.
-مرسی.
در واقع دکتر از همون اول از محمدرضا خوشش اومده بود.درست مثل اولین باری که مهرنوش محمد رضا رو دیده بود.درست مثل اولین باری که فخری سر کلاس استاتیک دیده بودش.
و این یه مسله ی عادیه...نظریه اولین بر خورد...میگه اگه ما در اولین برخورد از هم خوشمون بیاد.انرزی های وجودیمون به هم سازگارن و به قولی واسه هم انرزی مثبت میفرستیم....این اتفاق کوچکترین ربطی به قیافه و تیپ و اینجور چیزا نداره...
مثلا من در ااولین بر خوردی که با اخرین دوست دخترم -ثمین-داشتم فهمیدم انرزی های وجودیمون با هم جوره...و این رو هم متوجه شدم که چه قدر دوستش دارم...با هین حال از اون رابطه د وست داشتنی برای من خاطره ای باقی مونده و برای اون احتمالا یک کابوس!(خودمونیماز نظریه کشکی تر ندیدم...اما خیلی ها هم قبولش دارن!)در حقیقت دکتر هم احساس کرده بود ادمی که جلوش ایستاده حیفه که افسرده بشه و با کلیشه های رایج شروع به پرسیدن سوال هایی کرده بود که محمد رضا رو وادار به فکر کردن میکرد.
-باید از لخظه لخظه ی زندگیت لذت ببری...از پیادهروی صبخگاهیت...از بغل کردن بچه ات...از مزه مزه کردن قهوه داغ...
محمد رضا با خود فکر کرد که چند وقته که قهوه نخورده....
-با دخترت با زنت بیشتر گرم بگیر....
-شما از کجا میدونین من دختر دارم؟
-مگه دختر داری؟
انوشیروان-هر کسی ختما اسم کوچکی هم داره...حتی دکتر ها!!!-سوال میکرد...محمدرضا جواب میداد.من هم وقتی اونا داشتن حرف میزدن...ناخن پام رو گرفتم...چون جوراب نومو به خاطرش از دست داده بودم.انوشیروانهیچ قرصی برای مخمدرضا تجویز نکرد...مخمدرضا هم احساس میکرد حالش بهتر از قبل شده...دوست داره شب ها بخوابه و دیگه به میترا نگه:مدرسه نرو.
انوشیروان به محمدرضا این نکته رو هم گوشزد کرد که لازم نیست وجهی بپردازه چون دارویی رو تشخیص نداده و کار خاصی هم نکرده...انوشیروان از طریق خط داخلی به مهر نوش هم گفت که از محمد رضا وجهی اخذ نکنه.
انوشیروان در اتقش به این موضوع فکر کرد که به رقیبش کمک کرده...
محمدرضا این بار دقیق به مهرنوش نگاه کرد و متوجه زییبایی و خستگی صورتش شد...
مهر نوش که اینبار نه صدای داد و فریادی از اتاق انوشیروان شنیده بود نه رفتار زشتی از خود بیمار دیده بود...روی تصمیم قبلی خود مصمم تر شد....شاید محمد رضا بیمار نبود و دوست پدرش انوشیروان بود...شاید هم نه...اما مهم نبود...مهرنوش از این مرد خوشش اومده بود...
-میخواین شماره ی منو داشته باشین؟
-...ببخشین؟
انتظار این عکس لعمل رو نداشت...
-شماره ی کلینیکو؟اگه کاری داشتین با پدرم...
-اوه...بله البته...
مهرنوش از این عکس العمل محمدرضا غمگین شد...و نمیدونست که 4 روز بعد محمدرضا به مطب زنگ میزنه و نه تنها با انوشیروان کاری نداره...بلکه 4 ساعت منقطع با هم حرف میزنن.محمد رضا هیچ وقت فکر خیانت به زنش رو هم نمیکرد...اما...بالاخره این کارو کرد...
همیشه چیزایی که فکر نمیکنیم اتفاق بیافتن .خیلی ساده اتفاق میافتن...
هفته ی پیش میخواستم در اتو بان پارک وی نزدیک پل گیشا بنزین بزنم 700 تومن خورد داشتم...اما پلیس بهم ایست داد فکر کردم چه پلیس شوخی من که مشکلی ندارم...به حرفش گوش ندادم و جریمه شدم.
در حقیقت فکر میکردم اون 700 تومن ساخته شده برای پول بنزینم...اما ساخته شده بود برای دادن 7000 تومن جریمه...
کسری